داوران 18 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳میکاه و طایفۀ دان 1 در آن زمان، در اسرائیل پادشاهی نبود. طایفۀ دان جایی برای سکونت میجستند، زیرا تا آنوقت، طایفۀ دان تنها طایفهای بود که هنوز در بین طایفههای اسرائیل جایی برای سکونت نیافته بود. 2 پس آنها پنج نفر از جنگجویان زُبدۀ خود را از صُرعه و اِشتائُل برای جاسوسی فرستادند تا وضعیّت سرزمینی را که میخواستند در آن سکونت کنند، بررسی نمایند. آنها به کوهستان اِفرایِم رسیدند و در خانۀ میکاه اقامت کردند. 3 آنها در آنجا لهجهٔ لاوی جوان را شناختند. سپس او را به گوشهای برده پرسیدند: «تو را چه کسی به اینجا آورد؟ در اینجا چه میکنی و وظیفهات چیست؟» 4 او پاسخ داد: «من با میکاه قراردادی بستهام. او به من حقوق میدهد تا کاهن او باشم.» 5 آنها به او گفتند: «لطفاً از خداوند سؤال کن که آیا ما در این سفر کامیاب میشویم یا نه.» 6 کاهن به آنها گفت: «بهسلامت بروید، زیرا در این سفر خداوند همراه شما است.» 7 بعد آن پنج نفر به راه افتادند و به لایِش رسیدند. در آنجا مردمی را دیدند که در امنیّت بودند و مانند ساکنان صیدون در صلح و آرامش زندگی میکردند. آنها ثروتمند بودند و چیزی کم نداشتند. علاوه بر این از صیدونیان هم دور بودند و با دیگران کاری نداشتند. 8 وقتی آن پنج نفر نزد مردم خود به صُرعه و اِشتائُل بازگشتند، مردم از آنها پرسیدند: «چه گزارشی دارید؟» 9 آنها جواب دادند: «بیایید برای حمله آماده شویم. ما آن زمین را دیدیم. بسیار عالی است. درنگ نکنید، بلکه فوراً بروید و سرزمین را تسخیر نمایید. 10 وقتی به آنجا برسید، مردمی را میبینید که بیدفاع هستند و سرزمینشان نیز وسیع و حاصلخیز است و چیزی کم ندارند و خداوند آن را به شما داده است.» 11 پس ششصد نفر از طایفۀ دان که همه مسلّح بودند، از صُرعه و اِشتائُل حرکت کردند. 12 درسر راه خود در قَریهٔیِعاریم در سرزمین یهودا اردو زدند و آن اردوگاه را که در غرب قَریتیِعاریم بود، اردوگاه دان نامیدند که تا به امروز به همین نام خوانده میشود. 13 آنها از آنجا گذشته به کوهستان اِفرایِم و به خانهٔ میکاه رفتند. 14 آن پنج نفر که برای جاسوسی به لایِش رفته بودند، به مردم گفتند: «میدانید که در این خانهها بُتهای تراشیده و ریخته شده وجود دارند. پس حال خوب فکر کنید که چه باید کرد.» 15 آن پنج نفر نزد جوان لاوی به خانۀ میکاه رفتند و با او به گفتوگو پرداختند. 16 آن ششصد نفر مردان دان که مسلّح به سلاح جنگی بودند، در ورودی دروازه ایستاده بودند. 17 آن پنج نفر جاسوس به داخل بُتخانه رفتند و بُتها و ایفود را برداشتند، درحالیکه کاهن با مردان مسلّح در ورودی دروازه ایستاده بود. 18 وقتی کاهن دید که آنها مجسمهها را میبرند، از آنها پرسید: «چه میکنید؟» 19 آنها جواب دادند: «ساکت باش، صدایت را در نیاور! همراه ما بیا و پدر و کاهن ما باش. کدام بهتر است، کاهن خانۀ یک نفر باشی یا کاهن یک طایفه و خاندان در اسرائیل؟» 20 دل کاهن بسیار شاد شد و ایفود، بُتهای خانگی و تمثال تراشیده را گرفته همراه آنها رفت. 21 آنها دوباره به راه افتادند. اطفال، گلّه و رمه و اثاث خود را در صف جلو قرار دادند. 22 وقتی مسافتی از خانهٔ میکاه دور شدند، میکاه همسایگان خود را به جنگ خواند. آنها مردان دان را تعقیب کردند و چون به آنها رسیدند، 23 فریاد برآوردند. مردان دان بازگشتند و از میکاه پرسیدند: «مشکلت چیست؟ چرا ما را تعقیب میکنی؟» 24 او جواب داد: «شما بُتهای مرا که ساخته بودم و همچنین کاهن مرا گرفته بردید. اینک هیچچیز برای من باقی نگذاشتید؛ بازهم میپرسید چرا شما را با این مردان تعقیب میکنیم؟» 25 مردان دان گفتند: «صدایت را بلند نکن، مبادا مردان ما بشنوند و خشمگین شده به شما حمله کنند و شما و خانوادۀ شما را بکُشند.» 26 آنها به راه خود ادامه دادند. چون میکاه فهمید که یارای مقاومت با آنها را ندارد، بازگشته به خانۀ خود رفت. سکونت طایفۀ دان در لایِش 27 مردان دان پس از کاهن و آنچه میکاه ساخته بود، به شهر آرام و بیدفاع لایِش رفتند. مردم آنجا را کشتند و شهر را آتش زدند. 28 کسی نبود که به آنها کمک کند، زیرا از صیدون بسیار دور بودند و با مردمان دیگر هم رابطهای نداشتند. آن شهر در یک دشت در نزدیکی بِیترحوب واقع بود. مردم طایفۀ دان آن شهر را دوباره آباد کردند و در آنجا ساکن شدند. 29 آن شهر را که قبلاً لایِش نام داشت، به احترام جدّ خود، دان، که یکی از پسران یعقوب بود، دان نامیدند. 30 مردم دان بُتها را برای خود در جای مخصوصی قرار دادند. یوناتان، پسر جِرشوم نوه موسی و پسرانش تا زمانیکه مردم به اسارت برده شدند، کاهنان طایفۀ دان بودند. 31 طایفۀ دان تا روزی که خیمۀ خدا در شیلوه بود، بُتهای میکاه را پرستش میکردند. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies