Online Bible

- Reklamy -

۲پادشاهان 6 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


پیدا شدن سر تبر

1 روزی گروهی از انبیا به اِلیشَع گفتند: «مکانی که ما زیر نظر تو در آن زندگی می‌کنیم برای ما کوچک است.

2 اجازه بده ما به رود اُردن برویم و الوار جمع کنیم و خانه‌ای برای خود در آنجا بسازیم تا در آن زندگی کنیم.» اِلیشَع پاسخ داد: «بسیار خوب.»

3 آنگاه یکی از ایشان به او گفت: «خواهش می‌کنم همراه خدمتکارانت بیا.» او پاسخ داد: «خواهم آمد.»

4 پس اِلیشَع با ایشان رفت. هنگامی‌که آن‌ها به رود اُردن رسیدند، مشغول بُریدن درختان شدند.

5 امّا وقتی‌که یک نفر از ایشان درختی را می‌برید، تیغۀ تبرش در آب افتاد. او فریاد زده گفت: «ای سرورم، من این تبر را امانت گرفته بودم.»

6 اِلیشَع پرسید: «کجا افتاد؟» آن مرد جایش را به او نشان داد. اِلیشَع چوبی بُرید و در آنجا انداخت و تیغۀ تبر به روی آب آمد.

7 اِلیشَع گفت: «آن‌ را بردار.» پس او دستش را دراز کرد و آن‌ را برداشت.


شکست ارتش سوریه

8 پادشاه سوریه با اسرائیل در جنگ بود. با سرکردگان خود مشورت کرد و محل اردوگاه را برگزید.

9 امّا اِلیشَع برای پادشاه اسرائیل پیام فرستاده گفت: «مواظب باشید و از این محل عبور نکنید، زیرا ارتش سوریه در آنجا است.»

10 پادشاه اسرائیل به افرادی که آنجا بودند، هشدار داد و آن‌ها مراقب بودند. این رویداد چند بار تکرار شد.

11 به‌خاطر این موضوع فکر پادشاه سوریه بسیار آشفته گشت. او افسران خود را فراخواند و از ایشان پرسید: «چه کسی در میان شما طرفدار پادشاه اسرائیل است؟»

12 آنگاه یکی از آن‌ها به او گفت: «هیچ‌کس، ای پادشاه. این اِلیشَع، نبی اسرائیل است که آنچه را شما حتّی در اتاق‌خواب خود می‌گویید، به پادشاه اسرائیل خبر می‌دهد.»

13 او گفت: «بروید و ببینید که او کجا است تا من بفرستم او را دستگیر کنند.» به او گفتند که اِلیشَع در دوتان است.

14 پس او اسب‌ها و ارّابه‌ها و سپاه بزرگی به آنجا فرستاد. آن‌ها در شب آمده شهر را محاصره کردند.

15 صبحگاهان، خادم اِلیشَع برخاسته بیرون رفت و دید که سپاهی با اسبان و ارّابه‌ها شهر را محاصره کرده‌اند. او پیش اِلیشَع برگشت و گفت: «ای سرورم، چه باید کرد؟»

16 اِلیشَع پاسخ داد: «نترس! تعداد کسانی‌ که با ما هستند بیشتر از آن‌ها است.»

17 آنگاه او دعا کرد و گفت: «ای خداوندا، چشمان او را باز کن تا ببیند.» خداوند دعای او را پاسخ داد و خدمتکار اِلیشَع نگاه کرد و دید کو‌ه‌ها پُر از اسب‌ها و ارّابه‌های آتشین در اطراف اِلیشَع هستند.

18 هنگامی‌که سوری‌ها حمله کردند، اِلیشَع دعا کرد: «ای خداوند، این مردان را کور کن.» خداوند پاسخ دعای او را داد و آن‌ها را کور کرد.

19 اِلیشَع به ایشان گفت: «راه این نیست و این شهری نیست که دنبال آن می‌گردید. مرا دنبال کنید و شما را نزد مردی که در جستجویش هستید خواهم برد.» او ایشان را به سامره برد.

20 پس از ورود به سامره اِلیشَع بی‌درنگ دعا کرد و گفت: «خداوندا، چشمان ایشان را باز کن تا ببینند.» خداوند ایشان را بینا ساخت و دیدند که در سامره هستند.

21 هنگامی‌که پادشاه اسرائیل ایشان را دید از اِلیشَع پرسید: «ای پدر، آیا آن‌ها را بکُشم؟ آیا آن‌ها را بکُشم؟»

22 اِلیشَع پاسخ داد: «تو نباید آن‌ها را بکُشی. آیا کسانی را که با شمشیر و کمان اسیر می‌کنی، می‌کُشی؟ به آن‌ها آب و نان بده تا بخورند و بنوشند و نزد سرور خود بازگردند.»

23 پس او جشن بزرگی برای ایشان برگزار کرد. پس از این‌که خوردند و نوشیدند ایشان را روانه ساخت و آن‌ها نزد سرور خود بازگشتند. ارتش سوریه پس‌ از آن دیگر به خاک اسرائیل حمله نکرد.


محاصره سامره

24 پس از مدّتی بِنهَدَد، پادشاه سوریه، تمام ارتش خود را گرد آورد و به سامره یورش برد و آنجا را محاصره کرد.

25 در اثر محاصره قحطی در شهر به حدّی بود که کلّۀ الاغ، هشتاد تکّۀ نقره و ظرف کوچکی از فضلۀ کبوتر، به پنج تکّۀ نقره به فروش می‌رسید.

26 هنگامی‌که پادشاه اسرائیل روی دیوار شهر قدم می‌زد، زنی فریاد برآورد: «مرا کمک کنید، ای سرور، ای پادشاه!»

27 او پاسخ داد: «اگر خداوند تو را کمک نکند، من چگونه می‌توانم تو را کمک کنم؟ از کدام خرمنگاه و چرخُشت چیزی به تو بدهم؟

28 مشکل تو چیست؟» او پاسخ داد: «این زن به من گفت، 'پسرت را بده تا امروز او را بخوریم و فردا پسر مرا می‌خوریم.'

29 پس ما پسرم را پختیم و خوردیم. روز بعد، من به او گفتم پسرت را بده تا او را بخوریم، ولی او پسر خود را پنهان کرده است.»

30 چون پادشاه سخن زن را شنید، جامۀ خود را پاره کرد و مردمی که نزدیک دیوار بودند، دیدند که پادشاه در زیر لباس خود پلاس به تن داشت.

31 پادشاه گفت: «خداوند مرا بکُشد اگر تا پایان روز سر اِلیشَع پسر شافاط را از تنش جدا نکنم.»

32 اِلیشَع با بزرگان در خانۀ خود نشسته بود که پادشاه قاصدی نزد او فرستاد. امّا قبل از این‌که قاصد برسد، اِلیشَع به بزرگان گفت: «می‌بینید که این قاتل کسی را فرستاده تا سر مرا از تنم جدا کند؟ هنگامی‌که قاصد آمد، در را ببندید و اجازه ندهید که داخل شود. پادشاه خودش پشت سر او خواهد آمد.»

33 هنگامی‌که هنوز سخن می‌گفت، پادشاه نزد او آمد و گفت: «این بلا از طرف خداوند است! پس چرا باید منتظر کمک خداوند باشم؟»

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Následuj nás:



Reklamy