داوران 19 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳لاوی و زن صیغهای او 1 در آن روزها، زمانیکه پادشاهی در اسرائیل نبود، مردی لاوی در دورترین قسمت کوهستان اِفرایِم زندگی میکرد. او زنی را از بِیتلِحِم برای خود صیغه کرد، 2 امّا آن زن از دست او ناراحت شده به خانۀ پدر خود به بِیتلِحِم یهودا برگشت و مدّت چهار ماه در آنجا ماند. 3 سپس شوهرش بهدنبال او رفت تا دل او را به دست آورده به خانه بازگرداند؛ او با خادم خود و دو الاغ روانهٔ خانۀ پدرزن خود شد. همسرش او را به خانۀ پدر خود برد و پدرزنش از دیدن او خوشحال شد. 4 پدرزنش اصرار کرد تا او بماند. پس او سه روز در خانۀ پدرزن خود ماند و با هم خوردند و نوشیدند. 5 در روز چهارم هنگام صبح برخاستند و مرد لاوی برای رفتن آماده شد. امّا پدر دختر به داماد خود گفت: «برای تقویت خود چیزی بخورید و بعد بروید.» 6 پس آن دو مرد با هم نشستند، خوردند و نوشیدند. باز پدرزنش گفت: «یکشب دیگر هم بمان و خوش باش.» 7 روز دیگر باز وقتی میخواست برود، پدرزنش اصرار کرد که بماند، پس او یکشب دیگر در آنجا ماند. 8 صبح زود روز پنجم، او برخاست تا برود. پدرزنش گفت: «چیزی بُخور و تا بعد از ظهر صبر کن.» پس آن دو مرد با هم خوردند. 9 امّا وقتی آن مرد با صیغه و خادمش آمادۀ رفتن شدند، پدرزنش به او گفت: «ببین، اکنون روز به آخر رسیده است و نزدیک غروب است. بیا امشب هم بمان و خوش بگذران. فردا صبح زود میتوانی برخاسته به خانهات بازگردی.» 10 امّا آن مرد نخواست شب در آنجا بماند. پس برخاست و با صیغهاش و همراه خادم و دو الاغ خود از آنجا حرکت کرد و بهطرف یبوس (یعنی اورشلیم) رفت. 11 وقتی به نزدیکی شهر یبوس رسیدند، نزدیک غروب آفتاب بود. خادمش به او گفت: «بیا به یبوس برویم و شب را در آنجا بگذرانیم.» 12-13 امّا او در جواب گفت: «خیر، ما در شهری که مردمانش اسرائیلی نیستند، توقّف نخواهیم کرد. کوشش میکنیم که به جِبعَه یا در صورت امکان به رامَه برسیم و شب را در آنجا بمانیم.» 14 پس آنجا را ترک کردند و به راه خود ادامه دادند. بعد از غروب آفتاب به جِبعَه که یکی از شهرهای بنیامین است، رسیدند. 15 آنها بهطرف جِبعَه رفتند تا شب را در آنجا بهسر ببرند. داخل شهر شدند و در میدان شهر نشستند، ولی هیچکس آنها را به خانهٔ خود دعوت نکرد. 16 در همین وقت، پیرمردی از کار روزمرّۀ خود در مزرعه برمیگشت. او یکی از ساکنان اصلی کوهستان اِفرایِم بود، ولی اکنون در جِبعَه که همۀ مردم آن بنیامینی بودند، زندگی میکرد. 17 وقتی مسافران را در میدان شهر دید، پرسید: «از کجا آمدهاید و به کجا میروید؟» 18 مرد لاوی جواب داد: «ما از بِیتلِحِم یهودیه آمدهایم و به دورترین نقطۀ کوهستان اِفرایِم، جایی که محل سکونت ما است، میرویم. من به بِیتلِحِم یهودیه رفتم و اکنون در حال بازگشت به خانۀ خود هستم. در این شهر کسی ما را به خانهاش دعوت نکرد که شب را در آنجا بمانیم. 19 ما کاه و یونجه برای الاغهای خود و نان و شراب برای خودم، صیغهام و خادمم داریم. هیچچیزی کم نداریم.» 20 پیرمرد گفت: «صلح و سلامتی بر تو باد! به خانهٔ من بیایید و من تمام نیازهای شما را برآورده میکنم. شما نباید شب در میدان شهر بمانید.» 21 پس پیرمرد آنها را به خانۀ خود برد. برای الاغها کاه و یونجه آورد. آنها پایهای خود را شستند و خوردند و سیر شدند. 22 درحالیکه آنها خوش و سرحال بودند، چند نفر از اشخاص شریر شهر به دور خانۀ پیرمرد جمع شده در زدند و به صاحبخانه گفتند: «آن مرد را که مهمان تو است، بیرون بیاور تا با او لواط کنیم.» 23 صاحبخانه بیرون رفت و به آنها گفت: «نه، ای برادران من، حرف زشت نزنید. آن مرد مهمان من است. این کار بد را نکنید. 24 من یک دختر باکره دارم، او را با زن صیغهای مهمان خود، برایتان میفرستم و هرچه دلتان میخواهد با آنها بکنید، امّا از کار بد با آن مرد صرف نظر کنید.» 25 امّا آن مردان به حرف او گوش ندادند. آنگاه آن مرد لاوی زن صیغهای خود را نزد آنها فرستاد و آنها تمام شب به او تجاوز میکردند. صبح زود او را رها نمودند. 26 سپیدهدَم آن زن آمد و نزد درِ خانهای که شوهرش مهمان بود، افتاد و تا زمانیکه هوا روشن شد در آنجا ماند. 27 وقتیکه شوهرش بیدار شد، رفت و در خانه را باز کرد و میخواست که به راه خود برود؛ دید که صیغهاش نزد در افتاده و دستهایش بر آستانۀ در است. 28 شوهرش به او گفت: «برخیز تا برویم.» امّا جوابی نشنید. پس جنازۀ او را بر پشت الاغ انداخت و روانۀ خانهٔ خود شد. 29 چون به خانۀ خود رسید، کارد را گرفت و جسد آن زن را دوازده قطعه کرد و آن قطعات را به دوازده طایفۀ اسرائیل فرستاد. 30 هرکس آن را دید گفت: «از روزی که مردم اسرائیل از مصر خارج شدند تابهحال چنین جنایت فجیعی دیده نشده است. پس باید دربارهٔ آن تفکّر و مشورت کنیم و چارهای بیاندیشیم.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies