Aanlyn Bybel

- Advertensies -

۲پادشاهان 7 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳

1 اِلیشَع پاسخ داد: «کلام خداوند را بشنو! خداوند چنین می‌گوید: فردا در همین زمان در دروازه‌های سامره پنج کیلوگرم از بهترین گندم یا ده کیلوگرم جو به قیمت یک سکهٔ نقره فروخته خواهد شد.»

2 محافظ مخصوصی که پادشاه بر دست او تکیه می‌کرد، به مرد خدا گفت: «مگر خود خدا از آسمان دریچه‌ای بگشاید تا این وقایع روی دهند!» اِلیشَع گفت: «تو با چشمان خود آن را خواهی دید، امّا از آن نخواهی خورد.»


فرار ارتش سوریه

3 حال چهار مرد جذامی که در خارج دروازۀ سامره بودند، به یکدیگر گفتند: «چرا ما باید اینجا بنشینیم تا بمیریم؟

4 چه اینجا بمانیم یا داخل شهر بشویم، در هر صورت از گرسنگی خواهیم مرد. پس بیایید به اردوی سوریان برویم. اگر ما را زنده نگه‌دارند، زنده خواهیم ماند و اگر ما را بکُشند، خواهیم مرد.»

5 پس در شامگاه برخاستند تا به اردوی سوریان بروند، امّا هنگامی‌که به کنار اردوی سوریان رسیدند، کسی در آنجا نبود،

6 زیرا خداوند موجب شده بود تا سپاه سوریه صدای ارّابه‌ها و اسب‌ها و سپاه بزرگی را بشنوند؛ پس آن‌ها به یکدیگر گفتند: «پادشاه اسرائیل، پادشاهان حِتّیان و مصریان را به ضد ما اجیر کرده است تا با ما بجنگند.»

7 بنابراین شامگاهان همۀ آنان از ترس جان خود گریختند و چادرها و اسب‌ها و الاغ‌ها و اردوی خود را همان‌طور که بود، رها کردند.

8 هنگامی‌که جذامیان کنار اردو رسیدند، وارد چادری شدند و خوردند و نوشیدند و از آنجا طلا و نقره و لباس برداشته رفتند و آن‌ها را پنهان کردند و بازگشته به چادر دیگری داخل شدند و از اموال آن نیز بردند و پنهان کردند.

9 آنگاه به یکدیگر گفتند: «کاری که ما می‌کنیم درست نیست. امروز روز خبر خوش است. اگر تا فردا صبر کنیم و خاموش باشیم، مجازات خواهیم شد. پس بیایید تا برویم و به درباریان خبر دهیم.»

10 پس آن‌ها رفتند و به دروازه‌بانان‌ شهر گفتند: «ما به اردوی سوریان رفتیم. در آنجا نه کسی بود و نه صدایی شنیده می‌شد. اسب‌ها و الاغ‌های آن‌ها بسته شده بودند و چادرهایشان دست نخورده بود.»

11 آنگاه دروازه‌بانان خبر را جار زدند و درباریان را باخبر نمودند.

12 پادشاه در شب برخاست و به درباریان خود گفت: «من به شما می‌گویم که سوری‌ها چه نقشه‌ای دارند؛ آن‌ها می‌دانند که ما گرسنه هستیم. پس آن‌ها در دشت پنهان شده‌اند و به این فکر هستند که ما از شهر خارج شویم و آن‌ها ما را اسیر کنند و وارد شهر شوند.»

13 یکی از درباریان او گفت: «در هر صورت مردم شهر محکوم به مرگ هستند، مانند آنانی که تا حالا مرده‌اند. اجازه بدهید مردانی را با پنج رأس اسبی که باقی‌مانده‌اند، بفرستیم تا بدانیم که چه رخ داده است.»

14 ایشان مردانی برگزیدند و پادشاه آن‌ها را با دو ارّابه فرستاد تا ببینند که بر سر ارتش سوریه چه آمده است.

15 مردان تا رود اُردن رفتند و در جاده لباس و وسایلی را که سوری‌ها در هنگام فرار به‌جا گذاشته بودند، دیدند. پس ایشان بازگشتند و به پادشاه گزارش دادند.

16 مردم سامره باعجله بیرون آمدند و به اردوی سوری‌ها هجوم آورده آن‌ را تاراج کردند و همان‌طور که خداوند فرموده بود، پنج کیلوگرم از بهترین گندم یا ده کیلوگرم از بهترین جو را به قیمت یک تکّۀ نقره فروختند.

17 پادشاه محافظ مخصوصی را که بر دست او تکیه می‌کرد، بر دروازه گماشته بود، ولی او در نزدیکی دروازه لگدمال شده مُرد، همان‌طور که اِلیشَع زمانی‌‌که پادشاه به دیدن او رفته بود، پیش‌گویی کرده بود.

18 اِلیشَع به پادشاه گفته بود روز بعد پنج کیلوگرم از بهترین گندم یا ده کیلوگرم از بهترین جو در سامره به قیمت یک تکّۀ نقره به فروش خواهد رفت.

19 امّا آن محافظ مخصوص به اِلیشَع گفته بود: «مگر خود خدا از آسمان دریچه‌ای بگشاید تا این وقایع روی دهند.» اِلیشَع گفته بود: «تو آن‌ را با چشمان خود خواهی دید، امّا از آن نخواهی خورد.»

20 و همین‌طور هم شد و او زیر پای مردم لگدمال شده در دروازۀ شهر مُرد.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Volg ons:



Advertensies