پیدایش 27 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳اسحاق یعقوب را برکت میدهد 1 اسحاق پیر و چشمانش بسیار تار شده بود. پس به دنبال پسر بزرگش عیسو فرستاد و به او گفت: «پسرم» او جواب داد: «بله». 2 اسحاق گفت: «میبینی که من دیگر پیر شدهام و ممکن است بزودی بمیرم. 3 پس تیر و کمان خود را بردار، به صحرا برو و حیوانی شکار کن 4 و از آن غذای خوشمزهای را که من دوست دارم، آماده کن و برایم بیاور تا آن را بخورم و قبل از مردنم برای تو طلب برکت کنم.» 5 وقتی اسحاق و عیسو صحبت میکردند، ربکا گفتوگوی آنها را میشنید. پس وقتی عیسو برای شکار بیرون رفت، 6 ربکا به یعقوب گفت: «من شنیدم که پدرت به عیسو میگفت، 7 'حیوانی برای من بیاور و خوراک خوشطعمی برایم آماده کن تا بخورم و قبل از آنکه بمیرم، دعا کنم که خداوند تو را برکت دهد.' 8 حالا پسرم، به من گوش بده و هرچه به تو میگویم انجام بده. 9 به سوی گلّه برو و دو بُزغالۀ چاق بیاور تا من آنها را پخته غذایی را که پدرت خیلی دوست دارد، درست کنم. 10 تو آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و قبل از مرگش، از خداوند برای تو برکت بطلبد.» 11 امّا یعقوب به مادرش گفت: «تو میدانی که بدن عیسو موی زیاد دارد، ولی بدن من مو ندارد. 12 شاید پدرم مرا لمس کند و بفهمد که من او را فریب دادهام؛ در آن صورت به جای برکت، لعنت نصیب من خواهد شد.» 13 مادرش گفت: «پسرم، لعنت تو به گردن من! تو فقط آنچه را که من میگویم انجام بده. برو و بُزغالهها را برای من بیاور.» 14 پس او رفت و بُزغالهها را گرفت و برای مادرش آورد. مادرش از آنها غذایی را که پدرش دوست میداشت، آماده کرد. 15 سپس ربکا بهترین لباسهای عیسو را که در خانه بود، آورد و به یعقوب پوشانید. 16 همچنین با پوست بُزغالهها دستها و قسمتی از گردن او را که مو نداشت، پوشانید. 17 سپس آن غذای خوشمزه را با مقداری از نانی که پخته بود، به او داد. 18 یعقوب نزد پدرش رفت و گفت: «پدر!» او جواب داد: «بله، تو کدام پسرم هستی؟» 19 یعقوب گفت: «من نخستزادهٔ تو عیسو هستم. آنچه که به من گفته بودی انجام دادم. لطفاً بلند شو بنشین و غذایی را که برایت آوردهام بخور و از خدایت برایم طلب برکت کن.» 20 اسحاق پرسید: «پسرم، چطور توانستی به این زودی آن را آماده کنی؟» یعقوب جواب داد: «یَهْوه، خدای تو مرا کمک کرد.» 21 اسحاق به یعقوب گفت: «پسرم، جلوتر بیا تا تو را لمس کنم و ببینم آیا واقعاً تو عیسو هستی؟» 22 یعقوب جلوتر رفت. اسحاق او را لمس کرد و گفت: «صدای تو مثل صدای یعقوب است. امّا دستهای تو مثل دستهای عیسو است.» 23 او نتوانست یعقوب را بشناسد چونکه دستهای او مثل دستهای عیسو مو داشت. او آماده میشد که برای یعقوب طلب برکت کند، 24 ولی باز از او پرسید: «آیا تو واقعاً پسرم، عیسو هستی؟» او جواب داد: «بله، من عیسو هستم.» 25 اسحاق گفت: «خوراک را برای من بیاور تا بخورم و بعد از آن برای تو برکت بطلبم.» یعقوب، خوراک و مقداری هم شراب برای او آورد. 26 اسحاق بعد از خوردن و نوشیدن به او گفت: «پسرم، نزدیکتر بیا و مرا ببوس.» 27 پس او نزدیک آمد تا پدرش را ببوسد. اسحاق لباسهای او را بو کرد و برای او برکت طلبید و گفت: «بوی خوش پسر من مانند بوی مزرعهای است که خداوند آن را برکت داده است. 28 خدا از آسمان، به تو شبنم و از زمین، نعمت فراوان بخشیده غلاّت و شراب وافر عطا کند! 29 قومهای دیگر بندگان تو باشند و ملّتها در مقابل تو تعظیم کنند. بر خویشاوندان خود سروری کنی و فرزندان مادرت به تو تعظیم نمایند. لعنت بر کسی که تو را لنعت کند و متبارک باد کسی که تو را برکت دهد.» بازگشت عیسو از شکار 30 همینکه دعای برکت اسحاق تمام شد و یعقوب از آنجا رفت، برادرش عیسو از شکار آمد. 31 او نیز خوراک خوشمزهای درست کرده برای پدرش آورد. عیسو گفت: «پدر، لطفاً برخیز و مقداری از خوراک شکارم را خورده برایم طلب برکت نما.» 32 اسحاق پرسید: «تو کیستی؟» او جواب داد: «من نخستزادهٔ تو عیسو هستم.» 33 تمام بدن اسحاق به لرزه افتاد و پرسید: «پس او چه کسی بود که حیوانی شکار کرد و برای من آورد؟ من آن را خوردم و درست قبل از اینکه تو بیایی، او را برکت دادم؛ و بهیقین برکت از آن او خواهد بود.» 34 وقتی عیسو این را شنید، با صدایی بسیار بلند فریادی تلخ برآورد و گفت: «پدر، مرا نیز برکت بده!» 35 اسحاق گفت: «برادرت آمد و مرا فریب داد و برکت تو را گرفت.» 36 عیسو گفت: «این بار دوّم است که او مرا فریب داده است. بیدلیل نیست که اسم او یعقوب است. او ابتدا حقّ نخستزادگی مرا گرفت و حالا نیز برکت مرا از من گرفته است. آیا دیگر برکتی نمانده است که برای من بخواهی؟» 37 اسحاق گفت: «من او را سرور تو ساختم و تمام خویشاوندانش را خادمان او گردانیدهام. به او غلاّت و شراب دادهام و دیگر چیزی برای تو نمانده است که برای تو از خدا بخواهم.» 38 عیسو التماسکنان به پدرش گفت: «ای پدر، آیا فقط همین یک برکت را داشتی؟ مرا نیز برکت بده، ای پدر.» و سپس با فریاد بلند گریست. 39 بنابراین اسحاق به او گفت: «برای تو نه شبنمی از آسمان خواهد بود نه فراوانی غلاّت. 40 تو با شمشیرت زندگی خواهی کرد، ولی خادم برادرت خواهی بود. امّا هنگامیکه از اطاعت او سرپیچی کنی، از یوغ او آزاد خواهی شد.» 41 چون اسحاق برای یعقوب برکت طلبیده بود، عیسو با یعقوب دشمن شد و با خودش گفت: «وقت مردن پدرم نزدیک است. بعد از آن یعقوب را خواهم کُشت.» 42 ربکا از نقشۀ عیسو آگاه شد. پس یعقوب را صدا کرد و به او گفت: «برادرت عیسو نقشه کشیده و منتظر است تا تو را بکُشد. 43 حالا هرچه به تو میگویم، انجام بده. بلند شو و به حَران نزد برادرم لابان فرار کن. 44 برای مدّتی نزد او بمان تا خشم برادرت فروکش کند. 45 وقتی خشم او فروکش کرد و آنچه را انجام دادی فراموش نمود، به تو خبر میدهم که از آنجا برگردی. چرا هر دو پسرم را در یک روز از دست بدهم؟» 46 ربکا به اسحاق گفت: «من بهخاطر زنهای بیگانهٔ عیسو، از زندگی بیزار شدهام. حالا اگر یعقوب هم با یکی از همین دختران حِتّی ازدواج کند، دیگر برای من مرگ بهتر از زندگی خواهد بود.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies