پیدایش 21 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳تولّد اسحاق 1 خداوند همانطور که وعده داده بود، سارا را مورد لطف خود قرار داد، 2 و در وقتی که ابراهیم پیر بود، سارا حامله شده پسری برای او زایید. این پسر در همان وقتی که خدا وعده داده بود، به دنیا آمد. 3 ابراهیم اسم پسر خود از سارا را اسحاق گذاشت. 4 وقتی اسحاق هشت روزه شد، ابراهیم همانطور که خدا به او دستور داده بود، او را ختنه کرد. 5 وقتی اسحاق متولّد شد، ابراهیم صدساله بود. 6 سارا گفت: «خدا برای من خنده آورده است و هرکه این را بشنود با من خواهد خندید.» 7 سپس اضافه کرد: «چه کسی میتوانست به ابراهیم بگوید که سارا بچّه شیر خواهد داد؟ چون من در موقع پیری او پسری برایش زاییدهام.» 8 بچّه بزرگ شد و در روزی که او را از شیر گرفتند، ابراهیم ضیافت بزرگی ترتیب داد. بیرون راندن هاجر و اسماعیل 9 یک روز سارا دید که اسماعیل، همان پسری که هاجر مصری برای ابراهیم زاییده بود، به اسحاق پسرش میخندد و او را مسخره میکند. 10 پس سارا به ابراهیم گفت: «این کنیز و پسرش را بیرون کن. پسر این کنیز نباید با پسر من اسحاق هم ارث شود.» 11 این موضوع ابراهیم را سخت ناراحت کرد چون اسماعیل هم پسر او بود. 12 امّا خدا به ابراهیم گفت: «دربارۀ پسر و کنیزت هاجر نگران نباش. هرچه سارا به تو میگوید، انجام بده، زیرا نسلی که من به تو وعده دادهام، از طریق اسحاق خواهد بود. 13 من از پسر کنیز تو هاجر قوم بزرگی به وجود خواهم آورد، چون او هم پسر تو است.» 14 روز بعد، صبح زود ابراهیم مقداری غذا و یک مَشک آب بر دوش هاجر گذاشت و او را با پسر روانه کرد و هاجر آنجا را ترک کرده رفت. او در بیابانهای بِئِرشِبَع میگشت. 15 وقتی آب تمام شد، پسر را زیر یک بوته گذاشت 16 و خودش به اندازۀ مسافت پرتاب تیری از آنجا دور شده در مقابل او نشست. او با خودش میگفت: «من طاقت دیدن مرگ پسرم را ندارم.» همانطور که آنجا نشسته بود، شروع کرد به گریهکردن. 17 خدا صدای گریۀ پسر را شنید. فرشتۀ خدا از آسمان با هاجر صحبت کرده گفت: «ای هاجر، چرا پریشانی؟ نترس. خدا گریۀ پسر را شنیده است. 18 بلند شو، برو پسر را بردار و آرام کن. من از نسل او ملّتی بزرگ بهوجود خواهم آورد.» 19 خدا چشمهای او را باز کرد و او در آنجا چاه آبی دید. رفت و مَشک را پُر از آب کرد و مقداری آب به پسر داد. 20 خدا با آن پسر بود و او بزرگ میشد. او در صحرای «فاران» زندگی میکرد و شکارچی ماهری شد. 21 مادرش یک زن مصری برای او گرفت. پیمان ابراهیم و اَبیمِلِک 22 در آن زمان، ابیمِلِک با فیکول فرماندۀ سپاهیان خود نزد ابراهیم رفت و به او گفت: «در هر کاری که میکنی خدا با تو است. 23 بنابراین اینجا در حضور خدا سوگند یاد کن که به من یا فرزندان من و یا نسل من خیانت نخواهی کرد، بلکه همانطور که من با تو با مهربانی رفتار نمودهام، تو نیز با من و این سرزمین که در آن زندگی میکنی، رفتار خواهی کرد.» 24 ابراهیم گفت: «من سوگند میخورم.» 25 ابراهیم دربارۀ چاهی که خدمتکاران ابیمِلِک تصرّف کرده بودند، به او شکایت کرد. 26 اَبیمِلِک گفت: «من نمیدانم چه کسی اینکار را کرده است. تو هم چیزی دراینباره به من نگفتی. این اوّلین باری است که این را میشنوم.» 27 پس از آن، ابراهیم تعدادی گاو و گوسفند به اَبیمِلِک داد و هردوی آنها با هم پیمان بستند. 28 ابراهیم هفت برّۀ مادّه از گلّه جدا کرد. 29 اَبیمِلِک پرسید: «چرا اینکار را کردی؟» 30 ابراهیم جواب داد: «این هفت برّه را از من قبول کن. با اینکار تو گواهی میدهی که من همان کسی هستم که این چاه را کندهام.» 31 بههمین خاطر، آنجا «بِئِرشِبَع» نامیده شد، زیرا در آنجا بود که آن دو با هم پیمان بستند. 32 بعد از اینکه آنها در بِئِرشِبَع با هم پیمان بستند، اَبیمِلِک و فیکول به فلسطین برگشتند. 33 ابراهیم در بِئِرشِبَع درخت گَزی کاشت و به نام یَهْوه، خدای ابدی دعا کرد. 34 و ابراهیم مدّت زیادی در فلسطین زندگی کرد. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies