۱پادشاهان 19 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳ایلیا در کوه سینا 1 اَخاب همۀ کارهایی را که ایلیا کرده بود، برای همسرش ایزابل تعریف کرد که چگونه ایلیا همۀ انبیای بُت بَعَل را با شمشیر کشت. 2 آنگاه ایزابل این پیام را برای ایلیا فرستاد: «خدایان مرا بکُشند، اگر تا فردا همین موقع، همان کاری را که با انبیای من کردی، با تو نکنم.» 3 ایلیا از ترس جانش گریخت و با خدمتکارش به شهر بِئِرشِبَع در یهودا رفت و خدمتکارش را در آنجا گذاشت. 4 امّا خودش یک روز در بیابان راه پیمود و زیر سایۀ درختی نشست و آرزوی مرگ کرد و گفت: «خدایا، دیگر مرا بس است. جان مرا بگیر، زیرا من از نیاکانم بهتر نیستم.» 5 سپس زیر آن درخت دراز کشید و به خواب رفت. ناگهان فرشتهای او را لمس کرد و گفت: «برخیز و بخور!» 6 او به اطراف نگاه کرد و یک قرص نان که روی سنگهای داغ پخته شده بود و یک کوزۀ آب نزدیک سَرخود دید. پس خورد و نوشید و دوباره دراز کشید. 7 فرشتۀ خداوند برای دوّمین بار آمد و او را لمس کرد و به او گفت: «برخیز و بخور، زیرا سفر برای تو دشوار خواهد بود.» 8 او برخاسته خورد و نوشید و چهل شبانهروز با نیروی آن خوراک تا به کوه سینا، کوه خدا راه رفت. 9 در آنجا وارد غاری شد تا شب را سپری کند. ناگهان خداوند به او گفت: «ایلیا، اینجا چه میکنی؟» 10 او پاسخ داد: «ای یَهْوه، خدای متعال من همیشه تو را خدمت کردهام، تنها تو را؛ امّا مردم اسرائیل پیمان خود را با تو شکستهاند، قربانگاههای تو را ویران کردهاند و انبیای تو را کشتهاند. تنها من باقی ماندهام و اینک آنها قصد جان مرا دارند.» 11 خداوند به او گفت: «بیرون برو و در بالای کوه نزد من بایست.» آنگاه خداوند از آنجا گذشت و بادی شدید فرستاد که کوه را شکافت و صخرهها را فروریخت، امّا خداوند در باد نبود. باد از وزیدن ایستاد. آنگاه زلزله شد، امّا خداوند در زلزله نبود. 12 بعد از زلزله آتش بود، امّا خداوند در آتش نبود و بعد از آتش صدای ملایمی شنیده شد. 13 هنگامیکه ایلیا صدا را شنید، صورت خود را با ردای خویش پوشاند و رفت و در دهانۀ غار ایستاد. آنگاه صدایی به او گفت: «ایلیا، اینجا چه میکنی؟» 14 او پاسخ داد: «ای یَهْوه، خدای متعال من همیشه تو را خدمت کردهام، تنها تو را؛ امّا مردم اسرائیل پیمان خود را با تو شکستهاند، قربانگاههای تو را ویران کردهاند و انبیای تو را کشتهاند. تنها من باقی ماندهام و اینک آنان قصد جان مرا دارند.» 15 خداوند به او گفت: «به بیابان نزدیک دمشق بازگرد، سپس وارد شهر شو و حَزائیل را به پادشاهی سوریه مسح کن. 16 همچنین یِیهو پسر نِمشی را برای پادشاهی اسرائیل مسح کن و اِلیشَع پسر شافاط از اهالی آبِلِ مَحولَه را تدهین کن تا بهجای تو نبی گردد. 17 هرکس که از شمشیر حَزائیل بگریزد، یِیهو او را خواهد کشت و آنکس که از شمشیر یِیهو بگریزد، اِلیشَع او را خواهد کشت. 18 بااینوجود، هفت هزار نفر را که هنوز به من وفادارند و در مقابل بُت بَعَل تعظیم نکردهاند و آن را نبوسیدهاند، در اسرائیل زنده خواهم گذاشت.» فراخواندن اِلیشَع 19 پس ایلیا از آنجا رفت و اِلیشَع پسر شافاط را یافت که شخم میزد. دوازده جفت گاو نر در جلوی او بودند و او با جفت دوازدهم بود. ایلیا از کنار او گذشت و ردای خود را روی دوش او انداخت. 20 اِلیشَع گاوها را رها کرد و بهدنبال او دوید و گفت: «اجازه بده تا پدر و مادرم را برای خداحافظی ببوسم، آنگاه بهدنبال تو میآیم.» ایلیا به او گفت: «بازگرد، مانع تو نمیشوم.» 21 پس بازگشت و یک جفت گاو را سر بُرید و آنها را با چوب گاوآهن پخت و به مردم داد و آنها خوردند. آنگاه برخاست و بهدنبال ایلیا رفت و به خدمت او پرداخت. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies