Online Bible

- Reklamy -

۱پادشاهان 17 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


ایلیا و خشک‌سالی

1 ایلیای تشبی از اهالی جِلعاد به اَخاب پادشاه گفت: «به نام یَهْوه، خدای زندۀ اسرائیل که من خدمتگزار او هستم، به شما می‌گویم در چند سال آینده، نه شبنمی‌ خواهد بود و نه بارانی خواهد بارید، مگر این‌که من بگویم!»

2 آنگاه کلام خداوند بر وی آمد و گفت:

3 «از اینجا به‌سوی شرق برو و در نزدیکی وادی کَریت که در شرق ‌رود اُردن است پنهان شو.

4 از آب جوی بنوش و من به کلاغ‌ها فرمان داده‌ام تا برای تو خوراک بیاورند.»

5 پس ایلیا طبق فرمان خداوند رفت و در نزدیکی وادی کَریت، در شرق اُردن به سر برد.

6 کلاغ‌ها صبح و شب برایش نان و گوشت می‌آوردند، و او از جویبار، آب می‌نوشید.

7 بعد از مدّتی به‌علّت نبودن باران، آن جوی خشک شد.


ایلیا و بیوه‌زنی در صرفه

8 سپس خداوند به ایلیا گفت:

9 «اکنون به شهر صَرَفه که در نزدیکی شهر صیدون است برو و در آنجا بمان. من به بیوه‌زنی در آنجا فرمان داده‌ام تا به تو خوراک بدهد.»

10 پس او برخاست و به صرفه رفت. هنگامی‌که به دروازۀ شهر رسید، بیوه‌زنی را دید که هیزم جمع می‌کرد. او به بیوه‌زن گفت: «خواهش می‌کنم کمی آب به من بدهید.»

11 هنگامی‌که آن زن برای آوردن آب می‌رفت، ایلیا او را صدا کرد و گفت: «خواهش می‌کنم تکّه نانی هم برای من بیاور.»

12 او پاسخ داد: «به خداوند زنده، خدای تو سوگند، که من نانی ندارم. آنچه دارم یک مشت آرد در کاسه و کمی‌ روغن زیتون در کوزه است. من به اینجا آمدم تا کمی هیزم جمع کنم و به خانه ببرم تا برای پسرم و خودم آن‌ را بپزم و این آخرین غذای ما خواهد بود و پس از آن ما از گرسنگی خواهیم مُرد.»

13 ایلیا به او گفت: «نگران نباش. به خانه برو و آنچه را که گفتی انجام بده، امّا ابتدا یک نان کوچک از آنچه داری بپز و برای من بیاور و پس از آن برای خودت و پسرت خوراکی بپز.

14 چون یَهْوه، خدای اسرائیل می‌گوید، 'تا زمانی‌‌که خداوند باران بفرستد نه کاسۀ تو خالی از آرد خواهد شد و نه کوزۀ تو خالی از روغن.'»

15 بیوه‌زن رفت و آنچه را ایلیا گفته بود، انجام داد و همۀ آن‌ها برای چندین روز غذای کافی داشتند.

16 همان‌گونه که خداوند به‌وسیلهٔ ایلیا وعده داده بود، نه کاسه از آرد خالی شد و نه کوزه از روغن تُهی گشت.


ایلیا پسر بیوه‌زن را شفا می‌دهد

17 چند روز بعد، پسر بیوه‌زن بیمار شد. حال او بد و بدتر شد و عاقبت مرد.

18 بیوه‌زن به ایلیا گفت: «ای مرد خدا، چرا با من چنین کردی؟ آیا تو به اینجا آمده‌ای که گناهان مرا به خداوند یاد‌آوری کنی و باعث مرگ پسرم شوی؟»

19 ایلیا به او گفت: «پسرت را به من بده.» ایلیا جسد پسر را از آغوش مادرش گرفت و به بالا‌خانه، در اتاقی که در آن سکونت می‌کرد، بُرد و در بستر خود خواباند.

20 آنگاه او با صدای بلند دعا کرده گفت: «ای یَهْوه، خدای من! چرا چنین بلای وحشتناکی بر سر این بیوه‌زن آورده‌ای؟ او مرا در خانه‌اش پناه داده و حالا تو باعث مرگ پسر او شده‌ای.»

21 سپس ایلیا سه بار روی جسد دراز کشید و چنین دعا کرد: «ای یَهْوه، خدای من این کودک را زنده گردان.»

22 خداوند دعای ایلیا را پاسخ داد، و جان کودک به وی بازگشت و او زنده شد.

23 ایلیا کودک را برداشت و پایین نزد مادرش برد و گفت: «ببین، پسر تو زنده است.»

24 زن به ایلیا گفت: «حالا می‌دانم که تو مرد خدا هستی و هرچه می‌گویی، از جانب خداوند است و حقیقت دارد.»

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Následuj nás:



Reklamy