Online Bible

- Reklamy -

۱پادشاهان 20 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


جنگ اَخاب با سوریه

1 بِنهَدَد پادشاه سوریه تمام سپاه خود را گرد هم آورد. سی و دو پادشاه با اسب‌ها و ارّابه‌هایشان او را همراهی می‌کردند. او سامره را محاصره نموده به آن حمله کرد.

2 او قاصدانی را به شهر، نزد اَخاب پادشاه اسرائیل فرستاده چنین پیام داد:

3 «نقره و طلای تو و زیباترین زنان و قوی‌ترین فرزندان تو از آن من هستند.»

4 اَخاب پاسخ داد: «هرچه شما بگویید، ای سرور من، ای پادشاه؛ من ازآنِ شما هستم و هرچه دارم نیز ازآنِ شما است.»

5 قاصدان دوباره آمده گفتند: «بِنهَدَد چنین می‌فرماید، نقره و طلا و همسران و فرزندان خود را تحویل بده.

6 من فردا در همین موقع درباریان خود را خواهم فرستاد. آن‌ها خانۀ تو و تمام خدمت‌گزاران تو را جستجو خواهند کرد و هرچه را پسندیده است، برخواهند داشت.»

7 اَخاب پادشاه، رهبران سرزمین را فراخواند و گفت: «ببینید، این مرد می‌خواهد ما را نابود کند. او خواستار نقره و طلا و زن‌ها و بچّه‌های من بود و من موافقت کردم.»

8 رهبران و مردم پاسخ دادند: «به او توجّه نکن و تسلیم نشو.»

9 پس اَخاب به قاصدان بِنهَدَد گفت: «به سرورم، پادشاه بگویید: من درخواست اوّل تو را می‌پذیرم، امّا نمی‌توانم با درخواست دوّم موافقت کنم.» قاصدان رفتند و با این پیام از بِنهَدَد بازگشتند:

10 «من نیروی کافی خواهم آورد تا شهر شما را نابود کنند و خاک آن‌ را در دست‌های خود حمل کنند. خدایان مرا بکُشند اگر چنین نکنم.»

11 اَخاب پادشاه پاسخ داد: «به بِنهَدَد پادشاه بگویید که سرباز واقعی بعد از نبرد افتخار می‌کند نه قبل از آن.»

12 هنگامی‌که بِنهَدَد این پیام را شنید در چادر با پادشاهان دیگر مشغول میگساری بود. او به مردان خود گفت: «در جای خود مستقر شوید و آمادۀ حمله به شهر باشید.» پس در برابر شهر صف‌آرایی نمودند.


شکست بِنهَدَد توسط اَخاب

13 در این هنگام، نبی‌ای نزد اَخاب پادشاه آمد و گفت: «خداوند می‌گوید، 'این سپاه بزرگ را می‌بینی! من امروز تو را بر آنان پیروز خواهم کرد و تو خواهی دانست که من خداوند هستم.'»

14 اَخاب پرسید: «چه کسی این کار را انجام خواهد داد؟» نبی پاسخ داد: «خداوند می‌گوید به‌وسیلهٔ سربازان جوانی که تحت‌ نظر فرمانداران اسرائیل هستند.» سپس او پرسید: «چه کسی حمله را آغاز خواهد کرد؟» نبی پاسخ داد: «خود تو!»

15 پس اَخاب سربازان جوانی را که تحت فرماندهی فرمانداران بودند، فراخواند. آن‌ها دویست و سی و دو نفر بودند. سپس او سپاه اسرائیل را که هفت‌ هزار نفر بودند، فراخواند.

16 آن‌ها هنگام ظهر از شهر خارج شدند. در این زمان بِنهَدَد و سی و دو پادشاهِ متّحد او در چادرهای خود میگساری می‌کردند.

17 نخست سربازان استان‌داران بیرون رفتند. دیده‌بانان بِنهَدَد خبر دادند که گروهی سرباز از سامره بیرون می‌آیند.

18 بِنهَدَد گفت: «چه برای جنگ و چه برای صلح می‌آیند، آن‌ها را زنده دستگیر کنید.»

19 پس سربازانِ فرمانداران ابتدا از شهر خارج شدند و سپاه اسرائیل هم به‌دنبال آن‌ها.

20 هریک از ایشان حریف خود را کشت. سربازان سوری گریختند و اسرائیلی‌ها ایشان را دنبال کردند، امّا بِنهَدَد سوار بر اسب همراه گروهی از سواره‌نظام گریخت.

21 پادشاه اسرائیل بیرون رفت و اسب‌ها و ارّابه‌ها را گرفته، سوری‌ها را در کشتاری بزرگ شکست داد.

22 آنگاه نبی نزد اَخاب پادشاه رفت و گفت: «بازگرد و نیروهای خود را بازسازی کن و آنچه را لازم است انجام بده، زیرا بهار آینده پادشاه سوریه دوباره به تو حمله خواهد کرد.»


دوّمین حملۀ سوریه

23 درباریان پادشاه سوریه به او گفتند: «خدایان اسرائیل، خدایان کوه‌ها هستند، به همین دلیل آن‌ها از ما نیرومندتر بودند. اجازه بدهید تا ما در دشت با آن‌ها بجنگیم؛ یقیناً ما نیرومندتر خواهیم بود.

24 اکنون آن سی و دو پادشاه را برکنار کن و به‌جای آنان فرماندهان نظامی ‌بگمار

25 و سپاهی مانند سپاهی که از دست دادی آماده کن، اسب به‌جای اسب و ارّابه به‌جای ارّابه. آنگاه ما در دشت نبرد خواهیم کرد. یقیناً نیرومندتر از آنان خواهیم بود.» بِنهَدَد پادشاه موافقت کرد و طبق پیشنهاد ایشان عمل نمود.

26 در بهار بعدی، بِنهَدَد سربازان خود را فراخواند و به شهر اَفیق رفت تا به اسرائیل حمله کند.

27 مردم اسرائیل نیز آماده و مجهّز بودند و به مقابلۀ ایشان رفتند. اسرائیلی‌ها مانند دو گلّۀ کوچک بُز در برابر سوری‌ها بودند، درصورتی‌که سوری‌ها همه‌جا را پُر کرده بودند.

28 نبی‌ای نزد اَخاب پادشاه رفت و گفت: «خداوند چنین می‌گوید، 'چون سوری‌ها می‌گویند من خدای تپّه‌ها هستم و نه خدای دشت‌ها، من شما را بر سپاه بزرگ آن‌ها پیروز خواهم کرد و تو و مردمانت خواهید دانست که من، خداوند هستم.'»

29 مدّت هفت روز سپاه سوریه و سپاه اسرائیل در مقابل یکدیگر اردو زدند. در روز هفتم نبرد آغاز شد و اسرائیلی‌ها صد هزار نفر از سوری‌ها را کشتند.

30 ‌بازماندگان آن‌ها به شهر اَفیق گریختند و دیوار شهر به روی بیست‌وهفت هزار نفر از ایشان خراب شد. بِنهَدَد نیز به شهر گریخت و در پستوی خانه‌ای پناه گرفت.

31 درباریان بِنهَدَد به او گفتند: «ما شنیده‌ایم که پادشاهان اسرائیل بخشنده هستند. اجازه بدهید تا پلاس دور کمر خود ببندیم و طناب به گردن خود بیندازیم و نزد پادشاه اسرائیل برویم؛ شاید او تو را زنده بگذارد.»

32 پس آن‌ها پلاس به کمر خود بستند و طناب به گردن خود انداختند و نزد اَخاب رفته گفتند: «خدمتگزار تو بِنهَدَد می‌گوید، 'اجازه دهید من زنده بمانم.'» اَخاب پرسید: «مگر او هنوز زنده است؟ خیلی خوب! او برای من همانند یک برادر است.»

33 درباریان بِنهَدَد این‌ را نشانه خوبی دانستند و بی‌درنگ حرف خودش را تکرار کرده گفتند: «همان‌طور که می‌گویی، او برادر تو است!» اَخاب فرمان داد: «او را نزد من بیاورید.» هنگامی‌که بِنهَدَد رسید، اَخاب از او دعوت کرد که سوار ارّابۀ او شود.

34 بِنهَدَد گفت: «تمام شهرهایی را که پدرم از پدر تو گرفت، به تو بازمی‌گردانم. تو می‌توانی در دمشق بازارهایی بسازی، همان‌طور که پدرم در سامره کرد.» اَخاب پاسخ داد: «تحت این شرایط تو را آزاد می‌کنم.» پس از این‌که پیمان بستند، او بِنهَدَد را رها کرد.


محکوم شدن اَخاب توسط یک نبی

35 به فرمان خداوند مردی از گروه انبیا به دوست خود گفت: «مرا بزن!» امّا آن مرد چنین نکرد.

36 پس به او گفت: «چون تو از فرمان خداوند سرپیچی کردی، پس از این‌که مرا ترک کنی، شیری تو را خواهد کشت.» وقتی او را ترک کرد، شیری آمد و او را کُشت.

37 نبی مرد دیگری را یافت و به او گفت: «مرا بزن» پس آن مرد او را زد و زخمی ‌نمود.

38 نبی صورت خود را با پارچه‌ای پوشاند تا ناشناس باشد و به کنار جاده رفت و منتظر عبور پادشاه اسرائیل ایستاد.

39 هنگامی‌که پادشاه از آنجا می‌گذشت، او را صدا کرد و گفت: «بندۀ تو در میدان جنگ بود که سربازی، اسیری را نزد من آورد و گفت: مواظب این مرد باش، اگر فرار کند تو باید به‌جای او کشته شوی و یا سه هزار سکّۀ نقره جریمه بدهی.

40 امّا من به کارهای دیگر مشغول شدم، و آن مرد گریخت.» پادشاه پاسخ داد: «تو مقصّر هستی و باید تاوان آن‌ را بپردازی.»

41 آنگاه نبی پارچه را از صورت خود کنار زد و پادشاه اسرائیل او را شناخت که یکی از انبیا است.

42 نبی به پادشاه چنین گفت: «خداوند چنین می‌فرماید، 'چون تو گذاشتی مردی را که من به مرگ محکوم کرده‌ بودم، از دست تو رها شود، درنتیجه جان تو به‌جای جان او و جان مردم تو به‌جای مردم او خواهد بود.'»

43 پادشاه اندوهناک و نگران به خانۀ خود در سامره بازگشت.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Následuj nás:



Reklamy