Aanlyn Bybel

- Advertensies -

۱سموئیل 28 - مژده برای عصر جدید - ویرایش ۲۰۲۳

1 در آن هنگام، فلسطینی‌ها سپاه خود را جمع کردند تا با اسرائیل بجنگند. اَخیش به داوود گفت: «البتّه می‌دانی که تو و مردانت باید در این جنگ با ما باشید.»

2 داوود گفت: «بسیار خوب، من خادم شما هستم و شما خواهید دید که من چه خواهم کرد.» اَخیش گفت: «بسیار خوب، من هم تو را محافظ همیشگی خود می‌سازم.»


شائول و زنی که ارواح را احضار می‌کرد

3 در این زمان سموئیل مُرده بود و تمام قوم اسرائیل برای او سوگواری کرده و او را در شهر خودش‌، در رامَه به خاک سپرده بودند. شائول، همۀ فال‌بین‌ها و احضارکنندگان ارواح را از سرزمین اسرائیل بیرون کرده بود.

4 فلسطینی‌ها آمدند و در شونیم اردو زدند و شائول هم با سپاهیانش در جِلبوع اردو زدند.

5 وقتی شائول سپاه عظیم فلسطینی‌ها را دید، بسیار ترسید،

6 و از خداوند سؤال کرد که چه کند. امّا خداوند جوابش را نداد، نه در خواب به او جواب داد و نه به‌وسیلهٔ قرعه و نه توسط انبیا.

7 آنگاه شائول به خادمان خود گفت: «بروید زنی را که با احضار ارواح سروکار دارد، پیدا کنید تا نزد او بروم و بپرسم که چه باید بکنم.» آن‌ها گفتند: «یک چنین زنی در عِین‌دور هست.»

8 شائول ظاهر خود را تغییر داده لباس عادی پوشید تا کسی او را نشناسد و در شب‌هنگام با دو نفر از افراد خود به خانۀ آن زن رفته به او گفت: «روح شخصی را که به تو می‌گویم، احضار کن و از او بپرس که من باید چه‌کار کنم؟»

9 زن به او گفت: «تو خوب می‌دانی که شائول تمام فالگیران و جادوگران را از اسرائیل بیرون کرده است. تو چرا می‌خواهی مرا به دام بیندازی و به کشتن بدهی؟»

10 شائول گفت: «به نام خداوند قسم می‌خورم که از این بابت هیچ ضرری به تو نخواهد رسید.»

11 پس آن زن پرسید: «چه کسی را می‌خواهی که برایت احضار کنم؟» او جواب داد: «سموئیل را احضار کن.»

12 وقتی آن زن سموئیل را دید، با آواز بلند فریاد زد و به شائول گفت: «برای چه مرا فریب دادی؟ تو شائول هستی.»

13 پادشاه به او گفت: «نترس. چه می‌بینی؟» زن گفت: «یک روح را می‌بینم که از زمین بیرون می‌آید.»

14 شائول پرسید: «چه شکلی دارد؟» زن جواب داد: «پیرمردی را می‌بینم که ردایی بر تن دارد.» آنگاه شائول دانست که او سموئیل است. پس رو به زمین خم شده تعظیم کرد.

15 سموئیل به شائول گفت: «چرا آسایش مرا برهم زدی و مرا به اینجا آوردی؟» شائول گفت: «مشکل بزرگی دارم، زیرا فلسطینی‌ها به جنگ من آمده‌اند. خداوند مرا ترک کرده است و دیگر به سؤال‌های من جواب نمی‌دهد، نه توسط انبیا و نه در خواب. بنابراین تو را خواستم تا به من بگویی که چه‌کار کنم.»

16 سموئیل گفت: «حال که خداوند تو را ترک کرده و دشمن تو شده است، چرا از من سؤال می‌کنی؟

17 خداوند همان‌طور که به من گفته بود، عمل کرده است. او پادشاهی را از تو گرفته و به همسایه‌ات، داوود داده است.

18 چون تو از اوامر خداوند اطاعت نکردی و عمالیقی‌ها و آنچه را که داشتند از بین نبردی؛ پس خداوند این بلا را بر سر تو آورده است.

19 علاوه بر این، تو و لشکر اسرائیل به دست فلسطینی‌ها سپرده خواهید شد؛ تو و پسرانت فردا نزد من خواهید آمد و لشکر اسرائیل به‌کلّی مغلوب خواهد شد.»

20 شائول با شنیدن سخنان سموئیل به‌شدّت ترسید و ناگهان به روی زمین افتاد، چون تمام شب و روز چیزی نخورده بود و بسیار ضعیف شده بود.

21 وقتی آن زن وضع پریشان شائول را دید، به او گفت: «من جان خود را با اطاعت از دستورات شما به خطر انداختم.

22 اکنون خواهش می‌کنم که شما هم خواهش مرا بپذیرید و چیزی بخورید تا کمی قوّت گرفته بتوانید بازگردید.»

23 امّا شائول از خوردن خودداری کرده گفت: «من چیزی نمی‌خورم.» همراهانش نیز به او اصرار نمودند. پس شائول از زمین برخاست و روی بستر نشست.

24 آن زن فوراً گوسالۀ چاقی را که در خانه داشت، سر بُرید. آرد را خمیر کرده نان فطیر پخت.

25 سپس غذا را نزد شائول و خادمانش گذاشت. آن‌ها خوردند و برخاسته شبانه به راه افتادند.

Today's Persian Version Revised (TPVR) © United Bible Societies, 2023

United Bible Societies
Volg ons:



Advertensies