۱پادشاهان 1 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳داوود پادشاه در پیری 1 در این زمان، داوود پادشاه سالخورده شده بود، و باوجودی که خدمتکارانش او را با لحاف میپوشاندند، بازهم گرم نمیشد. 2 پس درباریانش به او گفتند: «ای پادشاه، به ما اجازه بدهید تا برای شما زن جوانی را پیدا کنیم تا از شما مراقبت کند. او در پهلوی شما بخوابد و شما را گرم کند.» 3 پس در سراسر سرزمین اسرائیل به جستجوی دختر زیبایی پرداختند. سرانجام دختر بسیار زیبایی به نام اَبیشَک را که از اهالی شونم بود، پیدا کرده به حضور پادشاه آوردند. 4 او دختری بسیار زیبا بود و از پادشاه نگهداری میکرد، امّا پادشاه با او همبستر نشد. آرزوی اَدونیا برای پادشاهی 5-6 در این زمان، اَبشالوم مُرده بود. اَدونیا پسر داوود و حَجیت، مردی خوشچهره و فرزند ارشد او بود. داوود او را هرگز در هیچ موردی سرزنش نکرده بود. او میخواست که پادشاه شود؛ او برای خود ارّابهها، اسبها و پنجاه نفر محافظ تهیّه کرد. 7 اَدونیا با یوآب، پسر صِرویَه، و اَبْیاتار کاهن در این مورد گفتوگو کرد و آنها موافقت کردند تا از او پشتیبانی کنند. 8 امّا صادوق کاهن، بِنایا، پسر یهویاداع، ناتان نبی، شِمعی، ریعی و محافظین پادشاه از اَدونیا طرفداری نکردند. 9 روزی اَدونیا بر «سنگ مار» که در نزدیکی عِینروجل است، گوسفند، گاو و گوسالههای پرواری قربانی کرد. او از پسران دیگر داوود و درباریانی که اهل یهودا بودند، برای شرکت در مراسم قربانی دعوت کرد، 10 امّا او برادر ناتنی خود سلیمان، ناتان نبی، بِنایا و محافظین پادشاه را دعوت نکرد. سلیمان پادشاه میشود 11 آنگاه ناتان به بِتشِبَع، مادر سلیمان، گفت: «آیا نشنیدهای که اَدونیا پسر حَجیت، خود را پادشاه خوانده است؟ و داوود پادشاه از این موضوع بیخبر میباشد! 12 اگر میخواهی جان خود و پسرت سلیمان را نجات بدهی، به تو پیشنهاد میکنم 13 نزد داوود پادشاه بروی و به او بگویی، 'سرورم، آیا تو به این کنیزت وعده ندادی و نگفتی، بعد از من، پسرت سلیمان پادشاه خواهد بود و بر تخت من خواهد نشست. پس چرا اَدونیا پادشاه شده است؟' 14 و در هنگام گفتوگوی تو با پادشاه، من هم میآیم و سخنان تو را تأیید میکنم.» 15 پس بِتشِبَع به اتاق پادشاه رفت. در این وقت پادشاه بسیار پیر شده بود و اَبیشَکِ شونمی از او مراقبت میکرد. 16 بِتشِبَع تعظیم کرد و پادشاه پرسید: «چه میخواهی؟» 17 او پاسخ داد: «سرورم، شما به من وعده دادید و به نام خداوند سوگند یاد کرده گفتید، 'پسرم سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و بر تخت من خواهد نشست.' 18 حالا میبینم که اَدونیا پادشاه شده است و شما از این موضوع اطّلاع ندارید. 19 او تعداد زیادی گاو، گوسفند و گوسالۀ پرواری قربانی کرده است و پسران شما، اَبْیاتار کاهن و یوآب فرماندهٔ ارتش شما را به این جشن دعوت کرده است، امّا پسرت سلیمان را دعوت نکرده است. 20 اکنون سرورم، ای پادشاه، مردم اسرائیل به شما چشم دوختهاند تا به آنها بگویید چه کسی جانشین شما خواهد شد. 21 زیرا اگر نگویید، بعد از مرگ شما با من و پسرم سلیمان مانند خیانتکارها رفتار خواهند کرد.» 22 او هنوز با پادشاه سخن میگفت که ناتان نبی به کاخ رسید. 23 به پادشاه خبر دادند که نبی آنجا است. ناتان داخل شد و به پادشاه تعظیم کرد. 24 آنگاه پرسید: «سرورم آیا شما فرمودهاید که اَدونیا جانشین شما است و پادشاه خواهد شد؟ 25 زیرا همین امروز او تعداد زیادی گاو، گوسفند و گوسالۀ پرواری قربانی کرده است. او همۀ پسران شما، یوآب فرماندهٔ ارتش شما و اَبْیاتار کاهن را دعوت کرده است و اکنون ایشان مشغول خوردن و نوشیدن هستند و فریاد میزنند، زنده باد اَدونیای پادشاه!' 26 امّا سرور من، او من یا صادوق کاهن یا بِنایا پسر یِهویاداع و یا سلیمان را دعوت نکرده است. 27 آیا شما چنین کاری را تصویب کردید بدون اینکه به خدمتگزاران خود بگویید که چه کسی جانشین شما خواهد شد؟» 28 آنگاه داوود پادشاه پاسخ داد: «بِتشِبَع را نزد من بخوانید.» پس او به حضور پادشاه آمد و در برابرش ایستاد. 29 پادشاه سوگند یاد کرد و گفت: «به خداوند زنده که مرا از تمام دشواریها رهانیده است، سوگند که 30 امروز وعدهای را که به نام یَهْوه، خدای اسرائیل به تو داده بودم، نگاه خواهم داشت که پسر تو سلیمان به جانشینی من، پادشاه خواهد شد.» 31 آنگاه بِتشِبَع سر تعظیم بر زمین نهاده احترام بهجا آورد و گفت: «سرورم پادشاه تا ابد زنده باد!» 32 بعد داوود پادشاه گفت: «صادوق کاهن، ناتان نبی و بِنایا پسر یهویاداع را به حضور من بیاورید.» وقتی آنها آمدند، 33 پادشاه به آنها گفت: «درباریان مرا همراه خود بردارید و پسرم سلیمان را بر قاطر من سوار کرده به جیحون ببرید. 34 در آنجا صادوق کاهن و ناتان نبی او را به پادشاهی اسرائیل مسح نمایند، آنگاه شیپور نواخته جار بزنند، 'سلیمان پادشاه تا ابد زنده باد!' 35 هنگامیکه او برای نشستن بر تخت من میآید، بهدنبال او بازگردید. او جانشین من و پادشاه خواهد بود؛ زیرا او کسی است که من بهعنوان حکمران اسرائیل و یهودا برگزیدهام.» 36 بِنایا پسر یِهویاداع پاسخ داد: «این فرمان انجام خواهد شد و باشد که یَهْوه، خدای شما نیز آن را تأیید کند. 37 همچنان که خداوند با سرورم پادشاه بوده است، همچنین با سلیمان نیز باشد و سلطنت او را از سلطنت شما عظیمتر کند.» 38 پس صادوق کاهن، ناتان نبی، بِنایا پسر یِهویاداع و محافظین سلطنتی رفتند و سلیمان را بر قاطر داوود پادشاه سوار کرده به جیحون بردند. 39 در آنجا صادوق یک ظرف روغن از خیمۀ مقدّس خداوند برداشت و با آن سر سلیمان را مسح کرد. بعد شیپور نواختند و همه گفتند: «زنده باد سلیمان پادشاه!» 40 سپس همه با شادمانی و صدای فلوت بهدنبال او بازگشتند، بهطوریکه زمین زیر پایشان میلرزید. 41 وقتی اَدونیا و مهمانان او از خوردن فارغ شدند، صدای آنها را شنیدند. چون صدای شیپور به گوش یوآب رسید، پرسید: «این هیاهو برای چیست؟» 42 او هنوز حرف خود را تمام نکرده بود که یوناتان پسر اَبْیاتار کاهن آمد. اَدونیا گفت: «بیا داخل شو. تو یک شخص نیک هستی و حتماً خبری خوش آوردهای.» 43 یوناتان جواب داد: «خیر، زیرا داوود پادشاه، سلیمان را به جای خود به پادشاهی برگزیده است. 44 او صادوق کاهن، ناتان نبی، بِنایا، و محافظین سلطنتی را فرستاد تا سلیمان را بر قاطرِ پادشاه سوار کنند، 45 و صادوق کاهن و ناتان نبی سلیمان را در جیحون بهعنوان پادشاه مسح کردند. از آنجا مردم با شادمانی به راه افتادند و شهر پُر از شور و هنگامه است. آن صدا را هم که شنیدید، هیاهوی مردم بود. 46 اکنون سلیمان پادشاه است. 47 همچنین درباریان برای ادای احترام نزد داوود پادشاه رفته گفتند، 'باشد که خداوند نام سلیمان را مشهورتر از شما گرداند و سلطنت او را عظیمتر از سلطنت شما گرداند.' سپس داوود پادشاه در بستر خود سجده کرد 48 و دعا کرد، 'یَهْوه، خدای اسرائیل را سپاس میگویم که امروز یکی از فرزندان مرا به جانشینی من پادشاه کرد و اجازه داد تا من زنده باشم و این را ببینم.'» 49 آنگاه همۀ مهمانان اَدونیا از ترس جان برخاستند و به راه خود رفتند. 50 اَدونیا هم از ترس سلیمان رفت و شاخهای قربانگاه خیمۀ مقدّس را محکم گرفت. 51 به سلیمان خبر دادند و گفتند: «اَدونیا از ترس سلیمان پادشاه شاخهای قربانگاه را محکم گرفته و میگوید: سلیمان پادشاه باید سوگند بخورد که مرا نخواهد کشت.» 52 سلیمان پاسخ داد: «اگر او وفادار باشد، یک مو از سرش کم نخواهد شد، امّا اگر نباشد، کشته خواهد شد.» 53 آنگاه سلیمان پادشاه گفت که او را به حضورش بیاورند. وقتی اَدونیا آمد، در حضور سلیمان تعظیم کرد، و سلیمان گفت: «به خانهات برو.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies