پیدایش 19 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳گناهکاری سُدوم 1 در غروب آن روز وقتی آن دو فرشته به دروازهٔ سُدوم رسیدند، لوط آنجا نشسته بود و همین که آنها را دید، برخاست و به استقبال آنها رفت تا از ایشان استقبال کند. او در مقابل آنها تعظیم کرده گفت: 2 «ای آقایان، من در خدمت شما هستم. لطفاً به خانۀ من بیایید. شما میتوانید پایهای خود را بشویید و شب را بگذرانید. سپس صبح زود بلند شده به راه خود ادامه دهید.» امّا آنها جواب دادند: «نه، ما شب را اینجا، در میدان شهر میگذرانیم.» 3 لوط در خواهش خود آنقدر پافشاری نمود تا سرانجام آنها به خانۀ او رفتند. پس او دستور داد که برای مهمانان نان فطیر بپزند و غذای خوبی تدارک ببینند. وقتی غذا حاضر شد، آنها خوردند. 4 قبل از اینکه مهمانان بخوابند، مردهای سُدوم خانه را محاصره کردند. تمام مردهای شهر، پیر و جوان، دور آن خانه جمع شدند. 5 آنها لوط را صدا میکردند که بیرون بیاید و میگفتند: «آن مردانی که آمدهاند تا امشب در خانۀ تو بمانند، کجا هستند؟ آنها را بیرون بیاور تا با آنها همخواب شویم.» 6 لوط بیرون رفت و در را پشت سَرخود بست. 7 او به مردم گفت: «ای برادران من، تمنّا دارم شرارت نکنید. 8 ببینید، من دو دختر دارم که هنوز باکره هستند. بگذارید آنها را نزد شما بیاورم و هرچه میخواهید با آنان انجام دهید، ولی با این مردان کاری نداشته باشید؛ ایشان در خانۀ من مهمان هستند و من باید از آنها محافظت کنم.» 9 امّا آنها گفتند: «این اجنبی کیست که نزد ما آمده بر ما داوری میکند!؟ از سر راه ما کنار برو، وگرنه با تو بدتر از آنها عمل میکنیم.» آنها بر لوط هجوم بردند و میخواستند در را بشکنند. 10 امّا آن دو مرد که داخل خانه بودند، دست خود را بیرون آورده لوط را به داخل خانه کشیدند و در را بستند. 11 سپس تمام کسانی را که بیرون در جمع شده بودند به کوری مبتلا کردند، بهطوریکه نمیتوانستند در را پیدا کنند. لوط سُدوم را ترک میکند 12 آن دو مرد به لوط گفتند: «آیا تو کسی را در اینجا داری، پسری، دختری، یا دامادی؟ هر قوم و خویشی که در این شهر داری، از اینجا بیرون ببر، 13 زیرا ما میخواهیم اینجا را به کل ویران کنیم، چون خداوند شکایتهای شدیدی را که علیه مردم این شهر میشود، شنیده است و ما را فرستاده است تا سُدوم را ویران کنیم.» 14 پس لوط به نزد دامادهای خود که قرار بود با دختران او ازدواج کنند، رفت و به ایشان گفت: «عجله کنید؛ از اینجا خارج شوید. خداوند میخواهد این مکان را نابود کند.» امّا آنها حرفهای لوط را به شوخی گرفتند. 15 سپیدهدم، فرشتهها به لوط گفتند که عجله کند. آنها گفتند: «زن و دو دختر خود را بردار و بیرون برو، وگرنه شما نیز جان خود را با ویران شدن شهر از دست خواهید داد.» 16 لوط دودل بود، ولی خداوند بر او رحم کرده بود. پس آن مردان دست او و زنش و دو دخترش را گرفتند و از شهر بیرون بردند. 17 یکی از فرشتهها گفت: «بهخاطر حفظ جان خودتان، فرار کنید و پشت سر خود را نگاه نکنید و در دشت نایستید، بلکه به کوهها فرار کنید تا هلاک نشوید.» 18 لوط در جواب گفت: «ای آقایان، از ما نخواهید که اینکار را بکنیم. 19 شما به من لطف بزرگی کردهاید و زندگی مرا نجات دادهاید، امّا آن کوهها خیلی دورند و من نمیتوانم خود را به آنجا برسانم؛ قبل از اینکه به آنجا برسم، هلاک میشوم. 20 آن شهر کوچک را میبینید؟ آن خیلی نزدیک است. اجازه بدهید به آنجا بروم. همانطور که میبینید آنجا خیلی کوچک است و من نجات خواهم یافت.» 21 فرشته جواب داد: «بسیار خوب، موافقم. آن شهر را ویران نخواهم کرد. 22 عجله کن و تند برو؛ من قبل از اینکه تو به آن شهر برسی، کاری نمیتوانم بکنم.» آن شهر صوعَر نامیده شد چونکه لوط گفت آن شهر کوچک است. ویران شدن سُدوم و عَمورَه 23 وقتی لوط به صوعَر رسید، خورشید تازه طلوع میکرد. 24 ناگهان خداوند آتشی از گوگرد بر شهر سُدوم و غُمورَه بارانید. 25 خداوند سُدوم و غموره و تمام دشتهای آن را با مردم و هر گیاهی که در آنجا میرویید، ویران کرد. 26 امّا زن لوط به عقب نگاه کرد و به یک ستون نمک تبدیل شد. 27 صبح روز بعد ابراهیم بلند شد و با شتاب به جایی که در مقابل خداوند ایستاده بود، رفت. 28 او به طرف سُدوم و غُمورَه و دشتهای آن نگاه کرد و دید که از آنجا دودی مانند دود کورهای بزرگ به هوا بلند میشود. 29 بهاینترتیب، وقتی که خدا شهرهای آن دشتی را که لوط در آنها زندگی میکرد ویران نمود، ابراهیم را بهخاطر داشت و لوط را از آن بلا نجات داد. نژاد موآبیان و عَمونیان 30 چون لوط ترسید در صوعَر زندگی کند، با دو دختر خود به طرف کوه رفت و آنها در یک غار زندگی کردند. 31 روزی دختر بزرگتر به خواهرش گفت: «پدر ما پیر شده و مرد دیگری در این اطراف نیست که با ما ازدواج کند. 32 بیا پدر خود را مست کنیم و با او همخواب شویم تا از او نسلی باقی بماند.» 33 آن شب آنها آنقدر به او شراب دادند تا مست شد. سپس دختر بزرگتر با او همخواب شد. امّا لوط نفهمید چه اتّفاقی افتاده است. 34 روز بعد دختر بزرگتر به خواهرش گفت: «من دیشب با پدرم همخواب شدم. بیا امشب هم او را مست کنیم و تو با او همخواب شو؛ به این ترتیب، از هریک از ما نسلی برای پدرمان باقی میماند.» 35 پس آن شب هم او را مست کردند و دختر کوچکتر با او خوابید. اینبار نیز لوط نفهمید چه اتّفاقی رخ داده است. 36 به این ترتیب، هر دو دختر از پدر خود حامله شدند. 37 دختر بزرگ پسری زایید و اسم او را موآب گذاشت. این پسر جدّ موآبیان امروز است. 38 دختر کوچک هم پسری زایید و نام او را بنیعَمی گذاشت. او جدّ عَمونیان امروز است. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies