پیدایش 28 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳اسحاق یعقوب را نزد لابان میفرستد 1 اسحاق یعقوب را فراخوانده برکت داد و به او تأکید نمود: «با دختران کنعانی ازدواج نکن. 2 به بینالنهرین به خانۀ پدربزرگت بِتوئیل برو و با یکی از دختران دایی خود لابان ازدواج کن. 3 باشد که خدای قادر مطلق ازدواج تو را برکت دهد و فرزندان زیاد به تو بدهد تا تو پدر ملّتهای بسیار شوی. 4 و خدا همانطور که ابراهیم را برکت داد، تو و فرزندان تو را نیز برکت دهد تا تو مالک این سرزمینی که در آن زندگی میکنی و خدا آن را به ابراهیم داده است، بشوی.» 5 پس اسحاق، یعقوب را به بینالنهرین به نزد لابان پسر بِتوئیل اَرامی فرستاد. لابان برادر ربکا، مادر یعقوب و عیسو بود. عیسو زن دیگری میگیرد 6 عیسو فهمید که اسحاق یعقوب را برکت داده و او را به بینالنهرین فرستاده است تا برای خود زن بگیرد. او همچنین دریافت که وقتی اسحاق، یعقوب را برکت داد، به او دستور داد که با یک دختر کنعانی ازدواج نکند. 7 او مطّلع شد که یعقوب دستور پدر و مادرش را اطاعت کرده و به بینالنهرین رفته است. 8 او میدانست که پدرش اسحاق از زنان کنعانی خوشش نمیآید. 9 پس به نزد اسماعیل، پسر ابراهیم رفت و با مَحَلَت، دختر اسماعیل، که خواهر نِبایوت بود، ازدواج کرد. رؤیای یعقوب در بِیتئیل 10 یعقوب بِئِرشِبَع را ترک کرد و به طرف حَران رفت. 11 هنگام غروب آفتاب، به محلی رسید، و همانجا سنگی زیر سَرخود گذاشته خوابید. 12 در خواب پلّکانی دید که یک سرش بر زمین و سر دیگرش در آسمان است و فرشتگان خدا از آن بالا و پایین میروند. 13 و خداوند در کنار او ایستاده میگوید: «من هستم یَهْوه، خداوند ابراهیم و اسحاق. من این زمینی را که روی آن خوابیدهای به تو و به نسل تو خواهم داد. 14 نسل تو مانند غبار زمین زیاد خواهد شد. آنها قلمرو خود را از هر طرف توسعه خواهند داد. من بهوسیلۀ تو و ذرّیت تو، همۀ ملّتها را برکت خواهم داد. 15 بهخاطر داشته باش که من با تو خواهم بود. و هر جا بروی، تو را محافظت خواهم کرد و تو را به این زمین باز خواهم آورد. تو را ترک نخواهم کرد تا همۀ چیزهایی را که به تو وعده دادهام، به انجام برسانم.» 16 یعقوب از خواب بیدار شد و گفت: «بهیقین خداوند در اینجا است. او در این مکان است و من نمیدانستم.» 17 پس او ترسید و گفت: «این چه جای ترسناکی است. بهیقین اینجا خانۀ خدا است. اینجا دروازۀ آسمان است.» 18 یعقوب روز بعد، صبح زود برخاست. او سنگی را که زیر سَرخود گذاشته بود برداشت و آن را بهعنوان یک ستون یادبود در آنجا گذاشت. سپس بر روی آن روغن زیتون ریخت. 19 او اسم آن شهر را که تا آن موقع لوز نامیده میشد، بِیتئیل گذاشت. 20 بعد از آن یعقوب برای خدا نذر کرد و گفت: «اگر تو با من باشی و مرا در این سفر محافظت نمایی، به من خوراک و پوشاک بدهی 21 و من به سلامتی به خانۀ پدرم بازگردم، تو یَهْوه، خدای من خواهی بود؛ 22 و این سنگ که همچون ستون یادبودی برپا کردهام، خانهٔ خدا خواهد شد، و از هرچه به من بدهی، ده یک آن را به تو خواهم داد.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies