پیدایش 50 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳1 یوسف بر روی پدرش افتاده گریه کرد و صورت او را بوسید. 2 سپس به پزشکانی که در خدمتش بودند، دستور داد تا جسدِ پدرش را مومیایی کنند. پس پزشکان یعقوب را مومیایی کردند. 3 مومیایی کردن، مطابق روال آن زمان، چهل روز طول کشید و مصریان مدّت هفتاد روز برای او سوگواری کردند. 4 وقتی روزهای سوگواری تمام شد، یوسف به درباریان فرعون گفت: «لطفاً پیغام مرا به فرعون برسانید و بگویید، 5 'پدرم در موقع فوت خود مرا قسم داده بود که بدن او را در سرزمین کنعان در قبری که قبلاً تهیّه کرده بود، به خاک بسپارم. پس خواهش میکنم اجازه بفرمایید بروم و پدرم را به خاک بسپارم و بازگردم.'» 6 فرعون گفت: «برو و همان طوری که برای پدرت قسم خورده بودی، او را دفن کن.» 7 پس یوسف روانه شد تا پدرش را دفن کند و تمام درباریان فرعون و همۀ بزرگان و رهبران مصر، با یوسف رفتند. 8 خانوادۀ یوسف، برادرانش و تمام کسانی که اهل خانۀ پدرش بودند، همه با او رفتند. فقط بچّههای کوچک و گلّهها و رمهها در منطقۀ جوشن باقی ماندند. 9 ارّابهسوارها و اسب سواران نیز همراه یوسف رفتند. تعداد آنها بسیار زیاد بود. 10 وقتی آنها به خرمنگاه اطاد که در شرق اردن است رسیدند، گریه و زاری تلخ و سختی کردند و مدّت هفت روز برای پدر خود مراسم عزاداری برپا کردند. 11 وقتی مردم کنعان دیدند که این مردم در اطاد مراسم عزاداری برپا کردهاند، گفتند: «مصریان چه ماتم بزرگی گرفتهاند.» به همین دلیل است که آن محل «آبِلِ مِصرایِم» نامیده شد. 12 بنابراین پسران یعقوب، همانطور که او به آنها دستور داده بود، عمل کردند. 13 آنها جسد یعقوب را به کنعان بردند و در غار مَکفیلَه، در شمال بلوطستان مَمری در مزرعهای که ابراهیم از عِفرون حِتّی برای آرامگاه خریده بود، به خاک سپردند. 14 پس از اینکه یوسف پدرش را به خاک سپرد، با برادرانش و همۀ کسانی که برای مراسم تدفین با او آمده بودند، به مصر برگشت. یوسف دوباره برادرانش را مطمئن میسازد 15 برادران یوسف، بعد از مرگ پدرشان گفتند: «مبادا یوسف هنوز نسبت به ما کینه داشته باشد و بخواهد بهخاطر بدیهایی که به او کردهایم، از ما انتقام بگیرد!» 16 پس برای یوسف پیغام فرستاده گفتند: «پدرمان قبل از اینکه بمیرد، 17 به ما گفت، 'از تو خواهش کنیم که گناه برادرانت را ببخشی، زیرا آنها با تو بدرفتاری کردند.' حالا از تو تقاضا میکنیم، خطایی را که ما غلامان خدای پدرت به تو کردهایم، ببخشی.» یوسف وقتی این پیغام را شنید، گریه کرد. 18 سپس برادران او آمدند و در مقابل یوسف تعظیم کردند و گفتند: «اینک ما غلامان تو هستیم.» 19 ولی یوسف به آنها گفت: «نترسید. مگر من خدا هستم؟ 20 شما برای من نقشۀ بد کشیدید، ولی خدا آن را به نیکی تبدیل نمود تا چنانکه امروز میبینید، جان بسیاری را حفظ کند. 21 دیگر دلیلی ندارد که بترسید. من از شما و فرزندان شما مواظبت خواهم کرد.» پس یوسف حرفهای دلگرم کننده به آنها گفت و آنها را تسلّی داد. وفات یوسف 22 یوسف به اتّفاق خانوادۀ پدرش به زندگی در مصر ادامه داد و هنگامی که فوت کرد صد و ده سال داشت. 23 یوسف، فرزندان افرایم و نوادگان او را هم دید. او همچنین تا زمان تولّد فرزندان ماخیر، پسر مَنَسی هم زنده بود. 24 او به برادرانش گفت: «من بهزودی میروم. امّا بهیقین خدا از شما مواظبت خواهد کرد و شما را از این زمین به سرزمینی که به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داده است، خواهد برد.» 25 سپس یوسف از پسران یعقوب خواست تا قسم بخورند و قول بدهند که وقتی با کمک خدا از آن سرزمین میروند، جسد او را با خودشان ببرند. 26 یوسف در سن صد و ده سالگی در مصر وفات یافت. آنها جسد او را مومیایی کردند و در تابوت گذاشتند. |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies