Online Bible

- Reklamy -

داوران 11 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


یَفتاح

1 یَفتاح جِلعادی که پسر یک فاحشه بود، جنگجویی دلاور بود. پدرش جِلعاد نام داشت.

2 زن اصلی جِلعاد برای او پسران دیگری نیز آورد. وقتی این پسران بزرگ شدند، یَفتاح را بیرون رانده به او گفتند: «تو از میراث پدر ما حقّی نداری، زیرا تو پسر زنی دیگر هستی.»

3 پس یَفتاح از نزد برادران خود فرار کرد و در سرزمین طوب ساکن شد. در آنجا تعدادی اشخاص شرور را دور خود جمع کرده سردستهٔ آن‌ها شد.

4 بعد از مدّتی، بین عَمونیان و اسرائیل جنگی درگرفت.

5 رهبران جِلعاد برای بازگرداندن یَفتاح به طوب رفتند

6 و به او گفتند: «بیا و ما را رهبری کن تا به کمک تو بتوانیم با عَمونیان بجنگیم.»

7 یَفتاح به آن‌ها جواب داد: «مگر شما آن‌قدر از من متنفّر بودید که مرا از خانۀ پدرم بیرون راندید؟ چرا اکنون که در تنگی هستید، نزد من آمده‌اید؟»

8 رهبران جِلعاد گفتند: «ما به تو احتیاج داریم که با ما بیایی تا به جنگ عَمونیان برویم و رهبر و فرماندۀ تمام سرزمین جِلعاد باشی.»

9 یَفتاح به آنان گفت: «اگر شما مرا به سرزمین خودم بازگردانید تا با عَمونیان جنگ کنم و خداوند مرا پیروزی بخشد، من حاکم شما خواهم بود.»

10 آن‌ها گفتند: «ما قسم می‌خوریم و خدا شاهد ما باشد که هرچه می‌خواهی انجام می‌دهیم.»

11 پس یَفتاح با رهبران جِلعاد رفت و مردم آنجا او را به‌عنوان رهبر و فرماندۀ خود انتخاب کردند و یَفتاح در مِصفَه در حضور خداوند، شرایط خود را تکرار کرد.

12 بعد یَفتاح قاصدانی را با این پیام نزد پادشاه عَمونیان فرستاد: «با ما چه دشمنی داری که به جنگ ما آمده‌ای؟»

13 پادشاه عَمونیان در جواب گفت: «به‌خاطر این‌که وقتی قوم اسرائیل از مصر آمدند، سرزمین مرا از رود اَرنون تا به رود یَبّوق و رود اُردن گرفتند. حالا می‌خواهم که سرزمین مرا در صلح و آرامش به من بازگردانید.»

14 یَفتاح باز چند نفر را نزد پادشاه عَمونیان فرستاد که به او بگوید:

15 «اسرائیلیان زمین موآب و عَمونیان را به‌زور نگرفتند،

16 بلکه وقتی از مصر خارج شدند، از راه بیابان به خلیج عَقَبه و از آنجا به قادش آمدند.

17 بعد اسرائیلیان از پادشاه اَدوم خواهش کرده گفتند: به ما اجازۀ عبور از سرزمینت را بده. امّا او خواهش ایشان را قبول نکرد. از پادشاه موآب هم همین خواهش را کردند و او هم به آن‌ها جواب رد داد. پس مردم اسرائیل در قادش ماندند.

18 بعد از راه بیابان رفتند و سرزمین اَدوم و موآب را دور زده به سمت شرقی موآب رسیدند و در قسمت دیگر وادی اَرنون اردو زدند. گرچه اَرنون سرحد موآب بود، امّا مردم اسرائیل هیچ‌گاه سعی نکردند از سرحد گذشته به خاک موآب وارد شوند.

19 بعد اسرائیلیان به سیحون پادشاه اَموریان و پادشاه حِشبون پیام فرستاده از آن‌ها خواهش کردند که از راه سرزمین آن‌ها به وطن خود بروند.

20 ولی سیحون به مردم اسرائیل اعتماد نکرد و نه‌تنها به آن‌ها اجازۀ عبور نداد، بلکه تمام سپاه خود را جمع کرده در یاهَص اردو زد و با اسرائیل جنگید.

21 یَهْوه، خدای اسرائیل سیحون و تمام مردم او را به دست اسرائیل تسلیم کرد. به‌این‌ترتیب، اسرائیلیان آن‌ها را شکست داده تمام سرزمین اَموریان را تصرّف نمودند.

22 همچنان سرزمین اَموریان از اَرنون تا به یَبّوق و از بیابان تا رود اُردن، به تصرّف اسرائیل درآمد.

23 پس یَهْوه، خدای اسرائیل بود که اَموریان را به‌خاطر قوم خودش اسرائیل، بیرون راند. آیا حالا شما می‌خواهید آن سرزمین را پس بگیرید؟

24 شما می‌توانید آنچه را که خدایتان کِموش به شما داده است، نگاه دارید و ما هم هرچه را که یَهْوه، خدای ما به ما بخشیده است، برای خود نگاه می‌داریم.

25 آیا تو از بالاق پسر صفور، پادشاه موآب بهتر هستی؟ آیا او هرگز اسرائیل را تهدید کرد؟ آیا او هرگز با آن‌ها وارد جنگ شد؟

26 مردم اسرائیل مدّت سی‌صد سال در حِشبون، عروعیر و روستاهای اطراف آن‌ها و شهرهای واقع در امتداد وادی اَرنون زندگی کرده‌اند. چرا در این مدّت ادّعای مالکیّت آن‌ را نکردید؟

27 بنابراین، من به تو بدی نکرده‌ام، بلکه این تو هستی که قصد جنگ داری و به ما بدی می‌کنی. خداوند داور است؛ او امروز بین اسرائیلیان و عَمونیان داوری خواهد کرد.»

28 امّا پادشاه عَمون به پیام یَفتاح توجّه نکرد.

29 آنگاه روح خداوند بر یَفتاح آمد و او با ارتش خود از جِلعاد و مَنَسی گذشته به مِصفَه جِلعاد آمد و در آنجا برای حمله آماده شد.

30 یَفتاح نذر کرد که اگر خداوند به او کمک کند که عَمونیان را شکست بدهد،

31 در وقت بازگشت به وطن، اوّلین کسی را که از در خانۀ او بیرون بیاید، به‌عنوان قربانی سوختنی برای خداوند تقدیم کند.

32 پس یَفتاح برای حمله به عَمونیان از رود گذشت و خداوند او را پیروز گردانید.

33 در یک حملۀ عظیم آن‌ها را شکست داد و بیست شهر ایشان را، از عروعیر تا مینّیت و تا آبل‌ِ کِرامیم از بین برد و همۀ مردم را به قتل رساند. به‌این‌ترتیب، عَمونیان از دست اسرائیل شکست خوردند.


دختر یَفتاح

34 سپس یَفتاح به خانۀ خود در مِصفَه برگشت. یگانه دختر او، در‌حالی‌که می‌رقصید و دایره می‌زد، به استقبال او از خانه بیرون آمد. یَفتاح به‌غیراز او فرزندی نداشت.

35 وقتی چشم یَفتاح بر دخترش افتاد، یقۀ خود را پاره کرد و گفت: «آه ای دخترم! تو مرا به چه مصیبت بزرگی انداختی، زیرا از قولی که به خداوند داده‌ام، نمی‌توانم صرف نظر کنم.»

36 دخترش به او گفت: «پدر جان، مطابق قولی که به خداوند داده‌ای، رفتار کن، مخصوصاً حالا که خداوند انتقام تو را از دشمنت، عَمونیان، گرفته‌ است.

37 امّا دو ماه به من مهلت بده تا با دوستانم بر کو‌ه‌ها گشته ماتم بگیرم، چون باید در باکره‌گی بمیرم.»

38 پدرش به او اجازه داد که برود و برای دو ماه با دوستان خود در کو‌ه‌ها گشته، به‌خاطر این‌که باکره از دنیا خواهد رفت، ماتم بگیرد.

39 بعد از پایان دو ماه، او نزد پدر خود برگشت و پدرش مطابق قولی که به خداوند داده بود، رفتار کرد، و آن دختر، باکره مُرد. از آن به بعد در اسرائیل رسم شد

40 که دختران جوان هر سال برای چهار روز بیرون رفته برای دختر یَفتاح جِلعادی ماتم بگیرند.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Následuj nás:



Reklamy