Online Bibel

- Annoncer -

داوران 16 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


سامسون در غزه

1 یک روز سامسون به غزه رفت و در آنجا شب را با یک زن فاحشه به‌سر بُرد.

2 مردم غزه شنیدند که سامسون به آنجا آمده است؛ پس آن خانه را محاصره کردند و تمام شب در دروازۀ شهر ماندند. آن‌ها تمام شب را ساکت ماندند و با خود گفتند: «ما تا سحرگاه منتظر می‌مانیم و بعد او را می‌کشیم.

3 سامسون تا نیمه‌شب در آنجا خوابید و سپس برخاست و دروازۀ شهر را با چهارچوب آن یک‌جا از زمین کَند و بر شانۀ خود گذاشته به بالای تپّه‌ای که روبه‌روی حِبرون است، بُرد.


سامسون و دلیله

4 پس از این ماجرا، سامسون عاشق زنی شد که نامش دلیله بود و در وادی سورِق زندگی می‌کرد.

5 بزرگان فلسطینی نزد آن زن آمده گفتند: «او را فریب بده و بپرس که چه چیزی او را چنین نیرومند ساخته است و چگونه می‌شود بر او چیره شد تا ما او را بگیریم و ببندیم. اگر این کار را برای ما انجام دهی، هریک از ما هزار و صد تکّۀ نقره به تو خواهیم داد.»

6 پس دلیله نزد سامسون آمد و گفت: «لطفاً به من بگو که این قدرت عظیم تو در چیست. چطور کسی می‌تواند تو را مغلوب کند و ببندد؟»

7 سامسون جواب داد: «اگر مرا با هفت ریسمان‌ِ تر و تازه که خشک نشده باشد ببندند، من مانند مردم عادی ناتوان می‌شوم.»

8 بزرگان فلسطینی هفت ریسمان‌ِ تر و تازه را که خشک نشده بودند، آوردند و دلیله دست و پای سامسون را با آن‌ها بست.

9 چند نفر از آن‌ها، در یک اتاق دیگر پنهان شده بودند. دلیله به سامسون گفت: «فلسطینیان برای دستگیری تو آمده‌اند.» امّا سامسون ریسمان‌ها را، مثل نخی که روی آتش بگیرند، پاره کرد و راز قدرت او کشف نشد.

10 بعد دلیله به او گفت: «تو مرا مسخره کردی و به من دروغ گفتی. حال لطفاً به من بگو چطور می‌توان تو را بست؟»

11 سامسون گفت: «اگر مرا با ریسمانی نو که هرگز استفاده نشده باشد ببندند، قدرت خود را از دست می‌دهم و مثل مردان دیگر می‌شوم.»

12 پس دلیله او را با ریسمان‌های نو بست. فلسطینیان مانند دفعه پیش، در اتاق دیگر پنهان شده بودند. دلیله گفت: «سامسون، فلسطینیان آمده‌اند تا گرفتارت کنند.» امّا سامسون باز ریسمان‌ها را مثل نخ از بازوان خود گسیخت.

13 دلیله باز به سامسون گفت: «تو هنوز هم مرا مسخره می‌کنی و به من دروغ می‌گویی. حال راستش را بگو، چطور می‌توان تو را بست؟» سامسون جواب داد: «اگر هفت حلقۀ موی سر مرا با نخ به هم ببافند و با یک گیره محکم ببندند، آنگاه من مانند مردم عادی ناتوان می‌شوم.»

14 پس وقتی‌که سامسون خواب بود، دلیله هفت حلقۀ موی او را با نخ به هم بافت و با گیره محکم بست و به او گفت: «سامسون، فلسطینیان برای دستگیری‌ تو آمده‌اند.» سامسون بیدار شد و گیره را از موی خود کشید و موی خود را باز کرد.

15 دلیله به او گفت: «چرا می‌گویی که مرا دوست داری، در‌حالی‌که به من راست نمی‌گویی؟ تو سه بار مرا مسخره کرده‌ای و نگفته‌ای که رمز قدرت تو در چیست.»

16 دلیله هر روز اصرار می‌کرد و بر او فشار می‌آورد تا حدّی که وی از دست او به ستوه آمد.

17 سرانجام سامسون راز خود را برای او بیان کرده گفت: «تا حال هیچ تیغ سلمانی به سرم نخورده است. از همان وقتی‌که در شکم مادر بودم، وقف و نذر خداوند شدم. اگر موی سرم را بتراشند، قدرتم را از دست داده مانند مردان دیگر ناتوان می‌شوم.»

18 وقتی دلیله از راز او آگاه شد، به بزرگان فلسطینی خبر داده گفت: «فوراً اینجا بیایید، زیرا سامسون راز خود را به من بیان کرده است.» پس آن‌ها با پولی که وعده داده بودند، نزد دلیله آمدند.

19 دلیله سر سامسون را روی زانوی خود نهاده او را خوابانید. سپس مردی را صدا کرد تا هفت گیسوی او را بتراشد. به‌این‌ترتیب، سامسون را ناتوان و درمانده کرد.

20 آنگاه دلیله به او گفت: «سامسون، فلسطینیان برای دستگیری‌ تو آمده‌اند!» سامسون از خواب بیدار شد و با خود فکر کرد: «مانند گذشته، با یک تکان خود را آزاد می‌سازم.» امّا نمی‌دانست که خداوند او را ترک کرده بود.

21 فلسطینیان او را دستگیر کردند. چشمانش را از کاسه درآوردند و او را به غزه بردند. در آنجا او را به زنجیرهای برنزی بستند و در زندان انداختند و وادارش کردند که گندم دستاس کند.

22 امّا بعد از مدّتی موی سرش دوباره بلند شد.


مرگ سامسون

23 بزرگان فلسطینی جمع شدند تا در طی مراسمی برای داجون، خدای خود، قربانی بگذرانند. آن‌ها با شکرگزاری می‌گفتند: «خدای ما، دشمن ما یعنی سامسون را به دست ما تسلیم کرد.»

24-25 وقتی آن‌ها سرخوش شدند، گفتند «سامسون را صدا کنید تا ما را سرگرم کند.» وقتی سامسون را از زندان بیرون آوردند تا آن‌ها را سرگرم کند، او را بین دو ستون قرار دادند. وقتی مردم او را دیدند، خدای خود را چنین سرائیدند: «خدای ما، ما را بر دشمن‌مان پیروز نموده است، کسی‌ که سرزمین ما را ویران کرد و بسیاری از ما را کُشت.»

26 سامسون به پسر جوانی که دست او را گرفته بود گفت: «بگذار تا ستون‌های خانه را لمس کرده به آن‌ها تکیه کنم.»

27 آن خانه پُر از مرد و زن بود و تمام بزرگان فلسطینی در آنجا حضور داشتند. در بالای آن خانه هم در حدود سه هزار نفر مرد و زن جمع شده بودند و نمایش سامسون را تماشا می‌کردند.

28 سامسون به درگاه خداوند دعا کرده گفت: «ای یَهْوه، خدا، از تو خواهش می‌کنم که مرا فراموش نکنی و یک‌بار دیگر به من قدرت بدهی تا انتقام چشمان خود را از این فلسطینیان بگیرم.»

29 آنگاه سامسون بر دو ستون وسطی که وزن تمام خانه بر آن‌ها قرار داشت با دو دست خود فشار آورد

30 و گفت: «بگذار با فلسطینیان بمیرم.» بعد با تمام قدرت، دو ستون را از جا کَند و سقف خانه بر سر بزرگان فلسطینی و همۀ کسانی‌ که در آنجا بودند، فروریخت. به‌این‌ترتیب، تعداد کسانی را که سامسون هنگام مرگ خود کشت، زیادتر از تعداد کسانی بود که در دوران زندگی خود کشته بود.

31 بعد برادران و خانواده‌اش آمدند و جنازۀ او را برداشته در آرامگاه پدرش مانوح که بین صُرعه و اِشتائُل واقع بود، دفن کردند. سامسون مدّت بیست سال بر اسرائیل داوری کرد.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Følg os:



Annoncer