پیدایش 34 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳تجاوز به دِینه 1 روزی دِینه دختر یعقوب و لیّه به دیدار چند نفر از دختران کنعانی رفت. 2 شِکیم پسر حَمور حوّی که حاکم آن سرزمین بود، او را دید و او را بهزور گرفته به او تجاوز کرد. 3 امّا او سخت مجذوب و عاشق دِینه شد و کوشش میکرد که هرطور شده دل او را بدست آورد. 4 پس شِکیم به پدرش گفت: «از تو میخواهم که این دختر را برای من بگیری.» 5 یعقوب فهمید که دخترش دِینه بیعصمت شده است. امّا چون پسران او با گلّه به صحرا رفته بودند، چیزی نگفت تا آنها بازگردند. 6 حَمور پدر شِکیم نزد یعقوب رفت تا با او گفتوگو کند. 7 در همین موقع پسران یعقوب نیز از صحرا بازگشتند و وقتی از ماجرا باخبر شدند، بهشدّت ناراحت و خشمگین شدند، زیرا که شِکیم با تجاوز به دختر یعقوب، مرتکب عمل ننگینی در بین بنیاسرائیل شده بود، عملی که نمیبایست انجام میشد. 8 حَمور به ایشان گفت: «پسر من شِکیم عاشق دختر شما شده است. خواهش میکنم اجازه بدهید تا با او ازدواج کند. 9 بیایید با هم فامیل شویم؛ دختران خود را به ما بدهید و دختران ما را به همسری بگیرید. 10 بهاینترتیب، شما میتوانید در سرزمین ما بمانید و در هر جایی که میخواهید، زندگی کنید، آزادانه به کسب و کار مشغول شوید و برای خود املاک به دست آورید.» 11 سپس شِکیم به پدر و برادران دِینه گفت: «شما این لطف را در حقّ من بکنید؛ در عوض هرچه بخواهید به شما خواهم داد. 12 هرچه پیشکش و هر چقدر مهریه میخواهید حاضرم پرداخت کنم. فقط اجازه بدهید که من با دِینه ازدواج کنم.» 13 پسران یعقوب به شِکیم و پدرش حَمور با حیله جواب دادند، چون شِکیم خواهرشان دِینه را لکّهدار کرده بود. 14 و گفتند: «ما نمیتوانیم بگذاریم خواهرمان با مردی که ختنه نشده است، ازدواج کند، چون اینکار برای ما ننگ است. 15 ما فقط با این شرط میتوانیم با شما موافقت کنیم که شما هم مثل ما ختنه بشوید و تمام مردان و پسران شما ختنه شوند. 16 آن وقت ما میان شما ساکن میشویم و دختران و پسران ما میتوانند با هم ازدواج کنند و با شما یک قوم میشویم؛ 17 امّا اگر شرط ما را قبول نکنید و ختنه نشوید، ما دخترمان را برمیداریم و اینجا را ترک میکنیم.» 18 این شرط به نظر حَمور و پسرش شکیم، پسندیده آمد. 19 آن مرد جوان بهخاطر عشقی که به دختر یعقوب داشت، برای انجام این شرط هیچ تأخیر نکرد. شِکیم در بین فامیل خود از همه عزیزتر بود. 20 حَمور و پسرش شِکیم به دروازهٔ شهر رفته به مردان شهر گفتند: 21 «این مردم با ما در صلح و صفا هستند. بگذارید اینجا در بین ما زندگی کنند و کسب و کار نمایند. در این سرزمین برای آنها نیز جا هست. با دختران آنها ازدواج کنیم و دختران خود را به آنها بدهیم. 22 امّا این مردم فقط به این شرط حاضرند در بین ما زندگی کنند و با ما یکی شوند که تمام مردان و پسران ما مثل آنها ختنه شوند. 23 در این صورت، آیا تمام دارایی آنها و هرچه دارند، مال ما نمیشود؟ پس بیایید موافقت کنیم که بین ما زندگی کنند.» 24 تمام مردم آن شهر با آنچه حَمور و شکیم گفتند موافقت کردند و تمام مردان و پسران ختنه شدند. 25 روز سوّم، وقتی که مردان بهخاطر ختنه شدن هنوز درد داشتند، دو پسر یعقوب، شمعون و لاوی، برادران دِینه، شمشیرهای خود را برداشته بدون خبر به شهر حمله کردند و تمام مردان را کشتند. 26 آنها حَمور و پسرش شِکیم را هم کشتند و دِینه را از خانۀ شِکیم بیرون آوردند و رفتند. 27 بعد از این کشتار، پسران دیگر یعقوب شهر را غارت کردند زیرا خواهرشان را بیعصمت نموده بودند. 28 آنها گلّههای گوسفند و گاو و الاغ و هرچه که در شهر و مزرعهها بود، برداشتند. 29 آنها تمام چیزهای قیمتی را برداشتند و زنان و بچّهها را اسیر کردند و هرچه در خانهها بود، بردند. 30 یعقوب به شمعون و لاوی گفت: «شما مرا به دردسر انداختید. حالا کنعانیان و فِرزّیان و تمام کسانیکه در این سرزمین هستند از من متنفّر خواهند شد. من یاران زیادی ندارم. اگر همۀ آنها با هم متّحد شوند و به من حمله کنند، تمام ما هلاک خواهیم شد.» 31 امّا آنها جواب دادند: «هیچکس نباید با خواهر ما مثل یک فاحشه رفتار کند.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies