پیدایش 27:1 - هزارۀ نو1 و چون اسحاق پیر شد و چشمانش از تاری نمیتوانست ببیند، پسر بزرگش عیسو را فرا خواند و به او گفت: «ای پسرم»، پاسخ داد: «لبیک!» See the chapterPersian Old Version1 و چون اسحاق پیر شد، و چشمانش از دیدن تار گشته بود، پسر بزرگ خودعیسو را طلبیده، به وی گفت: «ای پسر من!» گفت: «لبیک.» See the chapterکتاب مقدس، ترجمۀ معاصر1 اسحاق پیر شده و چشمانش تار گشته بود. روزی او پسر بزرگ خود عیسو را فراخواند و به وی گفت: «پسرم.» عیسو پاسخ داد: «بله، پدرم.» See the chapterمژده برای عصر جدید1 اسحاق پیر و نابینا شده بود. پس به دنبال پسر بزرگش فرستاد و به او گفت: «پسرم» او جواب داد: «بله» See the chapterمژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳1 اسحاق پیر و چشمانش بسیار تار شده بود. پس به دنبال پسر بزرگش عیسو فرستاد و به او گفت: «پسرم» او جواب داد: «بله». See the chapterکتاب مقدس - ترجمه کلاسیک بازنگری شده1 و چون اسحاق پیر شد، و چشمانش از دیدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده، به او گفت: «ای پسر من!» گفت: «گوش به فرمانم.» See the chapter |