پیدایش 29 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳رفتن یعقوب به خانۀ لابان 1 یعقوب راه خود را ادامه داد و به طرف سرزمین مشرق رفت. 2 در صحرا بر سر چاهی رسید که سنگ بزرگی بر سر آن بود و سه گلّۀ گوسفند در اطراف آن خوابیده بودند. از این چاه به گلّهها آب میدادند. 3 وقتی همۀ گوسفندها در آنجا جمع میشدند، چوپانان سنگ را از دهانۀ چاه بر میداشتند و به گلّهها آب میدادند و سپس دوباره سنگ را بر دهانۀ چاه میگذاشتند. 4 یعقوب از چوپانان پرسید: «برادران، شما اهل کجا هستید؟» آنها جواب دادند: «اهل حَران هستیم.» 5 او پرسید: «آیا شما لابان، پسر ناحور را میشناسید؟» آنها جواب دادند: «بله، میشناسیم.» 6 او پرسید: «حالش خوب است؟» آنها جواب دادند: «بله، خوب است. نگاه کن، این دخترش راحیل است که همراه گلّهٔ پدرش میآید.» 7 یعقوب گفت: «هنوز هوا روشن است و وقت جمع کردن گلّهها نیست. چرا به آنها آب نمیدهید تا دوباره به چرا بازگردند؟» 8 آنها جواب دادند: «تا همۀ گلّهها در اینجا جمع نشوند، ما نمیتوانیم به آنها آب بدهیم. وقتی همه جمع شدند، سنگ را از دهانۀ چاه برمیداریم و به آنها آب میدهیم.» 9 یعقوب با آنها مشغول گفتوگو بود که راحیل با گلّۀ پدرش لابان به آنجا آمد، چون آن گلّه را چوپانی میکرد. 10 وقتی یعقوب دختر دایی خود راحیل را دید که با گلّه آمده است، بر سر چاه رفت. سنگ را از دهانۀ چاه کنار زد و گلّهٔ داییاش را آب داد. 11 سپس راحیل را بوسید و از شدّت خوشحالی گریه کرد. 12 یعقوب به راحیل گفت: «من خویشاوند پدرت و پسر ربکا هستم.» راحیل دواندوان رفت تا به پدرش خبر دهد. 13 وقتی لابان خبر آمدن خواهرزادهاش یعقوب را شنید، به استقبال او شتافت و او را در آغوش کشیده بوسید و به خانهٔ خود آورد. یعقوب تمام ماجرا را برای لابان شرح داد. 14 لابان گفت: «تو درحقیقت از گوشت و خون من هستی.» یعقوب مدّت یک ماه در آنجا ماند. خدمت یعقوب بهخاطر راحیل و لیّه 15 لابان به یعقوب گفت: «تو نباید بهخاطر اینکه خویشاوند من هستی، به رایگان برای من کار کنی. به من بگو چقدر مزد میخواهی؟» 16 لابان دو دختر داشت. نام دختر بزرگ لیّه و نام دختر کوچک راحیل بود. 17 لیّه چشمان قشنگی داشت، ولی راحیل خوش اندام و زیبا بود. 18 یعقوب عاشق راحیل شده بود. بنابراین به لابان گفت: «اگر اجازه بدهی با دختر کوچک تو راحیل ازدواج کنم، هفت سال برای تو کار میکنم.» 19 لابان در جواب گفت: «بهتر است دخترم را به تو بدهم تا به مرد دیگری. همینجا نزد من بمان.» 20 یعقوب برای اینکه با راحیل ازدواج کند، هفت سال در آنجا کار کرد. امّا چون عاشق راحیل بود، این مدّت به نظرش چند روز بیشتر نیامد. 21 آنگاه یعقوب به لابان گفت: «وقت آن رسیده است که دخترت را به من بدهی تا با او ازدواج کنم.» 22 لابان مجلس عروسی برپا کرد و همۀ مردم آنجا را دعوت کرد. 23 امّا در آن شب، لابان به جای راحیل، لیّه را به یعقوب داد و یعقوب با او همخواب شد. 24 در ضمن لابان کنیز خود زفله را نیز به دخترش لیَه بخشید. 25 وقتی صبح شد، یعقوب فهمید که با لیّه بوده است! پس نزد لابان رفت و به او گفت: «این چهکاری بود که تو با من کردی؟ من بهخاطر راحیل برای تو کار کردم. ولی تو مرا فریب دادی.» 26 لابان در جواب گفت: «در بین ما رسم نیست که دختر کوچک را قبل از دختر بزرگ شوهر بدهیم. 27 تا روز هفتم جشن عروسی صبر کن. من راحیل را هم در مقابل هفت سال دیگر که برای من کار کنی، به تو میدهم.» 28 یعقوب قبول کرد. بعد از اینکه یک هفته گذشت، لابان دخترش راحیل را نیز به همسری به یعقوب داد. 29 لابان کنیز خود بِلهَه را به راحیل بخشید. 30 یعقوب با راحیل ازدواج کرد و او را بیشتر از لیّه دوست میداشت. یعقوب بهخاطر راحیل هفت سال دیگر برای لابان کار کرد. فرزندان یعقوب 31 چون خداوند دید که یعقوب لیَه را دوست ندارد، رَحم او را گشود تا بچّهدار شود، ولی راحیل نازا ماند. 32 لیّه آبستن شد و پسری به دنیا آورد. او گفت: «خداوند ناراحتی مرا دیده است. حالا شوهرم مرا دوست خواهد داشت.» بنابراین نام بچّه را رئوبین گذاشت. 33 لیّه باز هم آبستن شد و پسری زایید و گفت: «خداوند این پسر را هم به من داده است چونکه میداند من محبوب شوهرم نیستم.» پس اسم این پسر را شمعون گذاشت. 34 بار دیگر او آبستن شد و پسر دیگری زایید. او گفت: «حالا شوهرم به من دلبستگی بیشتری خواهد داشت چون سه پسر برای او زاییدهام.» پس اسم این پسر را لاوی گذاشت. 35 او بازهم آبستن شد و پسر دیگری زایید و گفت: «این بار خداوند را ستایش خواهم کرد.» نام این پسر را یهودا گذاشت. لیّه بعد از این دیگر آبستن نشد. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies