Online Bible

- Reklamy -

پیدایش 37 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


یوسف‌ و برادرانش‌

1 یعقوب‌ به‌ زندگی در کنعان ‌که ‌محل‌ اقامت‌ پدرش ‌بود، ادامه ‌داد.

2 و این ‌است شرح زندگی ‌یعقوب ‌و خانوادۀ او: یوسف‌ که ‌جوان ‌هفده‌ساله‌ای بود، به‌ اتّفاق ‌برادرانش، ‌پسران ‌بِلهَه‌ و زِلفَه ‌زنان‌ پدرش‌، از گلّۀ پدر خود مواظبت‌ می‌کرد. او از کارهای بدی که ‌برادرانش ‌می‌کردند به‌ پدرش‌ خبر می‌داد.

3 یعقوب‌، یوسف‌ را از تمام‌ پسرانش ‌بیشتر دوست ‌داشت‌، زیرا یوسف‌ در زمان ‌پیری او به دنیا آمده‌ بود. او برای یوسف‌ ردایی بلند و رنگانگ دوخته ‌بود.

4 وقتی برادرانش‌ دیدند که‌ پدرشان‌ یوسف ‌را بیشتر از آن‌ها دوست ‌دارد، از او متنفّر شدند به‌طوری‌که ‌نمی‌توانستند با او دوستانه ‌صحبت ‌کنند.

5 یک ‌شب ‌یوسف‌ خوابی دید. وقتی خوابش ‌را برای برادرانش‌ تعریف‌ کرد، آن‌ها از او بیشتر متنفّر شدند.

6 یوسف ‌گفت‌: «گوش‌ بدهید چه‌ خوابی دیده‌ام‌.

7 ما همه ‌در یک ‌مزرعه‌ مشغول ‌بستن ‌دسته‌های گندم ‌بودیم‌. دستۀ گندم ‌من‌ بلند شد و راست ایستاد. دسته‌های گندم‌ شما دور دستۀ گندم ‌من ‌ایستادند و در مقابل‌ آن ‌تعظیم ‌کردند.»

8 برادرانش‌ گفتند: «آیا فکر می‌کنی تو بر ما فرمانروای خواهی کرد؟» پس ‌به‌خاطر خوابی که‌ یوسف‌ دیده‌ و برای آن‌ها تعریف‌ کرده ‌بود، نفرت ‌آن‌ها از او بیشتر شد.

9 بعد از آن‌ یوسف ‌خواب‌ دیگری دید و به ‌برادرانش‌ گفت‌: «من ‌خواب‌ دیگری دیدم‌. خواب ‌دیدم‌ که‌ خورشید و ماه‌ و یازده‌ ستاره‌ به‌ من ‌تعظیم‌ می‌کردند.»

10 او این‌ خواب ‌را برای پدرش‌ هم ‌تعریف‌ کرد. پدرش ‌او را سرزنش ‌کرده گفت‌: «این ‌چه‌ خوابی است‌ که ‌دیده‌ای‌؟ آیا فکر می‌کنی که ‌من‌ و مادرت ‌و برادرانت ‌آمده‌ در مقابل ‌تو تعظیم‌ خواهیم‌ کرد؟»

11 پس برادران ‌یوسف‌ به او حسادت می‌ورزیدند. امّا پدرش ‌این‌ موضوع‌ را به‌خاطر سپرد.


فروش یوسف ‌و بردن او به ‌مصر

12 یک‌ روز که ‌برادران ‌یوسف ‌برای چرانیدن‌ گلّه ‌به ‌شِکیم ‌رفته ‌بودند،

13 یعقوب‌ به ‌یوسف ‌گفت‌: «برادرانت ‌در شکیم‌ مشغول ‌چرانیدن‌ گلّه ‌هستند. بیا تا تو را نزد آن‌ها بفرستم‌.» یوسف‌ گفت‌: «من ‌حاضرم‌.»

14 پدرش‌ گفت‌: «برو و از سلامتی برادرانت ‌و از وضع ‌گلّه ‌برای من‌ خبر بیاور.» پس ‌پدرش ‌او را از دشت ‌حِبرون ‌به‌ شکیم‌ فرستاد. وقتی یوسف ‌به ‌شِکیم ‌رسید،

15 در آنجا شخصی متوجّه شد که او در صحرا سرگردان است‌. پس از او پرسید: «دنبال‌ چه‌ می‌گردی‌؟»

16 یوسف ‌گفت‌: «دنبال ‌برادرانم ‌می‌گردم‌. آن‌ها مشغول ‌چرانیدن ‌گلّه‌ هستند. آیا می‌دانی آن‌ها کجا هستند؟»

17 آن‌ مرد گفت‌: «از اینجا رفته‌اند. من‌ از آن‌ها شنیدم‌ که ‌به‌ دوتان‌ می‌روند.» پس ‌یوسف ‌به‌ دنبال ‌برادران‌ خود رفت ‌و آن‌ها را در دوتان ‌پیدا کرد.

18 برادرانش‌ او را از دور دیدند و قبل از این‌که به آن‌ها برسد، توطئه‌ چیدند تا او را بکُشند.

19 آن‌ها به ‌یکدیگر گفتند: «کسی‌ که ‌برای ما خواب ‌دیده ‌است‌، می‌آید.

20 بیایید همین‌ حالا او را بکُشیم‌ و در یکی از این ‌چاه‌های خشک ‌بیندازیم ‌و بگوییم ‌جانور درّنده‌ای او را کشته ‌است‌. آن‌ وقت ‌ببینیم ‌تعبیر خواب‌هایش چه‌ خواهد شد.»

21 رئوبین‌ وقتی این ‌را شنید، کوشش کرد تا یوسف را نجات ‌بدهد. پس‌ گفت‌: «او را نکشیم‌،

22 و خونی نریزیم. او را در یکی از این ‌چاه‌ها بیندازیم ‌و به‌ او صدمه‌ای نزنیم‌.» او این‌ را گفت ‌تا او را نجات ‌داده ‌به‌ نزد پدرش‌ بازگرداند.

23 وقتی یوسف‌ به ‌نزد برادرانش‌ آمد، آن‌ها او را گرفتند و آن‌ ردای رنگانگ را از تنش ‌درآوردند.

24 سپس‌ او را در چاه ‌خشک‌ و بی‌آبی انداختند.

25 وقتی آن‌ها مشغول ‌غذا خوردن ‌بودند، متوجّه‌ شدند که‌ کاروانی از اسماعیلیان‌ که‌ از جِلعاد به‌ مصر می‌رود، از آنجا می‌گذرد و بار شتران‌ آن‌ها هم‌ کتیرا و بلسان ‌و مُرّ بود.

26 یهودا به ‌برادرانش ‌گفت‌: «از کشتن ‌برادرمان و پنهان کردن آن چه نفعی به ما می‌رسد؟

27 بیایید او را به ‌این ‌اسماعیلیان ‌بفروشیم‌. درآن‌صورت‌، ما به ‌او صدمه‌ای نزده‌ایم‌. از این‌ها گذشته ‌او برادر و از گوشت ‌و خون ما است‌.» برادرانش‌ با پیشنهاد او موافقت‌ کردند.

28 وقتی تاجرهای مِدیانی از آنجا می‌گذشتند، آن‌ها یوسف ‌را از چاه‌ بیرون‌ کشیدند و او را به ‌قیمت‌ بیست‌ سکّۀ نقره‌ به ‌اسماعیلیان ‌فروختند. اسماعیلیان نیز او را به ‌مصر بردند.

29 وقتی رِئوبین ‌به ‌سر چاه ‌آمد، دید که ‌یوسف‌ در آنجا نیست‌ و از غصّه‌ لباس ‌خود را پاره‌ کرد.

30 و به ‌نزد برادرانش‌ برگشت ‌و گفت‌: «پسر در آنجا نیست‌. حالا من ‌چه‌کار کنم‌.»

31 آن‌ها بُزی را کشتند و ردای یوسف‌ را در خون ‌آن ‌بُز فرو کردند.

32 سپس‌ آن‌ ردای رنگارنگِ خونی را به ‌نزد پدر خود بردند و گفتند: «ما این ‌را پیدا کرده‌ایم‌. ببین ‌آیا مال ‌پسر تو است‌؟»

33 یعقوب‌ آن‌ ردا را شناخت ‌و گفت‌: «بلی، این ‌مال ‌او است‌. حتماً حیوان‌ درّنده‌ای او را کشته ‌است‌. به‌یقین ‌یوسف ‌دریده شده‌ است‌.»

34 یعقوب ‌از غصّه‌ لباس‌ خود را پاره‌ کرد و لباس ‌سوگواری پوشید و مدّت‌ درازی برای پسرش‌ ماتم‌ گرفت‌.

35 تمام‌ پسرها و دخترهای او آمدند تا او را تسلّی بدهند، امّا او تسلّی نیافت و گفت‌: «من ‌با ماتم برای پسرم ‌به‌ گور خواهم ‌رفت‌.» پس‌ او به‌ گریه ‌و زاری برای پسرش ‌ادامه‌ می‌داد.

36 امّا تاجران ‌مِدیانی یوسف‌ را به ‌مصر بردند و او را به‌ فوتیفار، یکی از افسران فرعون که فرماندۀ نگهبانان دربار بود، فروختند.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Následuj nás:



Reklamy