داوران 8 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳شکست نهایی مِدیانیان 1 مردم اِفرایِم به جِدعون گفتند: «این چه کاری بود که با ما کردی؟ چرا وقتی به جنگ مِدیانیان رفتی، ما را خبر نکردی؟» آنها او را بهشدّت سرزنش کردند. 2 جِدعون به آنها گفت: «آیا خوشهچینی اِفرایِم از میوهچینی اَبیعِزر بهتر نیست؟ کار شما در پایان جنگ به مراتب، مهمتر از کار ما در شروع جنگ بود. 3 زیرا خداوند به شما کمک کرد که دو سردار مِدیانیان، یعنی عُرِب و ذِئِب، را دستگیر کنید.» در مقایسه با شما من چه کردهام؟ با این سخن جِدعون، آنها آرام شدند. 4 بعد جِدعون با سیصد نفر از همراهان خود از رود اُردن عبور کرد. آنها با وجود اینکه بسیار خسته بودند، بازهم از تعقیب دشمن دست نکشیدند. 5 وقتی به سُکّوت رسیدند، جِدعون به مردان شهر گفت: «لطفاً به همراهان من چند قرص نان بدهید، زیرا آنها خسته و کوفته شدهاند و من هنوز در تعقیب زِبَح و صَلمُونَع، پادشاهان مِدیان هستم.» 6 رهبران سُکّوت گفتند: «مگر زِبح و صَلمُونَع را دستگیر کردهای که ما به سپاه تو نان بدهیم؟» 7 جِدعون گفت: «بسیار خوب! وقتیکه خداوند زِبح و صَلمُونَع را به دست من تسلیم کند، آنگاه من گوشت بدن شما را با تیغ و خار بیابان میدَرَم.» 8 جِدعون از آنجا به فِنوئیل رفت و از آنها هم، درخواست خوراک کرد. آنها هم مانند مردم سُکّوت به او جواب دادند. 9 جِدعون به مردم فِنوئیل گفت: «وقتی بهسلامتی بازگردم، این بُرج را ویران میکنم.» 10 در این وقت، زَبَح و صَلمونع با پانزده هزار سرباز در قَرقور بودند. از تمام قوای شرقی فقط همین تعداد باقیمانده بود، زیرا یکصد و بیست هزار نفرشان قبلاً تلف شده بودند. 11 بعد جِدعون از جاده کنار بیابان در شرق نوبَح و یُجبَها رفته با یک حمله ناگهانی سپاه مِدیانیان را شکست داد. 12 زَبَح و صَلمونع فرار کردند. جِدعون به تعقیب آنها رفت و هر دو پادشاه مِدیان را دستگیر کرد و تمام سپاه آنها را تارومار کرد. 13 بعد جِدعون پسر یوآش از طریق گردنهٔ حارِس از جنگ برگشت. 14 او یک جوان سُکوّتی را دستگیر کرد و پس از پرسوجو از او خواست تا نام مأموران و رهبران سُکّوت را بنویسد. آن جوان نام هفتاد و هفت نفرشان را نوشت. 15 جِدعون به سُکّوت رفت و به مردم آنجا گفت: «به یاد بیاورید که شما از دادن غذا به مردان خسته و کوفتهٔ من خودداری کرده گفتید، 'مگر زَبَح و صَلمونع را اسیر کردهای که میخواهی به مردان خستهات نان دهیم.' اینک ببینید آنها اینجا هستند.» 16 بعد با تیغ و خار بیابان، رهبران سُکّوت را مجازات کرد. 17 او همچنین بُرج فِنوئیل را ویران نمود و مردان شهر را به قتل رساند. 18 بعد به زَبَح و صَلمونع گفت: «آنهایی را که در تابور کشتید، چگونه اشخاصی بودند؟» جواب دادند: «آنها همگی مانند شما و هرکدام مانند یک شاهزاده بودند.» 19 جِدعون گفت: «آنها برادران من بودند، پسران مادرم. به خداوند قسم، اگر شما آنها را نکُشته بودید، من هم شما را نمیکشتم.» 20 پس به پسر اوّل خود، یِتِر گفت: «برخیز و آنها را بکُش.» امّا یِتِر دست به شمشیر نبرد و ترسید، چون هنوز بسیار جوان بود. 21 آنگاه زَبَح و صَلمونع به جِدعون گفتند: «برخیز، خودت ما را بکُش؛ یک مرد لازم است که کار یک مرد را انجام دهد.» پس جِدعون برخاسته زَبَح و صَلمونع را کُشت و گردنبندهای شترهای ایشان را نیز برداشت. 22 مردم اسرائیل به جِدعون گفتند: «تو بیا و حاکم ما باش، تو و پسرانت و نسل تو، زیرا تو ما را از دست مِدیانیان نجات دادی.» 23 جِدعون جواب داد: «نه من پادشاه شما میشوم و نه پسران من. حاکم شما خداوند است. 24 امّا یک خواهش از شما دارم و آن اینکه که هر کدامتان گوشوارههایی را که به غنیمت گرفتهاید به من بدهید.» چون دشمنان آنها، که اسماعیلی بودند، همگی گوشوارۀ طلا داشتند. 25 آنها جواب دادند: «با کمال میل، ما گوشوارهها را به تو میدهیم.» پس آنها ردایی را روی زمین پهن کردند و همگی گوشوارههایی را که به غنیمت گرفته بودند، در آن انداختند. 26 وزن گوشوارهها بهغیراز زیور آلات هلالیشکل، زنجیرها، لباسهای ارغوانی پادشاهان مِدیان و حلقههای گردن شترهایشان در حدود بیست کیلوگرم طلا بود. 27 جِدعون از آنها یک بُت طلایی ساخت و آن را در شهر خود، عُفره برپا کرد. بهزودی مردم اسرائیل شروع به پرستش آن کردند. این کار دامی شد برای جِدعون و خانوادهاش. 28 بهاینترتیب مردم مِدیان به دست اسرائیل شکست خوردند و دیگر تهدیدی برای آنها نبودند. در دوران عمر جِدعون، مدّت چهل سال صلح و آرامش در آن سرزمین برقرار بود. مرگ جِدعون 29 جِدعون، پسر یوآش به خانۀ خود برگشت. 30 او دارای هفتاد پسر بود زیرا زنهای زیادی داشت. 31 او همچنین یک صیغه در شِکیم داشت که برایش یک پسر به دنیا آورد و وی را اَبیمِلِک نامید. 32 وقتیکه جِدعون فوت کرد، پیر و سالخورده شده بود. او را در آرامگاه پدرش یوآش در عفره در سرزمین ابیعِزریان به خاک سپردند. 33 بعد از وفات جِدعون، مردم اسرائیل دوباره گمراه شده به پرستش بَعَل پرداختند و آنها بُت بَعَلبِریت را خدای عهد خود نامیدند 34 و یَهْوه، خدای خود را از یاد بردند، خدایی که آنها را از دست دشمنان اطرافشان نجات داده بود. 35 آنها خدماتی را که یروبعل، یعنی جِدعون، در حقّ ایشان کرده بود، فراموش نمودند و به خاندان او احترام نگذاشتند. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies