۲پادشاهان 9 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳مسح کردن یِیهو، به پادشاهی اسرائیل 1 در این هنگام اِلیشَع نبی یکی از انبیای جوان را خواند و به او گفت: «آماده شو که به یِرِموت جِلعاد بروی. این کوزۀ روغن را با خود ببر. 2 چون به آنجا رسیدی، یِیهو پسر یِهوشافاط، نوهٔ نِمشی را پیدا کن و او را به اتاق خلوتی دور از همراهانش ببر. 3 آنگاه کوزۀ روغن را روی سرش بریز و به او بگو خداوند میفرماید، 'تو را به پادشاهی اسرائیل مسح میکنم.' سپس با سرعت هرچه تمام آنجا را ترک کن.» 4 پس آن نبی جوان به یِرِموت جِلعاد رفت. 5 هنگامیکه به آنجا رسید فرماندهان ارتش گرد هم نشسته بودند. او گفت: «ای آقا، من برای شما پیامی دارم.» یِیهو گفت: «برای کدامیک از ما؟» او پاسخ داد: «برای شما، ای آقا.» 6 پس او برخاست و به داخل خانه رفت و نبی جوان روغن را بر سرش ریخت و گفت: «یَهْوه، خدای اسرائیل چنین میگوید، 'من تو را به پادشاهی قوم خودم اسرائیل مسح میکنم. 7 تو باید خاندان سرور خود اَخاب را نابود کنی تا من انتقام خون انبیای خود و خون همۀ خدمتگزاران خود را از ایزابل بگیرم. 8 همهٔ خاندان اَخاب باید هلاک شوند، و من تمام مردان اَخاب را در اسرائیل چه برده و چه آزاد از بین خواهم برد. 9 خاندان اَخاب را به سرنوشت خانوادۀ یِرُبعام پسر نِباط و خاندان بَعشا پسر اَخیّا گرفتار خواهم ساخت. 10 سگها ایزابل را در زمین یِزرِعیل خواهند خورد و او دفن نخواهد شد.'» بعدازاین گفته، آن نبی جوان در را باز کرد و گریخت. 11 هنگامیکه یِیهو نزد فرماندهان همراه خود بازگشت، از وی پرسیدند: «آیا همهچیز خوب است؟ آن مرد دیوانه از تو چه میخواست؟» یِیهو پاسخ داد: «شما میدانید او چه میخواست.» 12 ایشان پاسخ دادند: «نه، ما نمیدانیم. به ما بگو او چه گفت.» یِیهو گفت: «خداوند چنین میفرماید، 'من تو را به پادشاهی اسرائیل مسح کردهام.'» 13 آنها بیدرنگ ردای خود را درآورده روی پلّهها پهن کردند و شیپور نواختند و با فریاد گفتند: «یِیهو پادشاه است.» کشته شدن یورام 14 پس یِیهو پسر یِهوشافاط، نوۀ نمشی علیه یورام دسیسه چید. یورام و همۀ مردم اسرائیل با حَزائیل پادشاه سوریه در یِزرِعیل در حال جنگ بودند. 15 امّا یورام پادشاه به یِزرِعیل بازگشت تا زخمهایی که سوریها در جنگ با حَزائیل پادشاه سوریه به او وارد آورده بودند، بهبود یابند. پس یِیهو به فرماندهانش گفت: «اگر با من هستید، نگذارید کسی از شهر خارج شود و به یِزرِعیل خبر برساند.» 16 پس او بر ارّابۀ خود سوار شد و بهسوی یِزرِعیل رفت. یورام هنوز بهبودی نیافته بود و اَخَزیا پادشاه یهودا، به آنجا برای دیدن یورام آمده بود. 17 دیدبانی که بر بُرجی در یِزرِعیل به دیدهبانی ایستاده بود، یِیهو و مردانش را دید که نزدیک میشوند. پس با صدای بلند گفت: «من سوارانی را میبینم که میآیند.» یورام پاسخ داد: «سواری را بفرست تا بپرسد که آنها دوست هستند یا دشمن.» 18 سوار بیرون رفت و به یِیهو گفت: «پادشاه میخواهد بداند که آیا شما مانند دوست آمدهاید؟» یِیهو پاسخ داد: «به تو مربوط نیست. بهدنبال من بیا.» دیدهبان از روی بُرج گزارش داد که قاصد به آن گروه رسید، ولی بازنگشت. 19 پس قاصد دیگری فرستاده شد و او از یِیهو همان سؤال را پرسید. دوباره یِیهو پاسخ داد: «به تو مربوط نیست. دنبال من بیا.» 20 دیدهبان دوباره گزارش داد که قاصد به آن گروه رسید، ولی بازنگشت و اضافه کرد: «فرماندۀ گروه، ارّابهاش را مانند یِیهو، دیوانهوار میراند.» 21 یورام پادشاه دستور داد: «ارّابۀ مرا آماده کنید.» سپس او و اَخَزیا پادشاه یهودا هریک بر ارّابههای خود سوار شدند و به دیدار یِیهو رفتند. ایشان در کشتزار نابوتِ یزرعیلی به یِیهو رسیدند. 22 هنگامیکه یورام او را دید، پرسید: «ای یِیهو آیا از در صلح آمدهای؟» او پاسخ داد: «تا هنگامیکه جادوگری و بُتپرستی مادرت ایزابل ادامه داشته باشد، چگونه میتوان در صلح بود؟» 23 یورام با فریاد به اَخَزیا گفت: «ای اَخَزیا، خیانت!» و ارّابۀ خود را بازگرداند و گریخت. 24 یِیهو کمان خود را با تمام نیرو کشید و تیری بهسوی او پرتاب کرد که از پشت به میان کتفهای یورام فرورفت و قلب او را شکافت. یورام در ارّابۀ خود افتاد و جان سپرد. 25 یِیهو به دستیار خود بدقَر گفت: «او را بردار و در کشتزار نابوت یزرعیلی بینداز. بهیاد بیاور هنگامیکه ما دوشبهدوش در عقب اَخاب پدر او سواره میآمدیم، خداوند علیه او چنین گفت: 26 'من دیروز ریخته شدن خون نابوت و پسرانش را دیدم و قول میدهم تو را در اینجا در همین کشتزار مجازات کنم.' پس اکنون جسد او را بردار و مطابق کلام خداوند در آن زمین بینداز.» کشته شدن اَخَزیا، پادشاه یهودا 27 هنگامیکه اَخَزیا پادشاه یهودا این را دید، بهسوی شهر بِیتهَگان گریخت. یِیهو او را دنبال کرد و فریاد زد: «او را بکُشید؛» پس ایشان او را در ارّابهاش بر بلندیهای جور در نزدیکی شهر یَبلعام زخمی کردند. او به شهر مِجِدّو گریخت و در آنجا جان سپرد. 28 افرادش او را در ارّابهاش به اورشلیم بردند و او را در گور خودش در شهر داوود نزد نیاکانش به خاک سپردند. 29 اَخَزیا در یازدهمین سال سلطنت یورام، پسر اَخاب، پادشاهی خود را بر یهودا آغاز کرده بود. کشته شدن ملکه ایزابل 30 یِیهو به یِزرِعیل آمد و ایزابل از آمدنش باخبر شد. او بر چشمانش سُرمه کشید و موهای خود را آراست و از پنجره بیرون را نگاه میکرد. 31 زمانیکه یِیهو از دروازه وارد میشد، ایزابل گفت: «ای زمری، ای قاتل سرورت، آیا اوضاع بر وفق مراد است؟» 32 یِیهو سَرخود را بهسوی پنجره بلند کرد و فریاد زد: «چه کسی طرفدار من است؟ چه کسی؟» دو سه نفر از خواجگان از پنجره به او نگاه کردند. 33 یِیهو گفت: «آن زن را پایین بیندازید.» پس او را پایین انداختند و خونش به روی دیوار و اسبان پاشیده شد و یِیهو با اسبها و ارّابهاش بدن او را لگدکوب کردند. 34 آنگاه او وارد شده خورد و نوشید و گفت: «اکنون این زن لعنتی را ببرید و او را به خاک بسپارید، زیرا او دختر پادشاه است.» 35 امّا هنگامیکه بیرون رفتند تا او را دفن کنند، فقط کاسۀ سر و استخوانهای دست و پای او را یافتند. 36 وقتیکه بازگشتند و خبر دادند، یِیهو گفت: «این کلام خداوند است که توسط خدمتگزار خود ایلیای تشبی پیشگویی کرده بود که جسد ایزابل را در زمین یِزرِعیل سگها خواهند خورد 37 و اجزای بدنش مانند سرگین در کشتزارهای زمین یِزرِعیل پراکنده خواهند شد تا کسی نتواند بگوید که این ایزابل است.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies