۱پادشاهان 18 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳پیام ایلیا به اَخاب 1 پس از مدّتی، در سال سوّم خشکسالی، خداوند به ایلیا گفت: «نزد اَخاب پادشاه برو و خود را معرّفی کن و من بر زمین باران خواهم فرستاد.» 2 پس ایلیا نزد اَخاب رفت تا با او ملاقات کند. در آن هنگام، قحطی بسیار سختی در سامره بود. 3 اَخاب عوبَدیا را که مسئول کاخ پادشاه بود، نزد خویش خواند. عوبَدیا ایمان راسخی به خداوند داشت 4 و هنگامیکه ایزابل میخواست انبیای خداوند را بکُشد، او یکصد نفر از آنها را در دو غار در گروههای پنجاه نفری پنهان کرد و برای ایشان نان و آب تهیّه میکرد. 5 اَخاب به عوبَدیا گفت: «بیایید تا به تمام چشمهها و وادیهای سرزمین برویم. شاید بتوانیم مقداری علف پیدا کرده اسبها و قاطرها را زنده نگه داریم و مجبور نباشیم هیچکدام از حیوانات را بکُشیم.» 6 پس آنها سرزمینی را که میبایست بررسی کنند، بین خود تقسیم کردند و هرکدام به تنهایی در جهتی رفتند. 7 عوبَدیا در بین راه ناگهان ایلیا را دید. او را شناخت و سر به خاک نهاد و گفت: «سرور من، ایلیا، شما هستید؟» 8 او پاسخ داد: «بلی، من ایلیا هستم. برو به سرورت پادشاه بگو که من اینجا هستم.» 9 عوبَدیا گفت: «مگر من چه گناهی کردهام که میخواهی مرا به دست اَخاب بدهی تا مرا بکُشد؟ 10 به خداوند زنده، خدای تو سوگند یاد میکنم که پادشاه در همۀ سرزمینهای جهان در جستجوی تو بوده است. هرگاه فرمانروای سرزمینی خبر میداد که تو در سرزمین آنها نیستی، اَخاب آن فرمانروا را مجبور میکرد سوگند یاد کند که نمیتواند تو را پیدا کنند. 11 اکنون تو میخواهی من بروم و به او بگویم تو اینجا هستی؟ 12 همینکه از نزد تو بروم، روح خداوند تو را بهجای ناشناختهای خواهد برد و اگر من بروم و به اَخاب بگویم که تو اینجا هستی و او تو را نیابد، او مرا خواهد کشت. هرچند که من از کودکی خداوند را با وفاداری پرستش کردهام. 13 آیا کسی به سرورم نگفته که وقتی ایزابل انبیای خداوند را میکُشت، من چگونه صد نفر از آنها را در دو گروه پنجاه نفری در دو غار پنهان کردم و به ایشان نان و آب دادم؟ 14 حالا به من میگویی، 'برو و به سرورت بگو که ایلیا اینجا است.' او مرا خواهد کشت.» 15 ایلیا پاسخ داد: «به خداوند زنده، خدای قادر مطلق که خدمتگزارش هستم، امروز خود را به اَخاب نشان خواهم داد.» 16 پس عوبَدیا نزد اَخاب رفت و این را به او گفت و اَخاب به دیدن ایلیا رفت. 17 هنگامیکه اَخاب ایلیا را دید، به او گفت: «این تو هستی، آشوبگر اسرائیل؟» 18 ایلیا پاسخ داد: «من آشوبگر نیستم، بلکه تو و خاندانت آشوبگر خرابکار هستید. شما از فرمان خداوند سرپیچی کردهاید و بُت بَعَل را پرستش میکنید. 19 اکنون همۀ مردم اسرائیل را گرد هم بیاور و به نزد من در کوه کَرمِل بفرست و همچنین چهارصد و پنجاه نبی بُت بَعَل و چهارصد نبی الهۀ اَشیرَه را که بر سر سفرۀ ایزابل میخورند، نیز بفرست.» ایلیا و انبیای بَعَل 20 پس اَخاب به تمام مردم اسرائیل پیام فرستاد تا همراه انبیا در کوه کَرمِل گرد هم آیند. 21 ایلیا نزد مردم رفت و گفت: «تا به کی دو دل خواهید بود؟ اگر یَهْوه، خدا است، از او پیروی کنید و اگر بُت بَعَل، پس از او پیروی کنید.» مردم حتّی یک کلمه پاسخ ندادند. 22 آنگاه ایلیا به ایشان گفت: «من تنها نبی خدا هستم که باقی ماندهام، ولی انبیای بُت بَعَل چهارصد و پنجاه نفر هستند. 23 دو گاو نر بیاورید؛ یک گاو را انبیای بَعَل برگزیده بکُشند و آن را تکّهتکّه کرده روی هیزم بگذارند، ولی آتش روشن نکنند. من نیز با گاو دیگر چنین خواهم کرد. 24 آنگاه شما نام خدای خود را بخوانید و من نام خداوند را. خدایی که با آتش پاسخ دهد، خدای حقیقی است.» همۀ مردم پاسخ دادند: «بسیار خوب!» 25 پس ایلیا به انبیای بُت بَعَل گفت: «چون تعداد شما بیشتر است، شما اوّل گاو نری را برگزیده آماده کنید و نام خدای خود را بخوانید، ولی هیزم را آتش نزنید.» 26 ایشان گاو نری را که آورده بودند، آماده کردند و نام بَعَل را از صبح تا ظهر، خوانده میگفتند: «ای بَعَل، به ما پاسخ بده!» و به پایکوبی در اطراف قربانگاهی که ساخته بودند، ادامه دادند. امّا پاسخی نیامد. 27 هنگام ظهر ایلیا با تمسخر به ایشان گفت: «او را بلندتر صدا کنید! او خدا است؛ شاید در اندیشۀ عمیق فرورفته یا به دستشویی رفته باشد، شاید به سفر رفته باشد و شاید خوابیده باشد. باید او را بیدار کنید.» 28 پس انبیای بَعَل بلندتر دعا کردند و طبق مراسم خود، خویشتن را با چاقو و خنجر بُریدند تا خونشان جاری شد. 29 آنها به هیاهوی خود تا نیمروز ادامه دادند، ولی پاسخی نیامد و هیچ صدایی شنیده نشد. 30 آنگاه ایلیا به مردم گفت: «نزدیک بیایید.» و همۀ مردم به او نزدیک شدند. او قربانگاه خداوند را که ویران شده بود، بازسازی کرد. 31 ایلیا دوازده سنگ برداشت، هر سنگ به نشانهٔ یک طایفه به نام پسران یعقوب، کسی که خداوند به او گفت: «نام تو پس از این اسرائیل خواهد بود.» 32 او با این دوازده سنگ، قربانگاهی به نام خداوند ساخت و دور آن جویی که گنجایشی معادل شانزده لیتر داشت، کَند. 33 سپس هیزم را روی قربانگاه گذاشت و گاو نر را تکّهتکّه کرده روی هیزمها گذاشت و گفت: «چهار کوزه را از آب پُر کنید و روی قربانی و هیزمها بریزید.» 34 آنگاه گفت: «دوباره چنین کنید،» و آنها برای بار دوّم چنین کردند. باز گفت: «برای سوّمین بار!» و آنها چنین کردند. 35 آب از روی قربانگاه جاری شد و جوی را پُر کرد. 36 هنگام انجام قربانی شامگاهی، ایلیای نبی به سمت قربانگاه رفت و چنین دعا کرد: «ای یَهْوه، خدای ابراهیم، اسحاق و اسرائیل، بگذار امروز آشکار گردد که تو خدای اسرائیل هستی و من خدمتگزار تو هستم و همۀ این کارها را به فرمان تو بهجا آوردهام. 37 مرا پاسخ بده، ای خداوند، مرا پاسخ بده تا این مردم بدانند که تو، ای یَهْوه، خدا هستی و آنها را بهسوی خود بازمیگردانی.» 38 آنگاه آتش خداوند فرود آمد و قربانی، هیزم، سنگ و خاک را سوزاند و آب جوی را خشک کرد. 39 هنگامیکه مردم این را دیدند، خود را به روی زمین افکندند و فریاد برآوردند: «یَهْوه، خدا است! یَهْوه، خدا است!» 40 ایلیا دستور داد: «انبیای بُت بَعَل را دستگیر کنید؛ نگذارید هیچکس بگریزد.» مردم همه را دستگیر کردند، و ایلیا آنها را به کنار وادی قیشون برد و همهٔ آنها را در آنجا کُشت. پایان خشکسالی 41 ایلیا به اَخاب گفت: «برو، بخور و بنوش. من صدای غرّش باران را که نزدیک میشود میشنوم.» 42 اَخاب رفت تا بخورد و بیاشامد. در این حال، ایلیا بالای قلّۀ کوه کَرمِل رفت. در آنجا به روی زمین خم شد و سرش را بین زانوهایش قرار داد. 43 او به خدمتکار خود گفت: «برو و بهسوی دریا نگاه کن.» خدمتکار رفت و بازگشت و گفت: «من چیزی ندیدم.» ایلیا گفت: «هفت مرتبۀ دیگر برو.» 44 در مرتبۀ هفتم او گفت: «نگاه کن ابر کوچکی بهاندازۀ دست آدمی از دریا برمیخیزد.» ایلیا به او گفت: «برو به اَخاب بگو سوار ارّابهاش شود و پیش از اینکه باران او را از رفتن بازدارد، به خانۀ خود بازگرد.» 45 در اندک زمانی ابر سیاه آسمان را پوشاند. باد شروع به وزیدن کرد و باران سنگینی بارید. اَخاب سوار بر ارّابۀ خود شد و به یِزرِعیل بازگشت. 46 دست خداوند بر ایلیا بود. او کمر خود را بست و در پیشاپیش اَخاب دوید و قبل از او به دروازۀ یِزرِعیل وارد شد. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies