پیدایش 45 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳یوسف خود را به برادرانش معرّفی میکند 1 یوسف دیگر نتوانست نزد کسانیکه در حضورش بودند، جلوی احساسات خود را بگیرد و دستور داد خدمتکارانش از اتاق بیرون بروند. هنگامی که او خود را به برادرانش شناسانید، هیچکس آنجا نبود. 2 او با چنان صدای بلندی گریه کرد که مصریان شنیدند، و این خبر به گوش فرعون رسید. 3 یوسف به برادرانش گفت: «من یوسف هستم. آیا پدرم هنوز زنده است؟» امّا وقتی برادرانش این را شنیدند، بهقدری ترسیدند که نتوانستند جواب بدهند. 4 سپس یوسف به آنها گفت: «جلوتر بیایید.» آنها جلوتر آمدند. یوسف گفت: «من، برادر شما، یوسف هستم، همان کسی که او را به مصر فروختید! 5 حالا از اینکه مرا به اینجا فروختید نگران نباشید و خود را سرزنش نکنید. درواقع این خدا بود که مرا قبل از شما برای حفظ جان مردم به اینجا فرستاد. 6 حالا فقط سال دوّم قحطی است. پنج سال دیگر هم کشت و زرع نخواهد بود. 7 خدا مرا قبل از شما به اینجا فرستاد تا نسلی از شما را بر روی زمین نگاه دارد و به طرز شگفتانگیزی جانهای شما را زنده نگاه دارد. 8 پس درواقع شما نبودید که مرا به اینجا فرستادید، بلکه خدا بود. او مرا به بزرگترین مقام دربار فرعون گماشت و مسئول تمام کشور و فرماندار مصر گردانید. 9 «حالا فوراً نزد پدرم بازگشته به او بگویید که این است سخنان پسرت یوسف، 'خدا مرا فرماندار مصر کرده است. بدون تأخیر نزد من بیا. 10 تو میتوانی در منطقۀ جوشن، جایی که به من نزدیک است، زندگی کنی؛ تو، فرزندان تو، نوادگان تو، گوسفندانت، بُزهایت، گاوهایت، و هرچه که داری. 11 من برای تو تدارکات لازم را خواهم دید؛ هنوز پنج سال دیگر از قحطی باقیمانده است. من نمیخواهم که تو و خانوادهات و گلّههایت از بین بروید.'» 12 یوسف در ادامه گفت: «حالا همۀ شما و همچنین تو، بنیامین، میبینید که من واقعاً یوسف هستم. 13 به پدرم بگویید که من در مصر چه شکوه و جلالی دارم و هرآنچه که دیدهاید به او بگویید. سپس هرچه زودتر او را به اینجا بیاورید.» 14 یوسف دست خود را به گردن برادرش بنیامین انداخت و شروع کرد به گریه کردن. بنیامین هم درحالیکه یوسف را در آغوش گرفته بود، گریه میکرد. 15 یوسف سپس در حالی که هنوز گریه میکرد، برادرانش را یکییکی در آغوش گرفت و بوسید. بعد از آن برادرانش با او به گفتوگو پرداختند. 16 وقتی خبر به کاخ فرعون رسید که برادران یوسف آمدهاند، فرعون و درباریان همه خوشحال شدند. 17 فرعون به یوسف گفت: «به برادرانت بگو چهارپایان خود را بار کنند و به کنعان برگردند. 18 سپس پدر و خانوادههای خود را برداشته به اینجا بیایند. من بهترین زمین مصر را به آنها خواهم داد تا از فراوانی محصول آن بهرهمند شوند. 19 به آنها بگو چندین گاری از مصر با خود ببرند تا زنان و بچّههای کوچک را سوار کنند و همراه پدرشان بیاورند 20 و نگران لوازم خانهٔ خود نباشند، زیرا بهترینِ هرآنچه که در سرزمین مصر است، از آن ایشان خواهد بود.» 21 پسران یعقوب همانطورکه به ایشان گفته شده بود، انجام دادند و یوسف طبق فرمان فرعون، چند گاری و خوراک برای سفر به ایشان داد. 22 همچنین به هرکدام از آنها یک دست لباس داد. امّا به بنیامین سیصد سکّۀ نقره و پنج دست لباس داد. 23 یوسف ده بارِ الاغ از بهترین کالاهای مصر و ده بار الاغ غلاّت و نان و آذوقه برای سفر پدرش فرستاد. 24 او برادران خود را روانه نمود و به آنها گفت: «در راه با یکدیگر نزاع نکنید.» 25 آنها مصر را ترک کردند و به نزد پدرشان یعقوب در کنعان رفتند. 26 به پدرشان گفتند: «یوسف هنوز زنده است. او فرماندار تمام سرزمین مصر است!» یعقوب چنان حیرتزده شده بود، که نمیتوانست حرفهای آنها را باور کند. 27 امّا وقتی آنها تمام سخنان یوسف را به او گفتند، و وقتی گاریهایی را که یوسف برای آوردن او به مصر فرستاده بود، دید، جان تازهای گرفت. 28 او گفت: «پسرم یوسف هنوز زنده است! این تنها آرزوی من بود! باید بروم تا قبل از مردنم او را ببینم.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies