پیدایش 42 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳رفتن برادران یوسف به مصر برای خرید غلّه 1 وقتی یعقوب فهمید که در مصر غلّه وجود دارد، به پسرانش گفت: «چرا دست روی دست گذاشتهاید؟ 2 من شنیدهام که در مصر غلّه هست. به آنجا بروید و غلّه بخرید تا از گرسنگی هلاک نشویم.» 3 پس ده برادر ناتنی یوسف برای خرید غلّه به مصر رفتند. 4 امّا یعقوب، بنیامین را که برادر تنی یوسف بود، با آنها نفرستاد، چون ترسید بلایی به سرش بیاید. 5 پسران یعقوب همانند کسان دیگر برای خرید غلّه به مصر آمدند، زیرا در تمام سرزمین کنعان قحطی بود. 6 یوسف فرماندار مصر بود و غلّه را به تمام کسانیکه از سراسر دنیا میآمدند، میفروخت. پس برادران یوسف آمدند و در مقابل او به زمین افتاده سجده کردند. 7 وقتی یوسف برادران خود را دید، آنها را شناخت. امّا طوری رفتار کرد که گویی آنها را نمیشناسد. یوسف با لحنی خشن از آنها پرسید: «شما از کجا آمدهاید؟» آنها جواب دادند: «ما از کنعان آمدهایم تا آذوقه بخریم.» 8 هرچند یوسف برادران خود را شناخته بود، ولی آنها یوسف را نشناختند. 9 یوسف خوابهایی را که دربارۀ آنها دیده بود، به یاد آورد و به آنها گفت: «شما جاسوس هستید و آمدهاید تا از ضعف کشور ما آگاه شوید.» 10 آنها گفتند: «نه، ای آقا، ما غلامان تو هستیم و فقط برای خرید آذوقه آمدهایم. 11 ما برادریم؛ ما جاسوس نیستیم بلکه افرادی درستکاری هستیم.» 12 یوسف به آنها گفت: «نه شما آمدهاید تا از ضعف کشور ما آگاه شوید.» 13 آنها گفتند: «ای آقا، ما غلامان تو، دوازده برادر بودیم، همه فرزندان یک مرد در سرزمین کنعان. کوچکترین برادر ما اکنون نزد پدرمان است و یکی هم دیگر در بین ما نیست.» 14 یوسف گفت: «همانطور که گفتم، درست است؛ شما جاسوس هستید. 15 حالا شما را اینطور امتحان میکنم: به جان فرعون سوگند میخورم که تا برادر کوچک شما به اینجا نیاید، شما را آزاد نخواهم کرد. 16 یکی از شما باید برود و او را بیاورد. بقیّۀ شما هم اینجا زندانی خواهید شد تا درستی حرف شما ثابت شود. در غیر این صورت، به جان فرعون سوگند، شما جاسوس هستید.» 17 سپس آنها را به مدّت سه روز در زندان انداخت. 18 روز سوّم یوسف به آنها گفت: «من مرد خداترسی هستم. آنچه میگویم انجام دهید تا زنده بمانید. 19 اگر شما راست میگویید، یکی از شما اینجا در همین زندان بماند و بقیّۀ شما با غلّهای که برای رفع گرسنگی خانوادۀ خود خریدهاید، بازگردید. 20 سپس شما باید برادر کوچک خود را نزد من بیاورید تا صحّت حرفهای شما ثابت شود و شما هلاک نگردید.» آنها این شرط را پذیرفتند 21 و به یکدیگر گفتند: «بهراستیکه ما در برابر رفتار خود با برادرمان یوسف مقصّریم. ما شنیدیم که چطور عاجزانه به ما التماس میکرد، ولی ما به او اعتنا نکردیم. بهخاطر همین است که اکنون دچار چنین زحمتی شدهایم.» 22 رِئوبین گفت: «آیا به شما نگفتم که به آن پسر ظلم نکنید؟ ولی شما گوش ندادید، و حالا باید جریمهٔ گناه خود را بپردازیم.» 23 یوسف فهمید که آنها چه میگویند ولی آنها این را نمیدانستند، زیرا بهوسیلهٔ مترجم با او صحبت میکردند. 24 یوسف از نزد آنها رفت و در تنهایی گریست. سپس دوباره نزد آنها برگشته با آنها به گفتگو پرداخت. آنگاه شمعون را گرفت و دستور داد تا در مقابل آنها دست و پای او را ببندند. بازگشت برادران یوسف به کنعان 25 یوسف دستور داد تا کیسههای برادرانش را پُر از غلّه کنند، و پول هرکس را در کیسهاش بگذارند و به هریک توشۀ سفر بدهند. این دستور انجام شد. 26 سپس برادرانش کیسههای غلّه را بر الاغهای خود بار کردند و به راه افتادند. 27 در جاییکه شب را منزل کرده بودند، یکی از آنها کیسۀ خود را باز کرد تا به الاغش غذا بدهد. امّا دید که پولش در درون کیسۀ او است. 28 پس به برادرانش گفت: «پول من را به من پس دادهاند و الآن در کیسۀ من است.» همه دلهایشان فرو ریخت و با ترس و لرز از یکدیگر میپرسیدند: «این چهکاری است که خدا با ما کرده است؟» 29 وقتی در کنعان به نزد پدرشان رسیدند، هرچه را که برایشان اتّفاق افتاده بود، برای او تعریف کردند 30 و گفتند: «فرماندار با ما با خشونت صحبت کرد و ما را متّهم به جاسوسی کرد. 31 ما جواب دادیم، 'ما جاسوس نیستیم، بلکه مردان درستکاری هستیم. 32 ما دوازده برادر بودیم همه فرزند یک پدر. یک برادر دیگر در بین ما نیست و برادر کوچکمان هم الآن نزد پدرمان در کنعان است.' 33 آن مرد جواب داد، 'به این طریق میفهمم که شما مردمان درستکاری هستید: یک نفر از شما نزد من بماند و بقیّه برای رفع گرسنگی خانوادۀ خود غلّه بگیرید و بروید. 34 سپس برادر کوچک خود را به نزد من بیاورید. آن وقت خواهم دانست که شما جاسوس نیستید، بلکه مردمان درستکاری هستید، و برادر شما را به شما پس میدهم. آن وقت شما میتوانید به اینجا آمده داد و ستد کنید.'» 35 وقتی آنها کیسههای خود را خالی میکردند، هرکس پولش را در کیسۀ خودش پیدا کرد. وقتی پولها را دیدند، آنها و پدرشان ترسیدند. 36 پدرشان یعقوب به آنها گفت: «شما میخواهید مرا بیاوّلاد کنید، یوسف دیگر نیست، شمعون هم نیست و حالا میخواهید بنیامین را هم ببرید. این من هستم که همهٔ این بدیها به سرم آمده است!» 37 رِئوبین به پدرش گفت: «اگر من بنیامین را برنگردانم، تو میتوانی هر دو پسر مرا بکُشی. تو او را به من بسپار، و من خودم او را برمیگردانم.» 38 امّا یعقوب گفت: «پسر من نمیتواند با شما بیاید. برادر او مُرده و تنها او باقی مانده است. اگر در این سفر بلایی به سرش بیاید، بهیقین من که پیر هستم، از غم خواهم مُرد.» |
Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023
United Bible Societies