پیدایش 41 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳تعبیرخواب فرعون توسط یوسف 1 بعد از دو سال که از این جریان گذشت، فرعون در خواب دید که در کنار رود نیل ایستاده است، 2 و ناگاه هفت گاو خوشنما و چاق از رود نیل بیرون آمدند و در میان علفها مشغول چریدن شدند. 3 سپس هفت گاو دیگر بیرون آمدند که زشت و لاغر بودند. این گاوها در مقابل گاوهای دیگر در کنار رودخانه ایستادند. 4 گاوهای زشت و لاغر گاوهای خوشنما و چاق را خوردند. در این موقع فرعون بیدار شد. 5 وی دوباره به خواب رفت و بار دیگر خواب دید که هفت خوشۀ گندم سالم و پُر بار بر یک ساقه میرویند. 6 بعد از آن، هفت خوشۀ گندم دیگر که باریک و از باد صحرا خشکیده شده بودند، درآمدند 7 و خوشههای بیبار، آن هفت خوشۀ سالم و پُربار را بلعیدند. در این موقع، فرعون از خواب بیدار شد و فهمید که خواب دیده است. 8 آن روز صبح، فرعون مضطرب بود. پس دستور داد تا همۀ جادوگران و حکیمان مصری را حاضر کنند. سپس خواب خود را برای آنها بیان کرد. ولی هیچکدام نتوانستند خواب فرعون را تعبیر کنند. 9 در آن موقع، رئیس ساقیها به فرعون گفت: «امروز کوتاهیِ گذشتهام به یادم آمد. 10 وقتی فرعون بر من و سرپرست نانواها خشمگین شدند و ما را به زندان فرماندۀ گارد انداختند، 11 یک شب هریک از ما خوابی دید و هر خواب تعبیر خودش را داشت. 12 یک جوان عبرانی هم در آنجا با ما بود که غلام فرماندۀ گارد بود. ما خوابهای خود را به او گفتیم و او آنها را برای ما تعبیر کرد. 13 همهچیز همانطور که او تعبیر کرده بود، اتّفاق افتاد. من به مقام پیشین بازگشتم و سرپرست نانواها اعدام گردید.» 14 آنگاه فرعون یوسف را فراخواند، و او را سریع از زندان بیرون آوردند. یوسف صورت خود را تراشید و لباسش را عوض کرد و به حضور فرعون آمد. 15 فرعون به او گفت: «من خوابی دیدهام که هیچکس نتوانسته آن را تعبیر کند. به من گفتهاند که تو میتوانی خوابها را تعبیر کنی.» 16 یوسف در جواب به فرعون گفت: «من نمیتوانم، امّا خدا تعبیر خوبی برای فرعون خواهد داد.» 17 فرعون گفت: «خواب دیدم که کنار رود نیل ایستادهام. 18 هفت گاو خوش نما و چاق از رودخانۀ نیل بیرون آمدند و در میان علفها مشغول چریدن شدند. 19 آنگاه هفت گاو دیگر بعد از آنها بیرون آمدند که زشت و لاغر بودند، بهطوری که تا آن وقت چنین گاوی در هیچ جای مصر ندیده بودم. 20 گاوهای زشت و لاغر گاوهای چاق را خوردند. 21 امّا پس از خوردن آن گاوهای چاق، هیچ نشانی از اینکه آنها را خوردهاند دیده نمیشد، چون همانطور زشت و لاغر باقی ماندند. سپس از خواب بیدار شدم. 22 دوباره خوابیدم و باز خواب دیدم که هفت خوشۀ پُربار گندم بر یک ساقه میرویند. 23 بعد از آن، هفت خوشۀ گندم دیگر که بیبار و باریک و از باد صحرا خشکیده شده بودند، روییدند. 24 خوشههای خشکیده، خوشههای پُربار را بلعیدند. من خواب را برای جادوگران تعریف کردم، امّا هیچیک از آنها نتوانست آن را برای من تعبیر کند.» 25 یوسف به فرعون گفت: «هر دو خواب یک تعبیر دارد. خدا از آنچه میخواهد انجام دهد، به شما خبر داده است. 26 هفت گاو چاق، هفت سال است، و هفت خوشۀ پُربار گندم هم هفت سال است؛ هر دو خواب شما یکی است. 27 هفت گاو زشت و لاغر و هفت خوشۀ بیبار که از باد صحرا خشک شده بودند، هفت سال قحطی هستند. 28 همانطور که به فرعون گفتم، خداوند آنچه را میخواهد انجام دهد، به شما آشکار نموده است. 29 مدّت هفت سال در تمام سرزمین مصر فراوانی خواهد شد. 30 بعد از آن، مدّت هفت سال قحطی خواهد آمد، و آن هفت سال فراوانی فراموش خواهد شد، زیرا آن قحطی سرزمین مصر را تباه خواهد کرد. 31 آن قحطی بهقدری سخت خواهد بود که اثری از آن سالهای فراوانی باقی نخواهد گذاشت. 32 معنی اینکه دو مرتبه خواب دیدهاید این است که این امر را خدا مقرّر نموده و بهبزودی آن را به انجام خواهد رسانید. 33 «حالا فرعون باید شخصی را که دانا و حکیم باشد، انتخاب نمایند و به او مأموریت دهند تا در سراسر سرزمین مصر، 34 به اتّفاق عدّهای ناظر، یکپنجم محصولات زمین را در طول هفت سالِ فراوانی جمعآوری کنند. 35 دستور بدهید تا تمام غلاّت جمعآوری شده را در سالهای فراوانی زیر نظرِ شما در انبار شهرها ذخیره کرده از آنها محافظت کنند. 36 این آذوقه برای تأمین خوراک مردم در هفت سال قحطی ذخیره شود تا مردم از گرسنگی هلاک نشوند.» نخستوزیری یوسف 37 فرعون و همۀ درباریان این پیشنهاد را پسندیدند. 38 پس فرعون به آنها گفت: «آیا کسی را بهتر از یوسف میتوانیم پیدا کنیم؟ او مردی است که روح خدا در او است.» 39 پس فرعون به یوسف گفت: «خدا همۀ این چیزها را به تو نشان داده است، و هیچکس مانند تو دارای حکمت و فهم نیست. 40 من تو را در سراسر کشور مأمور اجرای اینکار میکنم و تمام مردم از فرمان تو اطاعت خواهند کرد. تو دوّمین شخص قدرتمند در این کشور هستی، و من فقط در تخت و تاج از تو بالاترم. 41 اکنون تو را فرماندار تمام سرزمین مصر میکنم.» 42 فرعون انگشتر خود را که روی آن مُهر مخصوص فرعون بود، از انگشتش بیرون آورد و به انگشت یوسف کرد و ردای کتانی ریزبافتی به او پوشانیده یک طوق طلا به گردن او انداخت. 43 بعد دوّمین کالسکۀ خود را به یوسف داد تا سوار شود، و گارد احترام در جلوی او حرکت کرده فریاد میزدند: «زانو بزنید، زانو بزنید.» به این ترتیب یوسف فرماندار مصر شد. 44 فرعون به او گفت: «من فرعون هستم، ولی بدون اجازهٔ تو هیچکس در سراسر مصر حقّ ندارد دست یا پای خود را دراز کند.» 45 پس فرعون نام یوسف را صَفِناتفَعنیَح گذاشت و برای او زنی گرفت به نام «اَسِنات» که دختر فوتی فارع، کاهن معبد شهر اون بود. 46 یوسف سیساله بود که به خدمت فرعون مشغول شد. او کاخ فرعون را ترک کرد و به سرتاسر مصر سفر کرد. 47 در مدّت هفت سال اوّل، زمین محصول فراوان داد 48 و یوسف تمام محصولاتی را که جمعآوری میکرد در شهرها انبار مینمود. او در هر شهر آذوقهای را که از اطراف همان شهر جمعآوری میشد، در شهرها انبار مینمود. 49 غلّه به فراوانی شنهای دریا بود بهطوری که یوسف از حساب کردن آن دست برداشت. 50 قبل از اینکه سالهای قحطی برسد، یوسف از همسرش اَسِنات دختر فوطی فارع، کاهن اون، صاحب دو پسر شد. 51 او گفت: «خدا تمام سختیها و خانوادهام را از یاد من برده است.» پس اسم پسر اوّلش را مَنَسی گذاشت. 52 او همچنین گفت: «خدا در سرزمینی که در آن سختی کشیدم به من فرزندان داده است.» پس پسر دوّمش را اِفرایِم نامید. 53 هفت سال فراوانی در سرزمین مصر به پایان رسید، 54 و همانطور که یوسف گفته بود، هفت سال قحطی شروع شد. قحطی در کشورهای دیگر هم شروع شد، امّا در سرزمین مصر آذوقه موجود بود. 55 وقتی مصریان گرسنه میماندند، نزد فرعون میرفتند و از او نان میخواستند. فرعون هم به آنها دستور میداد که نزد یوسف بروند و هرچه او به آنها میگوید، انجام دهند. 56 قحطی سختی سراسر مصر را فراگرفت و یوسف تمام انبارها را بازکرده غلّه را به مصریان میفروخت. 57 مردم از سراسر دنیا به مصر میآمدند تا از یوسف غلّه بخرند. زیرا قحطی سختی همهجا را فراگرفته بود. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies