۲پادشاهان 4 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳کمک اِلیشَع به بیوهزنی بینوا 1 همسر یکی از اعضای گروه انبیا نزد اِلیشَع آمده گفت: «ای سرورم، همانطور که میدانید، شوهرم درگذشته است. او مردی خداترس بود، امّا حالا طلبکارش آمده تا دو فرزند مرا به غلامی ببرد.» 2 اِلیشَع به او گفت: «چه کاری میتوانم برای تو انجام دهم؟ به من بگو در خانه چه داری؟» او پاسخ داد: «خدمتکار تو بهجز یک کوزۀ روغن زیتون چیز دیگری در خانه ندارد.» 3 اِلیشَع به او گفت: «برو و از همۀ همسایگانت تا آنجا که میتوانی کوزههای خالی قرض بگیر. 4 آنگاه تو و پسرانت داخل خانه شوید و در را ببندید و شروع کنید به ریختن روغن در آن کوزهها، و هرکدام را که پُر شد، کنار بگذارید.» 5 پس آن زن از نزد او به خانهاش رفت و در را به روی خود و پسرانش بست. پسرانش کوزهها را میآوردند و او روغن را داخل آنها میریخت. 6 هنگامیکه کوزهها پُر شدند، او به یکی از پسرانش گفت: «کوزۀ دیگری بیاور.» او پاسخ داد: «دیگر کوزهای نیست.» آنگاه روغن بازایستاد. 7 آن زن نزد اِلیشَع نبی بازگشت و اِلیشَع به او گفت: «برو، روغن را بفروش و قرضهایت را پرداخت کن و تو و پسرانت میتوانید با باقیماندۀ پول زندگی کنید.» اِلیشَع و زن ثروتمند شونمی 8 روزی اِلیشَع به شونیم رفت. زن ثروتمندی که در آنجا زندگی میکرد، با اصرار اِلیشَع را به غذا خوردن دعوت کرد. بعد از آن هرگاه به شونیم میرفت، در آنجا غذا میخورد. 9 آن زن به شوهرش گفت: «من مطمئن هستم این مرد که همیشه به اینجا میآید، مرد مقدّس خدا است. 10 بیا بر روی بام اتاق کوچکی بسازیم و در آن بستر و میز و صندلی و چراغی بگذاریم تا او هرگاه به اینجا میآید، بتواند در آنجا بماند.» 11 روزی اِلیشَع به شونیم بازگشت و به اتاق خود رفت تا استراحت کند. 12 او به خدمتکار خود، جیحَزی گفت: «برو آن زن را صدا کن.» هنگامیکه زن آمد، 13 اِلیشَع به جیحَزی گفت: «از او بپرس در عوض زحماتی که برای ما متحمّل شده، چهکار میتوانم برای او بکنم؟ آیا پیامی برای پادشاه یا فرماندۀ ارتش دارد؟» زن پاسخ داد: «من در میان اقوام خود زندگی میکنم و نیازی ندارم.» 14 اِلیشَع از جیحَزی پرسید: «پس برای او چهکاری میتوانم انجام دهم؟» او پاسخ داد: «او پسری ندارد و شوهرش مرد پیری است.» 15 اِلیشَع دستور داد: «به آن زن بگو اینجا بیاید.» زن آمد و در میان درگاه ایستاد. 16 اِلیشَع به او گفت: «سال آینده در همین وقت، پسری در آغوش خواهی داشت.» زن پاسخ داد: «نه! سرور من، ای مرد خدا، به کنیز خود دروغ نگویید.» 17 امّا همانطور که اِلیشَع گفته بود، آن زن حامله شد و در بهار سال بعد پسری به دنیا آورد. 18 هنگامیکه کودک بزرگ شد، روزی نزد پدرش که در مزرعه همراه دروگران بود، رفت 19 و به پدرش گفت: «آه، سرم، سرم!» پدر به خدمتکار خود گفت: «او را نزد مادرش ببر.» 20 خدمتکار او را برداشت و نزد مادرش برد. کودک تا ظهر روی پای مادرش نشست و آنگاه مُرد. 21 مادرش او را بالا برد و در بستر اِلیشَع خواباند، و در را بسته پایین رفت. 22 آنگاه شوهرش را خواند و به او گفت: «خدمتکاری با الاغ به اینجا بفرست تا من بهسرعت نزد اِلیشَع نبی بروم و بازگردم.» 23 شوهرش پرسید: «چرا امروز باید نزد او بروی؟ نَه ماه نو است و نه سَبَّت.» زن پاسخ داد: «جای نگرانی نیست.» 24 آنگاه زن الاغ را پالان کرد و به خدمتکار گفت: «تا آنجا که میتوانی تند برو و تا وقتیکه من نگفتهام آهسته نرو.» 25 پس زن روانه شد و در کوه کَرمِل به مرد خدا رسید. هنگامیکه مرد خدا دید که او میآید به خدمتکار خود جیحَزی گفت: «نگاه کن زن شونمی میآید. 26 عجله کن و به استقبالش برو و ببین آیا حال خودش، شوهرش و فرزندش خوب است.» زن به جیحَزی گفت: «همهچیز خوب است.» 27 امّا وقتی به سر کوه نزد اِلیشَع رسید، به پایهایش چسبید. جیحَزی آمد تا او را از پایهایش دور کند، اِلیشَع گفت: «او را رها کن؛ مگر نمیبینی او عمیقاً ناراحت است؟ و خداوند در مورد آن چیزی به من نگفته است.» 28 آنگاه زن گفت: «آیا من از شما فرزندی خواستم؟ آیا از شما خواهش نکردم که مرا فریب ندهید؟» 29 اِلیشَع به جیحَزی گفت: «عجله کن، عصای مرا بردار و برو. اگر کسی را دیدی، سلام نکن و اگر به تو سلام کردند، جواب نده. عصای مرا روی صورت پسر بگذار.» 30 آنگاه مادر کودک گفت: «به خداوند زنده و به جان تو سوگند که من بدون تو اینجا را ترک نمیکنم.» پس اِلیشَع برخاست و بهدنبال او رفت. 31 جیحَزی جلوتر از ایشان رفت و عصا را روی صورت کودک گذاشت. امّا هیچ صدا و علامتی از حیات نبود. پس بازگشت و به اِلیشَع گفت: «کودک بیدار نشد.» 32 هنگامیکه اِلیشَع وارد خانه شد، دید که کودک مُرده بر بستر او خوابیده است. 33 او در را بست و به درگاه خداوند دعا کرد. 34 بعد برخاست در بستر به روی طفل دراز کشید و دهان، چشمان و دستهای خود را بر دهان، چشمان و دستهای طفل گذاشت و درحالیکه روی او خمیده، دراز کشیده بود، بدن او گرم شد. 35 سپس از بستر برخاست و در اتاق یکبار بالا و پایین قدم زد. بعد دوباره آمد و به روی کودک خم شد. آنگاه کودک هفت بار عطسه زد و چشمان خود را باز کرد. 36 اِلیشَع جیحَزی را خواند و گفت: «آن زن شونمی را بخوان.» پس او را خواند و هنگامیکه نزد او آمد، اِلیشَع گفت: «پسرت را بردار.» 37 آن زن آمد و به پایهای او افتاد و بر روی زمین تعظیم کرد. سپس پسرش را برداشت و بیرون رفت. دو معجزۀ دیگر اِلیشَع 38 هنگامیکه اِلیشَع به جِلجال بازگشت، در آنجا قحطی بود. درحالیکه به گروهی از انبیا تعلیم میداد، او به خدمتکار خود گفت: «دیگ بزرگ را بر آتش بگذار و برای ایشان آش بپز.» 39 یکی از آنها برای آوردن سبزی به صحرا رفت و یک بوتۀ وحشی کدو یافت و دامن خود را از کدو پُر کرد و آمد و آنها را بدون آنکه بداند چیست، خُرد کرد و در دیگ ریخت. 40 برای مردان آش کشیدند که بخورند ولی بهمحض اینکه آن را چشیدند، به اِلیشَع گفتند: «این سمی است» و نتوانستند بخورند. 41 اِلیشَع گفت: «آرد بیاورید.» و او آن را در دیگ ریخت و گفت: «برای مردان بکشید تا بخورند.» و دیگر چیز مضری در دیگ نبود. 42 روزی مردی از بَعَل شَلیشه آمد و برای اِلیشَع بیست قرص نان جو از محصول نَوبر و خوشههای تازه در یک کیسه آورد. اِلیشَع به خادمش گفت: «اینها را به مردم بده که بخورند.» 43 امّا خادمش گفت: «آیا فکر میکنی که این چند قرص نان برای یکصد نفر کافی است؟» اِلیشَع باز گفت: «آنها را به مردم بده که بخورند، زیرا خداوند میفرماید که همه سیر خواهند شد و مقداری هم باقی خواهند ماند.» 44 پس خادم نان را جلوی آنها گذاشت و همانطور که خداوند فرموده بود، خوردند و مقداری هم باقی ماند. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies