پیدایش 24 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳همسری برای اسحاق 1 ابراهیم بسیار پیر و سالخورده شده بود و خداوند در همهچیز او را برکت داده بود. 2 او روزی به یکی از خادمانش که از همه بزرگتر بود و اختیار همه چیز را داشت، گفت: «دست خود را زیر ران من بگذار و قسم بخور. 3 من میخواهم که تو به نام یَهْوه، خدای آسمان و زمین قسم بخوری که از دختران کنعانیان که در میان آنها زندگی میکنیم، برای پسرم همسری نگیری. 4 تو باید به سرزمینی که من در آنجا به دنیا آمدهام، بروی و از آنجا برای پسرم اسحاق زن بگیری.» 5 آن خادم پرسید: «اگر آن دختر حاضر نشود وطن خود را ترک کند و با من به این سرزمین بیاید، چهکنم؟ آیا پسرت را به سرزمینی که تو از آنجا آمدی، ببرم؟» 6 ابراهیم جواب داد: «تو هرگز نباید پسر مرا به آنجا ببری. 7 یَهْوه خدای آسمان مرا از خانۀ پدرم و از سرزمین اقوامم بیرون آورد، و برای من سوگند خورد که این سرزمین را به نسل من خواهد داد. او فرشتۀ خود را پیشاپیش تو خواهد فرستاد تا تو بتوانی از آنجا زنی برای پسرم بگیری. 8 اگر دختر حاضر نشد با تو بیاید، آن وقت تو از سوگندی که خوردهای آزاد هستی. ولی هرگز پسرم را به آنجا نبر.» 9 پس آن خادم دست خود را زیر ران اربابش ابراهیم گذاشت و قسم خورد که هرچه را که او خواسته است، انجام دهد. 10 آن خادم که اختیار دارایی ابراهیم در دستش بود، ده تا از شترهای اربابش را برداشت و به شمال بینالنهرین به شهری که ناحور در آن زندگی میکرد، رفت. 11 وقتی به آنجا رسید، غروب بود. او شترها را در کنار چاه آب خوابانید. این وقتی بود که زنان برای کشیدن آب به آنجا میآمدند. 12 او دعا کرد و گفت: «ای یَهْوه، خدای سرورم ابراهیم، امروز به من توفیق بده و محبّت پایدار خودت را به سرورم ابراهیم نشان بده. 13 من اینجا در کنار چشمهای هستم که دختران شهر برای بردن آب میآیند. 14 به یکی از آنها خواهم گفت، 'کوزۀ خود را پایین بیاور تا از آن آب بنوشم.' اگر او بگوید، 'بنوش، من برای شترهایت هم آب میآورم،' بگذار او همان کسی باشد که تو برای بندهات اسحاق انتخاب کردهای. اگر چنین بشود، من خواهم دانست که محبّت پایدار تو شامل سرورم شده است.» 15 قبل از اینکه او دعایش را تمام کند، ربکا با یک کوزۀ آب که بر دوشش بود رسید. او دختر بِتوئیل، پسر مِلْکَه بود. مِلکَه همسر ناحور، برادر ابراهیم بود. 16 ربکا دختری بسیار زیبا و باکره بود. او بهسوی چشمه پایین رفت و کوزهاش را پُر کرد و برگشت. 17 خادم ابراهیم به استقبال او دوید و گفت: «لطفاً کمی آب از کوزهات به من بده تا بنوشم.» 18 او گفت: «بنوش، ای آقا!» و فوراً کوزه را از شانهاش پایین آورد و نگه داشت تا او از آن بنوشد. 19 وقتی آب نوشید، آن زن به او گفت: «برای شترهایت هم آب میآورم تا سیراب شوند.» 20 او فوراً کوزهاش را در آبخور حیوانات خالی کرد و بهطرف چشمه دوید تا برای همۀ شترها آب بیاورد. 21 آن مرد در سکوت مراقب دختر بود تا ببیند آیا خداوند به سفرش توفیق خواهد داد یا نه. 22 بعد از اینکه ربکا شترها را سیراب کرد، آن مرد یک حلقۀ بینی طلای گرانقیمت در بینی او کرد و همچنین دو عدد دستبند طلا درآورده به او داد، 23 و به او گفت: «لطفاً به من بگو دختر چه کسی هستی؟ آیا در خانۀ او جایی برای ما هست تا شب را در آنجا بمانیم؟» 24 دختر گفت: «پدر من بِتوئیل پسر ناحور و مِلْکَه است. 25 در خانۀ ما، کاه و علوفۀ فراوان و جا برای استراحت شما هست.» 26 پس آن مرد زانو زده خداوند را پرستش نمود. 27 او گفت: «سپاس بر یَهْوه، خدای سرورم ابراهیم که محبّت پایدار و وفاداری خود را از سرورم دریغ نداشته است. خداوند مستقیماً مرا به خانۀ اقوام آقایم راهنمایی کرده است.» 28 دختر به طرف خانۀ مادرش دوید و تمام ماجرا را تعریف کرد. 29 ربکا برادری به نام لابان داشت. او دواندوان بیرون رفت تا به چشمهای که مباشر ابراهیم در آنجا بود، برود. 30 او حلقه را در بینی و دستبندها را بر دست خواهرش دیده بود و شنیده بود که آن مرد به وی چه گفته است. او نزد مباشر ابراهیم که با شترهایش کنار چشمه ایستاده بود، رفته به او گفت: 31 «ای که برکت خداوند با تو است، چرا بیرون ایستادهای؟ به خانهٔ من بیا. من در خانهام برای تو جا آماده کردهام و برای شترهایت هم جا هست.» 32 پس آن مرد به خانهٔ لابان رفت و لابان شترهای او را باز کرد و به آنها کاه و علوفه داد. سپس آب آورد تا خادم ابراهیم و همراهان او پایهای خود را بشویند. 33 وقتی غذا آوردند، آن مرد گفت: «من تا منظور خود را نگویم، غذا نخواهم خورد.» لابان گفت: «هرچه میخواهی بگو.» 34 او گفت: «من خادم ابراهیم هستم. 35 خداوند، برکت و ثروت فراوان به سرورم عطا کرده است. به او گلّهها و رمهها و همچنین نقره، طلا، غلامان، کنیزان، شتران و الاغهای زیاد داده است. 36 سارا همسر سرورم در زمانی که پیر بود، برای او پسری به دنیا آورد و سرورم هرچه داشت به آن پسر داده است. 37 سرورم مرا قسم داده است که از مردم کنعان برای پسرش زن نگیرم، 38 بلکه گفته است، 'برو و از قبیلۀ پدرم، از میان اقوامم زنی برای او انتخاب کن.' 39 من از سرورم پرسیدم، 'اگر دختر نخواست با من بیاید، چه کنم؟' 40 او جواب داد، 'خداوندی که همیشه او را اطاعت کردهام، فرشتۀ خود را با تو خواهد فرستاد و تو را توفیق خواهد داد تا از میان قبیلۀ خودم و از میان فامیلهای پدرم، زنی برای پسرم بگیری. 41 برای رهایی تو از این قسم فقط یک راه وجود دارد. اگر تو به نزد اقوام من رفتی و آنها تو را رد کردند، آن وقت تو از سوگندی که خوردهای آزاد خواهی شد.' 42 «امروز وقتی به سر چشمه رسیدم، دعا کردم و گفتم، 'ای یَهْوه، خدای سرورم ابراهیم، لطفاً در این سفر به من توفیق عنایت کن. 43 من اینجا سَر چشمه میمانم. وقتی دختری برای برداشتن آب میآید از او خواهم خواست که از کوزۀ خود به من آب بدهد تا بنوشم. 44 اگر او قبول کرد و گفت برای شترهایم هم آب خواهد آورد، بگذار او همان کسی باشد که تو انتخاب کردهای تا همسر پسر سرورم بشود.' 45 قبل از اینکه دعای خود را تمام کنم، ربکا با کوزۀ آبی که بر دوش داشت، آمد و به سر چشمه رفت تا آب بردارد. به او گفتم، 'لطفاً به من آب بده تا بنوشم.' 46 او فوراً کوزه را از شانهاش پایین آورد و گفت، 'بنوش، و من شترهای تو را هم سیراب میکنم.' پس من نوشیدم و او شترهای مرا هم سیراب کرد. 47 از او پرسیدم 'دختر چه کسی هستی؟' او جواب داد، 'من دختر بِتوئیل پسر ناحور و مِلْکَه هستم.' آنگاه حلقه را در بینی او و دستبندها را در دستش کردم. 48 سپس زانو زده خداوند را پرستش نمودم. من یَهْوه، خدای سرورم ابراهیم را سپاس گفتم که مستقیماً مرا به خانۀ فامیل سرورم هدایت کرد تا دختر برادر سرورم را برای پسرش بگیرم. 49 حالا اگر میخواهید به سرورم لطف کرده به او محبّت و صداقت نشان دهید، به من بگویید تا بدانم که به کدام جهت رهسپار شوم.» 50 لابان و بِتوئیل جواب دادند: «چون این امر از طرف خداوند است، ما نمیتوانیم در این مورد تصمیم بگیریم. 51 این تو و این ربکا! او را بردار و برو. همانطور که خداوند فرموده است، او همسر پسر سرور تو بشود.» 52 وقتی مباشر ابراهیم این را شنید، سجده کرده خداوند را پرستش نمود. 53 بعد رختها و هدایای طلا و نقره را بیرون آورد و به ربکا داد. همچنین هدایای گرانقیمتی هم به برادر و مادرش داد. 54 سپس مباشر ابراهیم و خادمان او خوردند و نوشیدند و شب را در آنجا بهسر بردند. صبح وقتی بلند شدند، او گفت: «اجازه بدهید نزد سرورم برگردم.» 55 امّا برادر و مادر ربکا گفتند: «بگذار دختر مدّتی، حداقل ده روز اینجا بماند و بعد بیاید.» 56 مباشر ابراهیم گفت: «ما را معطل نسازید. خداوند سفر مرا موفّقیّتآمیز کرده است؛ پس اجازه بدهید نزد سرورم برگردم.» 57 آنها جواب دادند: «بگذار دختر را صدا کنیم و ببینیم نظر خودش چیست.» 58 پس ربکا را صدا کردند و از او پرسیدند: «آیا میخواهی با این مرد بروی؟» او جواب داد: «بلی!» 59 پس آنها ربکا و دایهاش را به همراه مباشر ابراهیم و خادمان او روانه کردند. 60 آنها برای ربکا دعای خیر کرده گفتند: «باشد که تو، ای خواهر ما، مادر هزاران هزار نفر شوی و نسل تو شهرهای دشمنان خود را به تصرّف درآورند.» 61 سپس ربکا و ندیمههای او آماده شدند و سوار شترها شده به اتّفاق مباشر ابراهیم حرکت کردند. 62-63 در این هنگام، اسحاق در قسمت جنوبی کنعان زندگی میکرد. او یک روز هنگام غروب برای تفکّر به بیابان رفته بود و در اطراف چاه «خدای زنده و بینا» بود که آمدن شترها را دید. 64 وقتی ربکا، اسحاق را دید، از شتر خود پایین آمد 65 و از خادم ابراهیم پرسید: «آن مرد کیست که از صحرا به طرف ما میآید؟» خادم جواب داد: «او سرور من است.» پس ربکا صورت خود را با روبند پوشانید. 66 خادم هرچه که انجام داده بود، برای اسحاق تعریف کرد. 67 اسحاق ربکا را به چادری که مادرش سارا در آن زندگی میکرد، برد و او را به همسری خود درآورد. اسحاق به او دل بست و بعد از مرگِ مادرش تسلّی یافت. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies