Aanlyn Bybel

- Advertensies -

داوران 6 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳


جِدعون

1 مردم اسرائیل بار دیگر در نظر خداوند گناه کردند، و خداوند اجازه داد تا مِدیانیان هفت سال بر آن‌ها حکمرانی کنند.

2 مِدیانیان چنان بر قوم اسرائیل ظلم می‌کردند که اسرایلیان، خود را از ترس آن‌ها در غارها و کوهستان‌ها پنهان می‌کردند.

3 هر وقت که مردم اسرائیل کشت و زرع می‌کردند، مِدیانیان به‌ همراه عمالیقیان و قبایل بیابانی بر آن‌ها هجوم آورده

4 در آنجا اردو می‌زدند و تمام کشت و زرع آن‌ها را تا شهر غزه از بین می‌بردند و همه‌‌چیز را، از آذوقه گرفته تا گوسفند، گاو و الاغ، غارت می‌کردند.

5 آن‌ها با گلّه و رمه و چادر‌های خود همچون ملخ هجوم می‌آوردند و همه‌‌چیز را از بین می‌بردند. تعداد آن‌ها و شترهایشان آن‌قدر زیاد بود که نمی‌شد آن‌ها را شمرد.

6 مردم اسرائیل در مقابل مِدیانیان، بسیار ذلیل و ضعیف بودند. پس نزد خداوند گریه و زاری کرده از او کمک خواستند.

7 چون خداوند گریه و زاری ایشان را به‌خاطر ظلم مِدیانیان شنید،

8-9 نبی‌ای را برای مردم اسرائیل فرستاد. او به مردم گفت: «یَهْوه، خدای اسرائیل چنین می‌فرماید: من شما را از بردگی در مصر و از دست همۀ کسانی‌ که بر شما ظلم می‌کردند، رهانیدم. من آن‌ها را از سر راه شما دور کردم و زمینشان را به شما بخشیدم.

10 به شما گفتم که من یَهْوه، خدای شما هستم. خدایان اَموریان را که اکنون در سرزمینشان ساکن هستید، نپرستید. امّا شما به سخنان من گوش ندادید.»

11 روزی فرشتۀ خداوند آمد و در زیر درخت بلوطی، در روستای عُفره نشست. آنجا متعلّق به یوآش اَبیعِزری بود. پسرش جِدعون مخفیانه در چرخُشت، گندم می‌کوبید تا از‌ نظر مِدیانیان پنهان باشد.

12 فرشتۀ خداوند بر او ظاهر شد و گفت: «ای مرد دلاور، خداوند همراه تو است.»

13 جِدعون جواب داد: «آقا اگر خداوند همراه ما است، پس چرا به این روز بد گرفتار هستیم؟ کجا است آن همۀ کارهای عجیب خداوند که اجداد ما برای ما تعریف می‌کردند و می‌گفتند که چگونه خداوند ما را از مصر بیرون آورد؟ امّا حالا ما را ترک کرده و اسیر مِدیانیان ساخته است.»

14 خداوند بر او نگریسته گفت: «باقدرت عظیمت برو و مردم اسرائیل را از دست مِدیانیان نجات بده. من تو را می‌فرستم.»

15 جِدعون گفت: «چطور می‌توانم قوم اسرائیل را نجات بدهم، چون خاندان من ضعیف‌ترین خاندان طایفۀ مَنَسی است و من کوچک‌ترین عضو خانواده‌ام می‌باشم؟»

16 خداوند فرمود: «من همراه تو هستم و تو می‌توانی همۀ مِدیانیان را شکست بدهی.»

17 جِدعون گفت: «اگر تو به من لطف داری، معجزه‌ای به من نشان بده تا بدانم که حقیقتاً تو خداوند هستی که با من حرف می‌زنی.

18 تقاضا دارم که از اینجا نروی تا من رفته یک هدیه بیاورم و به حضورت تقدیم کنم.» خداوند فرمود: «من می‌مانم تا بازگردی.»

19 پس جِدعون به خانۀ خود رفت. بُزغاله‌ای را پخت و مقداری آرد برداشته از آن نان فطیر پخت. بعد گوشت را در سبدی و آب گوشت را در کاسه‌ای ریخت و در زیر درخت بلوط به حضور فرشتۀ خداوند تقدیم کرد.

20 فرشتۀ خداوند به او گفت: «این گوشت و نان فطیر را بگیر و بالای این سنگ بگذار و آب گوشت را بر آن‌ها بریز.» جِدعون اطاعت کرد.

21 آنگاه فرشتۀ خداوند، با نوک عصایی که در دستش بود، گوشت و نان فطیر را لمس کرد و آتشی از سنگ جهیده گوشت و نان فطیر را بلعید. بعد فرشتۀ خداوند از نظرش ناپدید شد.

22 آنگاه جِدعون دانست که او به‌راستی فرشتۀ خداوند بود و گفت: «وای بر من! ای خداوند، من فرشتۀ تو را روبه‌رو دیدم!»

23 خداوند به او فرمود: «صلح و سلامتی با تو باد! نترس؛ تو نخواهی مرد.»

24 جِدعون در آنجا قربانگاهی برای خداوند ساخت و آن‌ را «خدای سلامتی» نامید. این قربانگاه تا به امروز در عُفره که متعلّق به خاندان اَبیعِزریان است، باقی است.

25 در همان شب خداوند به او گفت: «گاو نر پدرت و گاو نر دیگری را که هفت‌ساله است بگیر و به قربانگاه بَعَل‌، که متعلّق به پدرت است ببر. قربانگاه را ویران کن و الهۀ اَشیرَه‌ای را که در پهلوی آن است، بشکن.

26 به‌جای آن برای یَهْوه، خدای خود بر سر این قلعه قربانگاهِ مناسبی بساز. بعد گاو دوّم را گرفته با استفاده از چوبِ الهۀ اَشیرَه، به‌عنوان قربانی سوختنی تقدیم کن.»

27 جِدعون ده نفر از خدمتکاران را با خود برد و طبق دستور خداوند رفتار کرد، ولی چون از فامیل خود و مردم شهر می‌ترسید، آن کار را در شب انجام داد.

28 صبح روز بعد، وقتی مردم شهر به آنجا آمدند، دیدند که قربانگاه بَعَل ویران شده و الهۀ اَشیرَه شکسته و گاو دوّم بر قربانگاه تازه قربانی شده.

29 پس از یکدیگر پرسیدند: «این کار را چه کسی کرده است؟» بعد از جستجوی زیاد فهمیدند که کار جِدعون پسر یوآش بوده است.

30 پس مردم شهر نزد یوآش رفته به او گفتند: «پسرت را بیرون بیاور. سزای او مرگ است، زیرا قربانگاه بَعَل‌ را ویران کرده و الهۀ اَشیرَه را که در کنار آن بود، شکسته است.»

31 امّا یوآش به آن‌هایی که برای دستگیری پسرش آمده بودند، گفت: «شما می‌خواهید به بَعَل‌ کمک کنید و از او طرف‌داری نمایید؟ ولی این‌ را بدانید هرکسی که بخواهد از او دفاع کند تا فردا صبح خواهد مرد. اگر او واقعاً خدا است، بگذارید خودش از خود دفاع کند چون قربانگاهش ویران شده است.»

32 از آن روز به بعد، جِدعون را یروبَعَل‌ نامیدند، «یعنی بگذار بَعَل از خود دفاع کند،» زیرا قربانگاه بَعَل را در هم شکسته بود.

33 آنگاه همۀ مِدیانیان، عمالیقیان و مردم مشرق زمین متّحد شدند و از رود اُردن عبور کرده در دشت یِزرِعیل اردو زدند.

34 سپس روح خداوند بر جِدعون آمد و او شیپور را نواخته مردمِ اَبیعِزر را جمع کرد که به‌دنبال او بروند.

35 قاصدانی را هم به تمام طایفۀ مَنَسی فرستاد و آن‌ها هم آمدند و به‌دنبال او رفتند. همچنین به طایفه‌های اَشیر، زِبولون و نَفتالی پیام فرستاد و آن‌ها هم آمدند و به او پیوستند.

36 جِدعون به خدا گفت: «اگر همان‌طور که وعده فرمودی، قوم اسرائیل را به‌وسیلهٔ من نجات می‌دهی،

37 پس من مقداری پشم گوسفند در خرمنگاه می‌گذارم. اگر شبنم تنها بر پشم نشسته باشد و زمین خشک باشد، می‌دانم که اسرائیل به دست من نجات می‌یابد.»

38 همین‌طور هم شد. وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شد، پشم را فشرد؛ از پشم آن‌قدر شبنم چکید که یک کاسه پُر شد.

39 آنگاه جِدعون به خدا گفت: «بر من خشمگین نشو. یک‌بار دیگر هم می‌خواهم امتحان کنم. این دفعه پشم خشک بماند و زمین اطراف آن با شبنم، تَر شود.»

40 آن شب خدا مطابق خواهش او عمل کرد؛ پشم خشک ماند و زمین اطراف آن با شبنم‌ تَر شد.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Volg ons:



Advertensies