پیدایش 32 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳آمادگی یعقوب برای ملاقات با عیسو 1 وقتی یعقوب در راه بود، چند فرشته با او روبهرو شدند. 2 یعقوب آنها را دید و گفت: «اینجا اردوی خدا است.» پس اسم آنجا را «مَحَنایِم» گذاشت. 3 یعقوب چند نفر قاصد به منطقهٔ سِعیر در سرزمین اَدوم فرستاد تا نزد برادرش عیسو بروند، 4 و به آنها گفت: «به سرورم عیسو بگویید، 'من یعقوب بندۀ تو هستم و تا به حال نزد لابان زندگی میکردم. 5 من در آنجا صاحب گاوها، الاغها، گوسفندان، بُزها و غلامان و کنیزان بسیاری شدم. حالا برای تو پیغام فرستادهام به این امید که مورد لطف تو قرار بگیرم.'» 6 وقتی قاصدان پیش یعقوب برگشتند، گفتند: «ما نزد برادرت عیسو رفتیم. او الآن با چهارصد نفر به استقبال تو میآید.» 7 یعقوب ترسان و نگران شد، پس همراهان خود و گلّهها و رمهها و شتران را به دو دسته تقسیم کرد. 8 او با خود گفت: «اگر عیسو بیاید و به دستۀ اوّل حمله کند، دستۀ دوّم میتوانند فرار کنند.» 9 آنگاه یعقوب دعا کرد و گفت: «ای خدای پدرم ابراهیم و خدای پدرم اسحاق، دعای مرا بشنو! ای خداوند، تو به من فرمودی به سرزمین خود و به نزد فامیل خود بازگردم و تو به من احسان خواهی نمود. 10 من بندۀ تو هستم و ارزش این همه مهربانی و وفاداریی را که به من کردهای ندارم. من فقط با یک عصا از این اردن عبور کردم، ولی حالا که برگشتهام مالک دو گروه هستم. 11 حالا دعا میکنم که مرا از دست برادرم عیسو نجات بدهی. من میترسم که مبادا او به همهٔ ما، حتّی مادران و بچّهها، حمله کند. 12 تو قول دادی به من نظر لطف داشته باشی و نسل مرا مانند ریگهای کنار دریا آنقدر زیاد کنی که کسی نتواند آنها را بشمارد.» 13 او شب را در آنجا بسر بُرد و سپس از آنچه داشت، هدایایی برای برادرش عیسو تهیّه کرد: 14 دویست بُز مادّه و بیست بُز نر؛ دویست میش و بیست قوچ؛ 15 سی شتر شیرده با بچّههای آنها؛ چهل گاو مادّه و ده گاو نر؛ بیست الاغ مادّه و ده الاغ نر. 16 او آنها را به چند گلّه تقسیم کرد و هر گلّه را به یکی از غلامانش سپرد و به آنها گفت: «شما جلوتر از من به دنبال هم بروید و بین هر گلّه فاصله بگذارید.» 17 به غلام اوّل دستور داد: «وقتی برادرم عیسو تو را دید و پرسید، 'اربابت کیست و کجا میروی و این حیوانات مال کیست؟' 18 تو باید بگویی، 'اینها مال بندۀ تو یعقوب است. او اینها را به عنوان هدیه برای سرورش عیسو فرستاده است. خود او نیز پشت سر ما میآید.'» 19 همینطور به دوّمی و سوّمی و به همۀ کسانی که مسئول این گلّهها بودند، گفت: «شما هم وقتی عیسو را دیدید، باید همین را به او بگویید. 20 باید بگویید، 'بندۀ تو یعقوب پشت سر ما است.'» یعقوب پیش خود فکر میکرد که با این هدایایی که قبل از خودش میفرستد، ممکن است عیسو را نرم گرداند تا وقتی او را ببیند مورد پذیرش او واقع شود. 21 پس هدایا را جلوتر فرستاد و خودش شب را در اردوگاه بهسر برد. کشتی گرفتن یعقوب در فِنیئیل 22 همان شب یعقوب برخاست و دو همسر و دو کنیز و یازده فرزند خود را از رود یَبّوق گذرانید. 23 سپس تمام دارایی خود را هم از وادی گذرانید. 24 امّا خودش به تنهایی در آنجا ماند. آنگاه مردی تا طلوع صبح با یعقوب کشتی گرفت. 25 وقتی آن مرد دید که نمیتواند یعقوب را مغلوب کند، ضربهای به کاسهٔ ران یعقوب زد و ران او از جا در رفت. 26 پس آن مرد گفت: «بگذار بروم، چون سپیده صبح میدمد.» یعقوب گفت: «تا مرا برکت ندهی، نمیگذارم بروی.» 27 آن مرد پرسید: «اسم تو چیست؟» یعقوب گفت: «اسم من یعقوب است.» 28 آن مرد گفت: «بعدازاین اسم تو یعقوب نخواهد بود. تو با خدا و انسان مبارزه کردی و پیروز شدی. پس بعد از این اسم تو اسرائیل خواهد بود.» 29 یعقوب گفت: «حالا اسم خودت را به من بگو.» امّا او گفت: «چرا اسم مرا میپرسی؟» و پس از آن یعقوب را برکت داد. 30 یعقوب گفت: «من خدا را روبهرو دیدهام و هنوز زندهام.» پس نام آن محل را فنوئیل گذاشت. 31 وقتی یعقوب فِنیئیل را ترک میکرد، خورشید طلوع کرد. یعقوب بهخاطر ضربهای که به رانش خورده بود، میلنگید. 32 ازآنرو، حتّی امروز هم بنیاسرائیل ماهیچۀ کاسۀ ران را نمیخورند، زیرا همین قسمت از ران یعقوب ضربه خورده بود. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies