مَتّی 27 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳عیسی در حضور پیلاطُس ( مرقس 15:1 ؛ لوقا 23:1-2 ؛ یوحنا 18:28-32 ) 1 وقتی صبح شد، سران کاهنان و مشایخ قوم در جلسهای مشورت کردند که چگونه عیسی را به قتل برسانند. 2 سپس او را دست بسته برده به پیلاطُس، فرماندار رومی، تحویل دادند. مرگ یهودا ( کارهای رسولان 1:18-19 ) 3 وقتی یهودای خائن دید که عیسی محکوم شده است، از کار خود پشیمان شد و سی سکّۀ نقره را به سران کاهنان و مشایخ باز گردانید 4 و گفت: «من گناه کردم که یک مرد بیگناه را تسلیم نموده باعث مرگ او شدم.» امّا آنها گفتند: «به ما چه ربطی دارد؟ خودت میدانی!» 5 پس او پولها را در معبدِ بزرگ بر زمین پرت کرد و بیرون رفته خود را با طناب به دار آویخت. 6 سران کاهنان پول را برداشته گفتند: «جایز نیست این پول را به خزانهٔ معبدِ بزرگ بریزیم، زیرا خونبها است.» 7 پس از مشورت، با آن پول مزرعۀ کوزهگر را خریدند تا گورستانی برای خارجیها شود. 8 به این دلیل آن زمین تا به امروز «مزرعۀ خون» خوانده میشود. 9 به این وسیله پیشگویی اِرمیای نبی تحقّق یافت که میگوید: «آنها آن سی سکّۀ نقره، یعنی قیمتی را که قوم اسرائیل برای او تعیین کرده بود، گرفتند 10 و با آن، مزرعۀ کوزهگر را خریدند، چنانکه خداوند به من فرموده است.» بازپرسی از عیسی ( مرقس 15:2-5 ؛ لوقا 23:3-5 ؛ یوحنا 18:33-38 ) 11 در این هنگام، عیسی را به حضور فرماندار آوردند. فرماندار از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟» عیسی فرمود: «همان است که میگویی.» 12 ولی عیسی به اتّهاماتی که سران کاهنان و مشایخ به او وارد مینمودند، جوابی نمیداد. 13 آنگاه پیلاطُس به او گفت: «آیا این شهادتهایی را که علیه تو میدهند، نمیشنوی؟» 14 امّا او حتّی یک کلمه هم جواب نداد، بهطوریکه فرماندار بسیار تعجّب کرد. حکم قتل عیسی ( مرقس 15:6-15 ؛ لوقا 23:13-25 ؛ یوحنا 18:39-19:16) 15 در هنگام عید، رسم فرماندار این بود که یک زندانی را به میل مردم آزاد سازد. 16 در آن زمان، شخص بسیار معروفی به نام باراباس در زندان بود. 17 وقتی مردم اجتماع کردند، پیلاطُس به آنان گفت: «میخواهید کدامیک از این دو نفر را برایتان آزاد کنم، باراباس یا عیسای معروف به مسیح را؟» 18 زیرا او میدانست که سران یهود از روی حسادت عیسی را به او تسلیم کردهاند. 19 هنگامیکه پیلاطُس در دیوانخانه نشسته بود، همسرش پیغامی به این شرح برای او فرستاد: «با آن مرد بیگناه کاری نداشته باش. من دیشب دربارۀ او خوابی دیدم که مرا بسیار مضطرب ساخت.» 20 امّا سران کاهنان و مشایخ جمعیّت را تشویق نمودند که از پیلاطُس بخواهند که باراباس را آزاد سازد و عیسی را اعدام کند. 21 پس وقتی فرماندار از آنها پرسید: «کدامیک از این دو نفر را میخواهید برایتان آزاد سازم؟» آنها گفتند: «باراباس را!» 22 پیلاطُس پرسید: «پس با عیسای معروف به مسیح چه کنم؟» آنان یکصدا گفتند: «مصلوبش کن!» 23 پیلاطُس سؤال کرده گفت: «چرا؟ چه گناهی کرده است؟» امّا آنان با فریادی بلندتر گفتند: «مصلوبش کن!» 24 وقتی پیلاطُس دید که دیگر فایدهای ندارد و ممکن است شورشی ایجاد شود، آب خواست و پیش چشم مردم دستهای خود را شست و گفت: «من از خون این مرد بری هستم؛ شما مسئولید!» 25 مردم یکصدا فریاد زدند: «خون این مرد به گردن ما و فرزندان ما باشد!» 26 پس از آن، پیلاطُس باراباس را برای آنان آزاد کرد و دستور داد عیسی را تازیانه بزنند و بسپارند تا مصلوب گردد. سربازان عیسی را مسخره میکنند ( مرقس 15:16-20 ؛ یوحنا 19:2-3 ) 27 سربازانِ پیلاطُس عیسی را به حیاط کاخ فرماندار بردند و تمام جوخه به دور او جمع شدند. 28 آنها لباسش را در آوردند و ردای ارغوانی رنگی به او پوشانیدند 29 و تاجی از خار بافته بر سرش نهادند و چوبی به دست راست او دادند. آنگاه در برابر او زانو زده با تمسخر میگفتند: «درود بر پادشاه یهود!» 30 آنها آب دهان بر او میانداختند و چوبی را که در دستش بود، گرفته بر سرش میزدند. 31 پس از تمسخر، ردا را از تنش در آورده لباس خودش را به او پوشانیدند. آنگاه او را بردند تا مصلوب کنند. عیسی را بر صلیب میخکوب میکنند ( مرقس 15:21-32 ؛ لوقا 23:26-43 ؛ یوحنا 19:17-27 ) 32 وقتی بیرون میرفتند، با مردی قیروانی به نام شمعون روبهرو شدند و او را مجبور کردند که صلیب عیسی را حمل کند. 33 وقتی به مَحلی به نام جُلجُتا یعنی جمجمه رسیدند، 34 شراب آمیخته به مادّۀ تلخی به عیسی دادند، امّا وقتی او آن را چشید، نخواست بنوشد. 35 آنها او را مصلوب کردند. آنگاه لباسهایش را به قید قرعه میان خود تقسیم نمودند 36 و برای پاسداری در آنجا نشستند. 37 اتّهام او را بر لوحی به این شرح نوشتند: «این است عیسی، پادشاه یهود» و بر بالای سرش نصب کردند. 38 دو راهزن را نیز با او مصلوب کردند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ او. 39 کسانی که از آنجا میگذشتند سرهای خود را میجنبانیدند و با اهانت به او میگفتند: 40 «تو که میخواستی معبدِ بزرگ را خراب کنی و آن را در سه روز از نو بسازی، اگر پسر خدا هستی، از صلیب پایین بیا و خودت را نجات بده.» 41 همچنین سران کاهنان و علما و مشایخ یهود او را مسخره کرده میگفتند: 42 «او دیگران را نجات میداد، امّا نمیتواند خودش را نجات دهد. اگر پادشاه اسرائیل است، حالا از صلیب پایین بیاید و ما به او ایمان خواهیم آورد. 43 او به خدا توکّل داشت و میگفت که فرزند خدا است؛ پس اگر خدا بخواهد، او را رهایی خواهد داد.» 44 حتّی راهزنانی هم که با او مصلوب شده بودند، همینطور به او توهین میکردند. مرگ عیسی ( مرقس 15:33-41 ؛ لوقا 23:44-49 ؛ یوحنا 19:28-30 ) 45 از ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر تاریکی تمام زمین را فراگرفت. 46 نزدیک ساعت سه عیسی با صدای بلند فریاد کرد: «ایلی، ایلی، لِما سَبَقتَنی؟» یعنی «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا ترک کردهای؟» 47 بعضی از کسانی که آنجا ایستاده بودند، این را شنیده گفتند: الیاس را میخواند.» 48 یکی از آنان فوراً دوید و اسفنجی را آورده در شراب تُرشیده فروبرد و بر نوک چوبی قرار داده جلوی دهان عیسی برد. 49 امّا دیگران گفتند: «بگذارید ببینیم آیا الیاس میآید او را نجات دهد یا نه!» 50 عیسی بار دیگر فریاد بلندی کشید و روح خود را تسلیم کرد. 51 در آن لحظه پردۀ اندرونِ معبدِ بزرگ از بالا تا به پایین دو پاره شد و چنان زمین لرزهای رُخ داد که تخته سنگها شکافتند 52 و قبرها باز شدند و بسیاری از مقدّسین که خفته بودند، برخاستند 53 و از قبرهای خود بیرون آمده بعد از رستاخیز عیسی به شهر مقدّس وارد شدند و بسیاری از مردم آنان را دیدند. 54 وقتی افسر رومی و سربازان او که به پاسداری از عیسی مشغول بودند، زمین لرزه و همۀ ماجرا را دیدند، بسیار ترسیدند و گفتند: «بهراستی این مرد پسر خدا بود.» 55 عدّهای از زنها که عیسی را خدمت میکردند و بهدنبال او از جلیل آمده بودند، در آنجا حضور داشتند و از دور ناظر جریان بودند. 56 در میان آنان مریم مجدلیه، مریم مادر یعقوب و یوسف و مادر پسران زِبِدی دیده میشدند. تدفین عیسی ( مرقس 15:42-47 ؛ لوقا 23:50-56 ؛ یوحنا 19:38-42 ) 57 در وقت غروب مردی ثروتمند به نام یوسف که اهل رامَه و یکی از پیروان عیسی بود، رسید. 58 او به حضور پیلاطُس رفت و تقاضا نمود جسد عیسی به او داده شود. پیلاطُس دستور داد که آن را به او بدهند. 59 یوسف جسد را برده در پارچۀ کتانی تازهای پیچید 60 و در قبری که تازه از سنگ برای خود تراشیده بود، قرار داد. آنگاه سنگ بزرگی در جلوی آن غلطانید و رفت. 61 مریم مجدلیه و آن مریم دیگر نیز در آنجا مقابل قبر نشسته بودند. پاسداری از مقبره 62 روز بعد، یعنی صبح روز سَبَّت، سران کاهنان و فریسیان بهطور دسته جمعی نزد پیلاطُس رفته 63 گفتند: «عالیجناب، ما بهیاد داریم که آن گمراهکننده وقتی زنده بود، میگفت، 'من پس از سه روز زنده خواهم شد.' 64 پس دستور بفرما از حالا تا روز سوّم قبر تحتنظر باشد، وگرنه امکان دارد شاگردان او بیایند و جسد او را بدزدند و آنگاه به مردم بگویند که او پس از مرگ زنده شده است. این فریب آخر بدتر از فریب اوّل خواهد بود.» 65 پیلاطُس گفت: «شما خودتان نگهبان دارید. بروید و هر طور که صلاح میدانید از آن محافظت کنید.» 66 پس آنها رفته سنگ قبر را مُهر و مُوم کردند و پاسدارانی در آنجا گماردند تا از قبر نگهبانی کنند. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies