۲تواریخ 18 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳پیشگویی میکایا دربارۀ اَخاب ( اوّل پادشاهان 22:1-28 ) 1 چون یِهوشافاط، پادشاه یهودا، ثروتمند و مشهور شد، با خاندان اَخاب، پادشاه اسرائیل، نسبت خانوادگی ایجاد کرد. 2 بعد از چند سال، او برای دیدن اَخاب پادشاه به سامره رفت. اَخاب تعداد زیادی گوسفند و گاو برای او و همراهانش سر بُرید و او را برانگیخت که به یِرِموت جِلعاد حمله کند. 3 اَخاب، پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط، پادشاه یهودا گفت: «آیا تو همراه من به یِرِموت جِلعاد خواهی آمد؟» او پاسخ داد: «من با تو هستم؛ مردم من، مردم تو هستند. ما همه در جنگ همراه تو خواهیم بود.» 4 امّا یِهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت: «خواهش میکنم ابتدا از کلام خداوند راهنمایی بگیریم.» 5 پس پادشاه اسرائیل تمام انبیا را که جمعاً چهارصد نفر بودند، جمع کرد و از آنها پرسید: «آیا برای جنگ به یِرِموت جِلعاد برویم یا نه؟» آنها جواب دادند: «بروید، زیرا خدا آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد.» 6 امّا یِهوشافاط پرسید: «آیا نبی دیگری از خداوند اینجا نیست که از او سؤال کنیم؟» 7 پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «نبیِ دیگری هم هست که میتوانیم توسط او از خداوند راهنمایی بخواهیم. او میکایا پسر ایملَه است، امّا من از او متنفّرم، زیرا او هرگز برای من نبوّت خوبی نمیکند، بلکه همیشه نبوّتهای بد میکند.» یِهوشافاط گفت: «پادشاه نباید چنین سخن بگوید.» 8 آنگاه پادشاه اسرائیل یکی از درباریان را فراخوانده به او گفت: «هرچه زودتر میکایا پسر ایملَه را بیاورید.» 9 پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط، پادشاه یهودا، هر دو جامۀ شاهانهٔ خود را دربر کرده هریک بر تختهای خود در مقابل خرمنگاه در مقابل دروازۀ سامره نشسته بودند و همۀ انبیا هم در حضور ایشان نبوّت میکردند. 10 صِدِقیا پسر کِنعَنَه، که شاخهای آهنین برای خود ساخته بود، گفت: «خداوند چنین میفرماید، 'با این شاخها، مردم سوریه را شکست داده از بین خواهی برد.'» 11 انبیای دیگر هم همین پیشگویی را کرده گفتند: «به یِرِموت جِلعاد حمله کن و پیروز خواهی شد، چون خداوند آنها را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد.» 12 قاصدی که از دربار بهدنبال میکایا رفته بود به او گفت: «ببین، همۀ انبیا همصدا پیروزی پادشاه را پیشگویی میکنند؛ بگذار تا گفتهٔ تو نیز مانند گفتهٔ ایشان مثبت باشد.» 13 امّا میکایا گفت: «به خداوند زنده سوگند که هرچه را که خدای من بفرماید، آن را خواهم گفت.» 14 هنگامیکه میکایا نزد اَخاب پادشاه آمد، پادشاه به او گفت: «میکایا، آیا ما برای نبرد به یِرِموت جِلعاد برویم یا نه؟» او پاسخ داد: «حمله کنید! حتماً پیروز خواهید شد؛ آنها به دست شما تسلیم خواهند شد.» 15 امّا اَخاب پادشاه به او گفت: «چند بار باید تو را سوگند بدهم که فقط حقیقت را به نام خداوند به من بگویی؟» 16 آنگاه میکایا گفت: «من همۀ قوم اسرائیل را دیدم که مانند گوسفندان بدون شبان در تپّهها پراکنده بودند و خداوند فرمود، 'اینها سروری ندارند؛ بگذار هریک در صلح به خانۀ خود بازگردد.'» 17 پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «آیا به شما نگفتم که او هرگز برای من پیشگویی خوب نمیکند، بلکه همیشه پیشگوییهای بد میکند؟» 18 آنگاه میکایا گفت: «پس کلام خداوند را بشنوید: من خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته بود و همۀ فرشتگانش در دست راست و چپ او ایستاده بودند. 19 خداوند فرمود، 'چه کسی اَخاب، پادشاه اسرائیل را فریب خواهد داد تا برای حمله به یِرِموت جِلعاد برود و در آنجا کشته شود؟' بعضی از فرشتگان یک چیزی گفتند و برخی چیزی دیگر. 20 تا روحی جلو آمد و در حضور خداوند ایستاد و گفت، 'من او را فریب خواهم داد.' خداوند از او پرسید، 'چگونه؟' 21 او پاسخ داد، 'من خواهم رفت و روحی دروغگو در دهان انبیای او خواهم بود.' آنگاه خداوند فرمود، 'تو او را فریب خواهی داد و موفّق خواهی شد، برو و چنین کن.' 22 «پس میبینی که خداوند روح دروغ در دهان انبیای تو نهاده است و خداوند تو را گرفتار بلا کرده است.» 23 آنگاه صِدِقیا پسر کِنعَنَه جلو آمد و بهصورت میکایا سیلی زد و پرسید: «چگونه روح خداوند از پیش من رفت و نزد تو آمد و با تو حرف زد؟» 24 میکایا پاسخ داد: «روزی که به پَستوی خانهات بروی و خود را پنهان کنی، آنگاه خواهی دانست.» 25 آنگاه پادشاه اسرائیل گفت: «میکایا را دستگیر کنید و نزد آمون، حاکم شهر و یوآش، پسر پادشاه ببرید 26 و بگویید، 'پادشاه امر کرده است که این مرد را در زندان بیندازید و به او فقط کمی نان و آب بدهید تا من بهسلامتی از جنگ بازگردم.'» 27 میکایا گفت: «اگر تو بهسلامتی بازگردی، معلوم میشود که خداوند با من حرف نزده است.» بعد او رو بهطرف مردم کرده گفت: «شما هم بشنوید و شاهد باشید.» مرگ اَخاب ( اوّل پادشاهان 22:29-35 ) 28 پس پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط، پادشاه یهودا رهسپار یِرِموت جِلعاد شدند. 29 پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «من با تغییر ظاهر به میدان جنگ میروم و تو لباس شاهی خود را بپوش.» بعد پادشاه اسرائیل با تغییر ظاهر به جنگ رفت. 30 پادشاه سوریه به فرماندهان ارّابههای جنگی امر کرده گفت: «با کسی از کوچک تا بزرگ نجنگید و فقط به پادشاه اسرائیل حمله کنید.» 31 هنگامیکه فرماندهان ارّابهها یِهوشافاط را دیدند، گمان کردند که پادشاه اسرائیل است؛ پس بازگشتند تا به او یورش آورند. امّا یِهوشافاط فریاد برآورد و خداوند او را یاری نمود و ایشان را از وی دور کرد. 32 وقتی فرماندهان پی بردند که او پادشاه اسرائیل نیست، از تعقیب او دست کشیدند. 33 برحسب اتّفاق، سربازی کمان خود را کشید و تیری را رها کرد و آن تیر به درز زِرِه اَخاب پادشاه خورد؛ پس اَخاب به ارّابهران خود گفت: «من زخمی شدهام. بازگرد و مرا از میدان جنگ بیرون ببر.» 34 در آن روز نبرد سختی درگرفت. پادشاه اسرائیل خود را در ارّابهاش روبهروی سوریها ایستاده نگاه داشته بود تا سرانجام هنگام غروب آفتاب جان سپرد. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies