Online Bible

- Reklamy -

ایّوب 1 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


آزمایش ایمان ایّوب

1 در سرزمین عوص، مردی بود به نام ایّوب. او شخصی بی‌عیب و درستکار بود. از خدا می‌ترسید و از گناه دوری می‌کرد.

2 او هفت پسر و سه دختر داشت.

3 هفت هزار گوسفند، سه هزار شتر، پانصد جفت گاو، پانصد الاغ و همچنین خادمان زیادی داشت. بنابراین او ثروتمندترین مرد مشرق‌زمین بود.

4 هریک از پسران ایّوب به نوبت در خانۀ خود مهمانی برپا می‌کردند و خواهران خود را هم دعوت می‌نمودند که در مهمانی آن‌ها شرکت کنند.

5 بعد از پایان مهمانی‌ها، ایّوب در پی فرزندانش فرستاده آن‌ها را تطهیر می‌کرد، و صبح زود برخاسته برای هریک از آن‌ها قربانی سوختنی تقدیم می‌کرد. او این کار را به‌این‌سبب می‌کرد که اگر فرزندانش ندانسته در پیشگاه خدا گناهی کرده بودند، گناهشان بخشیده شود.

6 روزی فرشتگان آمدند تا در حضور خداوند حاضر شوند. شیطان نیز در میان آن‌ها آمد.

7 خداوند از شیطان پرسید: «تو از کجا آمده‌ای؟» شیطان جواب داد: «به دور زمین می‌گشتم و سیاحت می‌کردم.»

8 خداوند از شیطان پرسید: «آیا بندۀ من ایّوب را دیدی؟ در تمام روی زمین کسی مانند او پیدا نمی‌شود. او مردی درستکار و بی‌عیب است. از من می‌ترسد و هیچ خطایی از او سر نمی‌زند.»

9 شیطان در جواب خداوند گفت: «آیا ایّوب بدون چشم‌داشت، از خدا می‌ترسد؟

10 تو همیشه از او و خانواده‌اش و اموالش محافظت کرده‌ای و به هر کاری که می‌کند، برکت داد‌ه‌ای و آن‌قدر گلّه و رمه به او بخشیده‌ای که تمام سرزمین را پُر کرده است.

11 دارایی‌اش را از او بگیر، آنگاه خواهی دید که آشکارا تو را لعنت خواهد کرد!»

12 خداوند گفت: «باشد، همۀ دارایی‌اش را در اختیار تو می‌گذارم. برو و هر کاری که می‌خواهی بکن، امّا به خودش آسیب نرسان!» پس شیطان از حضور خداوند بیرون رفت.


ایّوب دارایی و فرزندان خود را از دست می‌دهد

13 یک روز هنگامی که پسران و دختران ایّوب در مهمانیِ برادر بزرگشان به خوردن و نوشیدن مشغول بودند،

14 قاصدی نزد ایّوب آمد و به او گفت: «گاوهایت شخم می‌زدند و مادّه الاغ‌هایت در کنار آن‌ها می‌چریدند.

15 ناگهان سِبائیان حمله کرده تمام حیوانات را با خود بردند و خادمان تو را کشتند. تنها من زنده ماندم و فرار کرده آمدم تا تو را از ماجرا آگاه سازم.»

16 حرف قاصد هنوز تمام نشده بود که شخص دیگری آمد و گفت: «آتش خدا از آسمان فرود آمد و گوسفندان و شبانانت را از بین برد. فقط من سالم ماندم و آمدم تا به تو خبر بدهم.»

17 این شخص هنوز حرف می‌زد که قاصد دیگری از راه رسید و گفت: «کلدانیان در سه گروه بر ما حمله آوردند و شترهایت را ربودند و خادمانت را با شمشیر کشتند. تنها من توانستم که فرار کنم و بیایم به تو بگویم.»

18 پیش از آنکه این شخص سخنان خود را تمام کند، قاصد چهارم آمد و گفت: «پسران و دخترانت در خانۀ برادر بزرگشان مهمان بودند

19 که ناگهان باد شدیدی از جانب بیابان وزید، خانه را بر سر فرزندانت خراب کرد و همه مردند. فقط من زنده ماندم و آمدم تا تو را آگاه کنم.»

20 آنگاه ایّوب برخاست، لباس خود را پاره کرد، سَرخود را تراشید و روی زمین به سجده افتاد

21 و گفت: «برهنه از رحم مادرم به دنیا آمدم و برهنه هم از دنیا خواهم رفت. خداوند داد و خداوند گرفت. نام خداوند متبارک باد!»

22 در تمام این احوال، ایّوب گناه نورزید و خدا را مقصّر ندانست.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Následuj nás:



Reklamy